داستان کوتاه – حسام الدین عارفی https://hesamoddinarefi.noblogs.org وبلاگ شخصی Tue, 25 Nov 2025 15:11:19 +0000 fa-IR hourly 1 https://wordpress.org/?v=6.9.4 https://hesamoddinarefi.noblogs.org/files/2025/11/ChatGPT-Image-Nov-15-2025-10_50_47-PM-2-edited-150x150.png داستان کوتاه – حسام الدین عارفی https://hesamoddinarefi.noblogs.org 32 32 راهنمای جامع داستان – از کلاسیک تا پسامدرنیسم https://hesamoddinarefi.noblogs.org/2025/11/25/modernism-and-postmodernism-in-literature/ Tue, 25 Nov 2025 15:10:19 +0000 https://hesamoddinarefi.noblogs.org/?p=282 فهرست مطالب
  1. مقدمه: داستان به‌مثابه فرم بنیادین بشری
  2. بخش اول: داستان کلاسیک و پیش‌مدرن
  3. بخش دوم: رمان کلاسیک قرن نوزدهم
  4. بخش سوم: مدرنیسم
  5. بخش چهارم: پسامدرنیسم
  6. نتیجه‌گیری

مقدمه: داستان به‌مثابه فرم بنیادین بشری

داستان‌گویی یکی از کهن‌ترین و بنیادین‌ترین فعالیت‌های انسانی است. از نقاشی‌های غارهای لاسکو (حدود ۱۷۰۰۰ سال قبل) تا حماسه‌های شفاهی، از اسطوره‌های آفرینش تا رمان‌های پسامدرن، انسان همواره از طریق روایت به‌دنبال معنابخشی به تجربه‌ی زیسته، انتقال ارزش‌ها و ساختن هویت بوده است.

چرا انسان‌ها داستان می‌گویند؟

جاناتان گاتشال در کتاب حیوان داستان‌گو (The Storytelling Animal, 2012) استدلال می‌کند که داستان‌گویی ابزار تکاملی برای:

  • شبیه‌سازی تجربه و آموزش بدون ریسک
  • انتقال دانش فرهنگی
  • تقویت پیوندهای اجتماعی
  • ساخت هویت فردی و جمعی

اما «داستان» همواره یکسان نبوده؛ فرم، ساختار، کارکرد و فلسفه‌ی آن در گذر زمان و در تعامل با تحولات اجتماعی، فلسفی، فناورانه و زیباشناختی دستخوش تغییرات بنیادین شده است.


بخش اول: داستان کلاسیک و پیش‌مدرن

۱.۱. ریشه‌های اسطوره‌ای و حماسی (۳۰۰۰ ق.م – ۵۰۰ م)

داستان‌گویی در تمدن‌های باستانی عمدتاً در قالب اسطوره و حماسه شکل گرفت.

ویژگی‌های اسطوره و حماسه

ویژگی توضیحات
نویسندگی جمعی و ناشناس؛ راوی فردی مشخص وجود ندارد
انتقال شفاهی، از نسلی به نسل دیگر
کارکرد آیینی، تعلیمی، هویت‌ساز، حفظ حافظه‌ی جمعی
ساختار خطی، علّی، دوگانه (خیر/شر، نظم/هرج‌ومرج، نور/تاریکی)
قهرمان نیمه‌خدا، پادشاه، جنگجوی برگزیده با ویژگی‌های فراانسانی
جهان‌بینی کیهان‌شناختی، الوهی، سرنوشت‌گرا
زبان شاعرانه، بلند، جلال‌آمیز

نمونه‌های کلیدی

الف) گیلگمش (حدود ۲۱۰۰ ق.م)

  • کهن‌ترین حماسه‌ی ثبت‌شده در تاریخ
  • محتوا: جست‌وجوی جاودانگی توسط گیلگمش پادشاه اوروک
  • مضمون اصلی: فانی بودن انسان، دوستی، تمدن در برابر طبیعت
  • اهمیت: الگوی اولیه‌ی «سفر قهرمان» (Hero’s Journey)

ب) ایلیاد و اُدیسه هومر (قرن ۸ ق.م)

  • ایلیاد:
    • موضوع: جنگ تروا و خشم آشیل
    • مضامین: افتخار، شرافت جنگی، سرنوشت
    • ساختار: متمرکز بر ۵۱ روز از جنگ ۱۰ ساله
  • اُدیسه:
    • موضوع: سفر بازگشت اودیسئوس به ایتاکا
    • مضامین: هویت، وطن، وفاداری، زیرکی
    • نوآوری روایی: شروع از میانه (In medias res)، فلش‌بک‌های گسترده

ج) شاهنامه فردوسی (۹۷۷-۱۰۱۰ م)

  • حماسه‌ی ملی ایرانی با ۶۰ هزار بیت
  • پیوند اساطیر با تاریخ
  • عملکرد: حفظ زبان و هویت ایرانی در برابر تسلط عربی

ساختار روایی کلاسیک (الگوی ارسطویی-هومری)

آغاز (Exposition) 
   ↓
معرفی قهرمان و جهان داستان
   ↓
پیدایش تعارض/چالش
   ↓
سفر/ماجراجویی (Rising Action)
   ↓
اوج (Climax) - رویارویی نهایی
   ↓
فرود (Falling Action)
   ↓
پایان (Resolution) - بازگشت/تحول/مرگ

۱.۲. تئاتر کلاسیک و نظریه‌ی ارسطو (۵-۴ ق.م)

ارسطو (۳۸۴-۳۲۲ ق.م) در بوطیقا (حدود ۳۳۵ ق.م) نخستین نظریه‌ی سیستماتیک درباره‌ی داستان را ارائه داد. این اثر تا قرن بیستم پایه‌ی نقد ادبی غرب بود.

مفاهیم کلیدی ارسطویی

مفهوم تعریف کاربرد در داستان
میمسیس (Mimesis) تقلید یا بازنمایی واقعیت؛ نه کپی‌برداری صرف بلکه نمایش ماهیت هنر باید ماهیت حقیقت را نشان دهد، نه سطح ظاهری آن
موتوس (Mythos) پیرنگ؛ ترکیب رویدادها مهم‌ترین عنصر تراژدی؛ باید کامل، یکپارچه و براساس علیت باشد
پریپتیا (Peripeteia) نقطه‌ی چرخش؛ تغییر ناگهانی سرنوشت لحظه‌ای که موقعیت قهرمان از خوب به بد (یا بالعکس) تغییر می‌کند
آناگنوریزیس (Anagnorisis) شناخت؛ لحظه‌ی کشف حقیقت قهرمان درمی‌یابد که در اشتباه بوده (مثل اُدیپ)
کاتارسیس (Catharsis) پالایش احساسات مخاطب از طریق ترحم و ترس تطهیر می‌شود
هامارتیا (Hamartia) خطا یا نقص تراژیک اشتباه قضاوت یا نقص شخصیتی که به سقوط منجر می‌شود

وحدت‌های سه‌گانه (Unity of Action, Time, Place)

این قواعد توسط نقادان رنسانس از ارسطو استخراج شدند:

  1. وحدت کنش: یک خط داستانی اصلی، بدون داستان‌های فرعی پراکنده
  2. وحدت زمان: رویدادها در ۲۴ ساعت اتفاق می‌افتند
  3. وحدت مکان: در یک محل جغرافیایی

نکته: این قواعد در نئوکلاسیسیسم قرن ۱۷-۱۸ به‌شدت رعایت می‌شدند، اما شکسپیر و بسیاری دیگر آنها را نادیده گرفتند.

ساختار تراژدی کلاسیک

وضعیت مطلوب قهرمان (اغلب پادشاه/اشراف)
   ↓
هامارتیا (خطا/تصمیم نادرست)
   ↓
پریپتیا (چرخش سرنوشت)
   ↓
آناگنوریزیس (کشف حقیقت تلخ)
   ↓
کاتارسیس (پالایش از طریق ترحم و ترس)
   ↓
سقوط/مرگ قهرمان

نمونه‌های کلیدی تراژدی یونانی

الف) اُدیپ شهریار (سوفوکل، حدود ۴۲۹ ق.م)

  • پیرنگ: اُدیپ پادشاه تبس تلاش می‌کند علت طاعون شهر را بیابد، و کشف می‌کند که خود قاتل پدر و همسر مادرش است
  • هامارتیا: کنجکاوی بیش‌ازحد و غرور
  • آناگنوریزیس: لحظه‌ی وحشتناک شناخت حقیقت
  • اهمیت: نمونه‌ی کامل تراژدی ارسطویی

ب) مِدیا (اوریپید، ۴۳۱ ق.م)

  • داستان زنی که از شوهرش انتقام می‌گیرد و فرزندانش را می‌کشد
  • نوآوری: قهرمان زن پیچیده که همزمان قربانی و جنایتکار است

ج) الکترا (سوفوکل، حدود ۴۱۰ ق.م)

  • داستان انتقام‌جویی از مادر قاتل
  • بررسی چرخه‌ی خشونت و عدالت

۱.۳. داستان در قرون وسطی (۵۰۰-۱۵۰۰ م)

قرون وسطی شاهد تحولات بنیادین در ماهیت و کارکرد داستان است.

الف) رُمانس شوالیه‌ای (Chivalric Romance)

داستان‌های عاشقانه و حماسی درباره‌ی شوالیه‌ها و جست‌وجوهای مقدس.

ویژگی توضیحات
مضمون اصلی جست‌وجوی مقدس (Quest)، عشق درباری (Courtly Love)، شرافت
عناصر شوالیه‌ها، دراژن‌ها، جادوگران، قلعه‌ها، دامسل‌های محصور
ساختار ماجراجویانه، اپیزودیک، با معجزات و عناصر فوق‌طبیعی
ارزش‌ها وفاداری، شجاعت، ایمان، عشق پاک

نمونه‌های کلیدی:

  1. افسانه‌های آرتوری (قرن ۱۲-۱۵)
    • منابع اصلی:
      • تاریخ پادشاهان بریتانیا (جفری آو مانماث، ۱۱۳۶)
      • پارسیفال (ولفرام فون اشنباخ، ۱۲۱۰)
      • مرگ آرتور (توماس مالوری، ۱۴۸۵)
    • مضامین کلیدی:
      • جام مقدس و جست‌وجوی معنوی
      • کاملوت به‌عنوان اتوپیای شوالیه‌ای
      • خیانت و سقوط (لنسلوت و گینور)
      • میز گرد: برابری شوالیه‌ها
  2. رُمان رُز (۱۲۳۰-۱۲۷۵)
    • شاهکار ادبیات فرانسوی قرون وسطی
    • استعاره‌ی پیچیده از عشق درباری
    • ۲۱ هزار بیت شعری
    • اهمیت: پیوند بین سنت‌های رُمانس و آلگوری

ب) حکایت‌های تمثیلی و اخلاقی (Allegory & Moral Tale)

داستان‌هایی با کارکرد آموزشی و دینی که معانی پنهان دارند.

ویژگی‌های آلگوری:

  • شخصیت‌ها نمادهای انتزاعی‌اند (مرگ، گناه، فضیلت)
  • پیام اخلاقی-دینی مشخص و صریح
  • ساختار ساده و دیداکتیک

نمونه‌های کلیدی:

  1. کمدی الهی (دانته آلیگیری، ۱۳۰۸-۱۳۲۰)
    • سفر شاعر از دوزخ به برزخ و بهشت
    • سه بخش: اینفرنو، پورگاتوریو، پارادیزو
    • اهمیت: ترکیب الهیات مسیحی با فلسفه‌ی کلاسیک
    • تأثیر عظیم بر ادبیات اروپایی
  2. سفر زائر (جان بانیان، ۱۶۷۸)
    • تمثیل مسیحی از سفر روح به نجات
    • شخصیت‌های نمادین: مسیحی، امید، وفاداری، یأس
    • تأثیر: پرفروش‌ترین کتاب پس از کتاب مقدس در زمان خود
  3. داستان‌های کانتربری (جفری چاسر، ۱۳۸۷-۱۴۰۰)
    • مجموعه ۲۴ داستان روایت‌شده توسط زائران
    • ساختار: قاب‌بندی (Frame narrative) — داستان‌ها در یک قاب روایی بزرگ‌تر
    • نوآوری:
      • تنوع سبک‌ها: کمیک، تراژیک، رُمانس، فابلیو
      • شخصیت‌پردازی واقعی از طبقات مختلف
      • استفاده از زبان انگلیسی میانه (نه لاتین)
  4. هزار و یک شب (قرن ۹-۱۴ م)
    • مجموعه‌ی حکایت‌های خاورمیانه‌ای
    • ساختار پیچیده: داستان در داستان (Nested narratives)
      • شهرزاد داستان می‌گوید → شخصیت در داستان او داستان دیگری می‌گوید → …
    • مضمون فراداستانی: قدرت روایت برای نجات جان
    • تأثیر بر ادبیات جهانی: بورخس، کالوینو، سلمان رشدی

ج) فابلیو و ادبیات عامیانه (Fabliau)

داستان‌های کوتاه، طنزآمیز، اغلب زمخت درباره‌ی زندگی عامه.

ویژگی‌ها:

  • واقع‌گرایی در توصیف زندگی روزمره
  • طنز، مضحکه، جنسیت
  • شخصیت‌های عامی (دهقانان، تاجران، روحانیون فاسد)
  • نقد غیرمستقیم نظام طبقاتی

اهمیت: پیش‌درآمد سنت پیکارسک (Picaresque) در رنسانس


۱.۴. رنسانس و ظهور فردگرایی در داستان (۱۴۰۰-۱۶۵۰)

رنسانس نقطه‌ی عطف تحول از جهان‌بینی جمعی-الهیاتی به فردگرایی و اومانیسم است.

تحولات کلیدی فرهنگی

عامل تأثیر بر داستان
اومانیسم تمرکز بر انسان و تجربه‌ی بشری به‌جای الهیات
چاپ (گوتنبرگ، ۱۴۴۰) انتشار گسترده‌ی کتاب، رشد سوادآموزی
اکتشافات جغرافیایی گسترش افق‌ها، آشنایی با فرهنگ‌های دیگر
اصلاحات پروتستان فردگرایی دینی، خواندن مستقیم کتاب مقدس
احیای کلاسیک‌های یونانی-رومی بازگشت به متون باستانی، نقد و تفسیر

نمونه‌های کلیدی

۱. میگل دو سروانتس — دن کیشوت (۱۶۰۵-۱۶۱۵)

بسیاری از نقادان این اثر را نخستین رمان مدرن می‌دانند.

نوآوری‌های روایی:

نوآوری توضیح
قهرمان خودآگاه دن کیشوت از رُمانس‌های شوالیه‌ای آگاه است و سعی می‌کند آنها را در دنیای واقعی زندگی کند
فراخودآگاهی (Metafiction) در جلد دوم، شخصیت‌ها می‌دانند جلد اول نوشته شده و درباره‌ی آن بحث می‌کنند
تنش ایده‌آل/واقعیت دیالکتیک بین خیال کیشوت (ایده‌آل‌گرایی شوالیه‌ای) و واقعیت خشن
طنز پارادوکسیک خواننده همزمان با کیشوت می‌خندد و برای او می‌گرید
راوی غیرقابل‌اعتماد راوی ادعا می‌کند داستان را از مورخی عرب یافته است

مضامین کلیدی:

  • افول عصر شوالیه‌ای
  • جنون و عقلانیت
  • هویت و نقش‌آفرینی
  • تقلید هنری از زندگی (یا بالعکس؟)

تأثیر: الگو برای رمان مدرن؛ تأثیر بر فلوبر، دیکنز، دستایفسکی، کافکا، کاندرا، آئوستر


۲. فرانسوا رابله — گارگانتوآ و پانتاگروئل (۱۵۳۲-۱۵۶۴)

حماسه‌ی طنزآمیز درباره‌ی دو غول پدر و پسر.

ویژگی‌ها:

  • کارناوالیسم (مفهوم میخائیل باختین):
    • واژگونی سلسله‌مراتب اجتماعی
    • جشن بدن، غذا، جنسیت
    • طنز گروتسک و مضحکه
    • زبان عامیانه و فحش

میخائیل باختین در کتاب تخیل رابله‌ای (۱۹۶۵) استدلال می‌کند:

رابله از طریق کارناوال، قدرت استبدادی را به‌چالش می‌کشد و دموکراتیزاسیون فرهنگ را پیش می‌برد.


۳. ویلیام شکسپیر (۱۵۶۴-۱۶۱۶)

گرچه شکسپیر نمایشنامه‌نویس بود، عمق روان‌شناختی شخصیت‌هایش تأثیر عظیمی بر تکامل داستان داشت.

نوآوری‌های روان‌شناختی:

نمایشنامه شخصیت نوآوری
هملت (۱۶۰۰) شاهزاده دانمارک نخستین قهرمان تردیدگرا و خودکاو؛ تک‌گویی‌های درونی پیچیده
ماکبث (۱۶۰۶) لرد اسکاتلندی کاوش در جاه‌طلبی، گناه، جنون، توهم
عطیل (۱۶۰۴) ژنرال مغربی حسادت، نژادپرستی، دستکاری روانی
شاه لیر (۱۶۰۶) پادشاه بریتانیا جنون، هویت، عدالت، پدرسالاری

تکنیک‌های روایی:

  • تک‌گویی (Soliloquy): کاوش مستقیم در ذهن شخصیت
  • استعاره‌های پیچیده: زبان شاعرانه برای بیان حالات روانی
  • ابهام اخلاقی: شخصیت‌ها سیاه و سفید نیستند

۱.۵. قرن هجدهم: ظهور رمان مدرن و واقع‌گرایی اولیه (۱۷۰۰-۱۸۰۰)

قرن ۱۸ شاهد نهادینه‌شدن رمان به‌عنوان فرم ادبی غالب است.

عوامل اجتماعی-فرهنگی

عامل تأثیر
رشد طبقه‌ی متوسط خوانندگان جدید با علایق متفاوت از اشراف
چاپ و نشر انبوه دسترسی گسترده‌تر به کتاب، مجلات ادبی
فردگرایی ارزش‌گذاری به تجربه‌ی شخصی، احساسات فردی
روشنگری تأکید بر عقل، پیشرفت، نقد سنت
دنیاگرایی (Secularization) کاهش نفوذ کلیسا، اخلاق دنیوی

الف) رمان واقع‌گرا (Realistic Novel)

یان وات در کتاب خیزش رمان (The Rise of the Novel, 1957) استدلال می‌کند که رمان مدرن در قرن ۱۸ انگلستان متولد شد، زیرا:

  1. فردگرایی (هر فرد تجربه‌ی منحصربه‌فردی دارد)
  2. واقع‌گرایی رسمی (Formal Realism): جزئیات زمان، مکان، شخصیت
  3. زبان خاص و محاوره‌ای (نه سبک بلند و شاعرانه)

۱. دانیل دفو — رابینسون کروزو (۱۷۱۹)

چرا مهم است؟

  • اولین رمان واقع‌گرا با راوی اول‌شخص در انگلیسی
  • بیوگرافی خیالی که مثل اثر واقعی نوشته شده

مضامین:

  • فردگرایی سرمایه‌دارانه: کروزو جزیره را «سرمایه‌گذاری» می‌کند
  • اخلاق پروتستانی: کار، تدبیر، خودکفایی (ماکس وِبر: اخلاق پروتستانی و روح سرمایه‌داری)
  • استعمار: رابطه‌ی کروزو با فرایدی (بومی) نابرابر و پدرسالارانه است

نقد پسااستعماری: ادوارد سعید و دیگر نقادان پسااستعماری این رمان را نمونه‌ای از ایدئولوژی استعماری می‌دانند که «دیگری» (فرایدی) را تابع می‌سازد.


۲. ساموئل ریچاردسون — پاملا (۱۷۴۰) / کلاریسا (۱۷۴۸)

نوآوری اصلی: رمان رواننگار (Psychological Novel)

فرم: رمان نامه‌ای (Epistolary Novel)

  • داستان از طریق نامه‌های شخصیت‌ها روایت می‌شود
  • مزایا:
    • دسترسی مستقیم به افکار و احساسات
    • چندصدایی: هر شخصیت صدای خاص خود را دارد
    • فوریت و صمیمیت
  • معایب:
    • محدودیت دانش راوی
    • ممکن است مصنوعی به‌نظر برسد (چه کسی در بحران می‌نویسد؟)

پاملا (۱۷۴۰):

  • داستان دختر خدمتکاری که در برابر آقای ثروتمند فضیلتش را حفظ می‌کند
  • پرفروش‌ترین رمان قرن ۱۸
  • نقد: هنری فیلدینگ در پاسخ شمعلا (۱۷۴۱) نوشت که آن را پارودی کرد

کلاریسا (۱۷۴۸):

  • یکی از طولانی‌ترین رمان‌های تاریخ (حدود ۱ میلیون کلمه)
  • تراژدی دختری که توسط لاورلاس مورد تعرض قرار می‌گیرد
  • عمق روان‌شناختی: کاوش دقیق در عذاب وجدان، شرف، مرگ

۳. هنری فیلدینگ — تام جونز (۱۷۴۹)

زیرعنوان: تاریخ یک یتیم

ویژگی‌ها:

  • راوی همه‌چیزدان مداخله‌گر:
    • راوی مستقیماً با خواننده حرف می‌زند
    • اظهارنظر درباره‌ی شخصیت‌ها، اخلاق، جامعه
    • تأثیر: سنت راوی مداخله‌گر در قرن ۱۹ (تاکری، تراولوپ)
  • رمان حماسی کمیک:
    • ترکیب حماسه (سفر، ماجراجویی) با کمدی
    • شخصیت‌پردازی واقع‌گرایانه اما با طنز
    • ساختار پیچیده و متقارن

مضامین:

  • فطرت خوب در برابر تربیت
  • ریاکاری اجتماعی
  • عشق و بخشش

ب) رمان گوتیک (Gothic Novel)

واکنش به عقل‌گرایی خشک روشنگری؛ بازگشت به عناصر تاریک، احساسی، ماوراءطبیعی.

ویژگی‌های رمان گوتیک:

عنصر توضیح
فضا قلعه‌های متروکه، صومعه‌های خالی، زیرزمین‌های تاریک، مناظر طبیعی وحشتناک
زمان اغلب قرون وسطی یا گذشته‌ی دور
شخصیت‌ها دختر معصوم در خطر، شرور اشرافی، راهب فاسد، روح
مضامین راز، وحشت، گناه، تابو، دیوانگی، فوق‌طبیعی
سبک اغراق‌آمیز، احساسی، توصیفات مفصل از وحشت

نمونه‌های کلیدی:

۱. هوراس والپول — قلعه‌ی اُترانتو (۱۷۶۴)

  • نخستین رمان گوتیک
  • داستان نفرین خانوادگی، دست‌ونپای ارواح، عشق ممنوع

۲. آن رادکلیف — اسرار اُدولفو (۱۷۹۴)

  • نمونه‌ی کلاسیک رمان گوتیک
  • دختری که در قلعه‌ای در کوه‌های آپنین محبوس می‌شود
  • ویژگی: در پایان همه‌ی عناصر ماوراءطبیعی توضیح عقلانی می‌گیرند (Explained Supernatural)

۳. متیو لوئیس — راهب (۱۷۹۶)

  • تاریک‌ترین رمان گوتیک قرن ۱۸
  • راهبی که با شیطان معامله می‌کند
  • محتوای جنسی و خشونت‌آمیز صریح (برای آن دوران)

۴. مری شلی — فرانکنشتاین (۱۸۱۸)

  • ترکیب گوتیک با علمی-تخیلی
  • مضامین:
    • علم و اخلاق
    • خالق و مخلوق
    • تنهایی و طرد شدن
    • پروتئه (آتش به انسان‌ها داد و مجازات شد)
  • ساختار: قاب‌بندی چندلایه (والتون → فرانکنشتاین → هیولا)

۵. برام استوکر — دراکولا (۱۸۹۷)

  • نماد ترس ویکتوریایی از جنسیت، بیگانگان، مدرنیته
  • فرم نامه‌ای (نامه‌ها، دفترچه‌ها، مقالات روزنامه)
  • تفسیر روان‌کاوانه: دراکولا نماد میل سرکوب‌شده

تأثیر رمان گوتیک:

  • پیش‌درآمد ادبیات وحشت مدرن (استیون کینگ، آن رایس)
  • تأثیر بر رمانتیسم و نمادگرایی
  • بازگشت در پسامدرنیسم (آنجلا کارتر، توماس لیگوتی)

بخش دوم: رمان کلاسیک قرن نوزدهم

قرن ۱۹ عصر طلایی رمان واقع‌گرا است. رمان به آینه‌ی جامعه و ابزار نقد اجتماعی تبدیل می‌شود.

۲.۱. واقع‌گرایی (Realism) — حدود ۱۸۳۰-۱۹۰۰

تعریف و اصول

واقع‌گرایی جنبشی ادبی-هنری است که در اواسط قرن ۱۹ در فرانسه شکل گرفت.

اصول بنیادین:

اصل توضیح
تصویر دقیق واقعیت نمایش زندگی روزمره با جزئیات دقیق
موضوعات معمولی مردم عادی (نه فقط اشراف و قهرمانان)
شخصیت‌پردازی عمیق انگیزه‌ها، روان‌شناسی، تناقضات درونی
علیت و منطق رویدادها براساس علت-و-معلول پیش می‌روند
زبان طبیعی گفت‌وگوها واقعی، نه شاعرانه یا بلاغی
دیدگاه عینی نویسنده قضاوت نمی‌کند، فقط نشان می‌دهد
زمینه‌ی اجتماعی شخصیت محصول طبقه، تاریخ، محیط است

زمینه‌های فکری-اجتماعی

الف) تحولات اجتماعی:

  • انقلاب صنعتی: شهرنشینی، طبقه‌ی کارگر، فقر شهری
  • انقلاب‌های سیاسی: ۱۷۸۹، ۱۸۳۰، ۱۸۴۸ — بحران‌های طبقاتی
  • رشد مطبوعات: انتشار رمان به‌صورت قسمتی در روزنامه‌ها

ب) تحولات فلسفی-علمی:

  • پوزیتیویسم (اوگوست کنت): علم روش شناخت حقیقت است
  • تاریخ‌گرایی: فهم انسان از طریق تاریخ و محیط
  • جامعه‌شناسی نوپا: مطالعه‌ی علمی جامعه

۲.۲. نویسندگان کلیدی واقع‌گرا

۱. اونوره دو بالزاک (۱۷۹۹-۱۸۵۰)

پروژه‌ی کمدی انسانی (La Comédie Humaine):

  • مجموعه‌ای از ۹۱ رمان و داستان کوتاه (تکمیل‌نشده)
  • هدف: پانورامای کامل از جامعه‌ی فرانسه پس از انقلاب
  • تقسیم‌بندی:
    • مطالعات اخلاق (Études de Mœurs): زندگی خصوصی، استانی، پاریسی، سیاسی، نظامی، روستایی
    • مطالعات فلسفی: کاوش در ایده‌ها
    • مطالعات تحلیلی: نظریه‌های بالزاک

نوآوری‌های بالزاک:

نوآوری توضیح
شخصیت‌های بازگشتی (Recurring Characters) شخصیت‌ها در رمان‌های مختلف ظاهر می‌شوند (مثل دنیای مارول!)
رمان اجتماعی تحلیل ساختارهای قدرت، پول، طبقه
تیپ‌شناسی (Typology) شخصیت‌ها نماینده‌ی نوع اجتماعی‌اند (طماع، جاه‌طلب، پدرسالار)
مشاهده‌ی علمی بالزاک خود را «دبیر جامعه» می‌دانست

آثار کلیدی:

الف) پدر گوریو (Le Père Goriot, 1835)

  • داستان پدری که همه‌چیز را برای دخترانش فدا می‌کند اما آنها او را رها می‌کنند
  • مضامین:
    • فداکاری پدرانه و ناسپاسی
    • پول و فساد اخلاقی
    • پاریس به‌عنوان جنگل شهری
  • شخصیت کلیدی: اوژن دو راستینیاک (جوان جاه‌طلب که در چندین رمان دیگر ظاهر می‌شود)

ب) ایژنی گرانده (Eugénie Grandet, 1833)

  • نقد حرص و طمع بورژوازی
  • پدری بخیل که زندگی دخترش را نابود می‌کند

ج) توهمات گمشده (Illusions perdues, 1837-1843)

  • داستان شاعر جوانی که به پاریس می‌آید و با فساد دنیای ادبی-روزنامه‌نگاری مواجه می‌شود
  • نقد متا-ادبی: رمانی درباره‌ی تولید و مصرف رمان

د) کوزن بِت (La Cousine Bette, 1846)

  • انتقام زنی که احساس می‌کند خانواده او را نادیده گرفته‌اند
  • مضمون: قدرت مخرب حسد و نفرت

تأثیر بالزاک:

  • الگو برای زولا، پروست، فاکنر (یوکناپاتافا)
  • نقطه‌ی عطف در تبدیل رمان به فرم هنری جدی

۲. گوستاو فلوبر (۱۸۲۱-۱۸۸۰)

فلوبر کمال‌گرای سبک است. او هفته‌ها روی یک پاراگراف کار می‌کرد تا «واژه‌ی دقیق» (le mot juste) را بیابد.

اصول زیباشناختی:

اصل توضیح
امپرسونالیته (Impersonality) نویسنده نباید در متن ظاهر شود؛ «هنرمند باید در اثرش مثل خدا در خلقت باشد: همه‌جا حاضر و هیچ‌جا نمایان»
واژه‌ی دقیق تنها یک واژه برای هر مفهوم درست است
هنر برای هنر رمان ارزش ذاتی دارد، نه پیام اخلاقی
سبک غیرمستقیم آزاد (Free Indirect Discourse/Style) ترکیب صدای راوی و شخصیت بدون علائم واضح

آثار کلیدی:

الف) مادام بوواری (Madame Bovary, 1857)

خلاصه: اِما بوواری، زن دهقانی که با رمان‌های رمانتیک بزرگ شده، با شارل بوواری (پزشک خسته‌کننده) ازدواج می‌کند. او به‌دنبال عشق و هیجان رمان‌ها است اما واقعیت خسته‌کننده است. دو رابطه‌ی نامشروع شروع می‌کند، بدهکار می‌شود و در نهایت خودکشی می‌کند.

چرا انقلابی است؟

  1. نقد بورژوازی و رمانتیسم:
    • فلوبر هم اِما و هم جامعه‌ی بورژوا را نقد می‌کند
    • رمان‌های رمانتیک خیالات غیرواقعی ایجاد کرده‌اند
  2. قهرمان ناهنجار (Anti-hero):
    • اِما نه فضیلتمند است نه عمیق
    • او خودخواه، سطحی و واهی است
    • نوآوری: اولین رمانی که قهرمانش بی‌ارزش است
  3. سبک غیرمستقیم آزاد:
    مثال: "او احساس کرد که شاید واقعاً عاشق است."
    این جمله می‌تواند:
    - فکر خود اِما باشد
    - نظر راوی باشد
    - طنز نویسنده باشد
    

    این ابهام عمدی است و خواننده باید تفسیر کند.

  4. توصیف بی‌رحمانه:
    • هیچ‌چیز زیبا نیست
    • حتی صحنه‌های عاشقانه پوچ و کسل‌کننده‌اند

دادگاه:

  • فلوبر به جرم «توهین به اخلاق عمومی» محاکمه شد (۱۸۵۷)
  • تبرئه شد، اما دادگاه باعث شهرت رمان شد

ب) آموزش احساسات (L’Éducation sentimentale, 1869)

  • رمان نسل ۱۸۴۸ (انقلاب شکست‌خورده)
  • فردریک مورو: جوانی که آرمان‌های عاشقانه و سیاسی دارد اما همه شکست می‌خورند
  • مضمون: شکست ایده‌آل‌گرایی در برخورد با واقعیت
  • سبک: آهسته، تأملی، بدون اوج دراماتیک

ج) سالامبو (Salammbô, 1862)

  • رمان تاریخی درباره‌ی قرطاج باستان
  • تحقیقات وسواس‌گونه برای بازسازی دقیق
  • نقد اورینتالیسم و خشونت

تأثیر فلوبر:

  • الگو برای نوشتن دقیق و بی‌حاشیه (همینگوی، جویس)
  • پایه‌گذار مدرنیسم (نقد رمانتیسم)
  • نظریه‌پردازان پساساختارگرا (بارت، ژنت) او را تحلیل کرده‌اند

۳. لئو تولستوی (۱۸۲۸-۱۹۱۰)

تولستوی فیلسوف-رمان‌نویس است. آثارش ترکیبی از داستان حماسی، کاوش روان‌شناختی و تأمل فلسفی.

آثار کلیدی:

الف) جنگ و صلح (War and Peace, 1869)

یکی از بزرگ‌ترین رمان‌های تاریخ.

ساختار:

  • ۴ جلد، ۳۶۱ فصل، ۱۲۲۵ صفحه (ترجمه‌ی انگلیسی)
  • صدها شخصیت (۵۶۰ شخصیت نام‌دار!)
  • دوره: ۱۸۰۵-۱۸۲۰ (جنگ‌های ناپلئون، اشغال مسکو)

ساختار روایی:

  • دو لایه:
    1. روایت داستانی: زندگی خانواده‌های اشرافی (بزوخوف، بلکونسکی، روستوف)
    2. مقالات فلسفی: درباره‌ی تاریخ، آزادی، سرنوشت

مضامین اصلی:

مضمون توضیح
فلسفه‌ی تاریخ تولستوی مخالف «نظریه‌ی مرد بزرگ» است؛ تاریخ محصول میلیون‌ها انتخاب فردی است، نه تصمیم ناپلئون
اراده‌ی آزاد vs سرنوشت آیا انسان‌ها آزادند یا اسیر علیت؟
زندگی معنادار پیر بزوخوف از پوچی به معنا می‌رسد (از طریق رنج، عشق، ساده‌زیستی)
طبیعت vs تمدن ناتاشا روستووا نماد زندگی طبیعی و احساسی

شخصیت‌های کلیدی:

  • پیر بزوخوف: جست‌وجوگر حقیقت، از پوچی به ایمان می‌رسد
  • آندری بلکونسکی: ایده‌آل‌گرا، به‌دنبال افتخار، در نهایت معنای زندگی را در بخشش می‌یابد
  • ناتاشا روستووا: زندگی، احساس، شادی خودجوش

تکنیک روایی:

  • همه‌چیزدان اما نسبی: راوی به ذهن همه دسترسی دارد اما هیچ‌کس حقیقت مطلق ندارد
  • جریان آگاهی اولیه: مثلاً صحنه‌ی مرگ آندری

ب) آنا کارنینا (Anna Karenina, 1877)

جمله‌ی افتتاحیه‌ی معروف:

«خانواده‌های خوشبخت همه شبیه همند؛ خانواده‌های ناخوشبخت هرکدام به‌شیوه‌ای ناخوشبختند.»

ساختار:

  • دو خط داستانی موازی:
    1. آنا + ورونسکی: عشق نامشروع، طرد اجتماعی، تراژدی
    2. کیتی + لوین: ازدواج سنتی، زندگی روستایی، جست‌وجوی معنا

مضامین:

شخصیت مسیر معنا
آنا ازدواج بی‌عشق → عشق ممنوع → جدایی اجتماعی → حسادت → خودکشی عشق رمانتیک کافی نیست؛ فرد نمی‌تواند در تضاد با جامعه زندگی کند
لوین بی‌ایمانی → بحران وجودی → ازدواج → کشاورزی → ایمان ساده معنا در کار، خانواده، ایمان طبیعی است

سوال فلسفی: آیا آنا قربانی است یا خودخواه؟ نقادان اختلاف دارند.


ج) مرگ ایوان ایلیچ (The Death of Ivan Ilyich, 1886)

داستان کوتاه اما یکی از عمیق‌ترین آثار تولستوی.

خلاصه: مرد میان‌سالی که زندگی «درستی» داشته (شغل، خانواده، رفاه) بیمار می‌شود و متوجه می‌شود زندگی‌اش بی‌معنا بوده. تنها پیش از مرگ معنا را در پذیرش و عشق می‌یابد.

مضمون اگزیستانسیالیستی: مرگ تنها موقعیتی است که انسان را مجبور به مواجهه با معنای زندگی می‌کند.


۴. فئودور داستایفسکی (۱۸۲۱-۱۸۸۱)

داستایفسکی رمان‌نویس فلسفی-روان‌شناختی است. او به افراط، دیوانگی، گناه و ایمان علاقه دارد.

میخائیل باختین در کتاب مسائل شعر داستایفسکی (1963) استدلال می‌کند:

داستایفسکی خالق «رمان چندصدایی» (Polyphonic Novel) است. در رمان‌های او، شخصیت‌ها ایدئولوژی‌های مستقل دارند و نویسنده یکی را برتر نمی‌داند.

ویژگی‌های رمان چندصدایی:

ویژگی توضیح
استقلال شخصیت‌ها هر شخصیت جهان‌بینی کامل خود را دارد
دیالوگ ایدئولوژیک شخصیت‌ها درباره‌ی خدا، اخلاق، آزادی بحث می‌کنند
عدم قطعیت هیچ ایدئولوژی قطعی نیست
کارناوالی واژگونی ارزش‌ها، پارادوکس

آثار کلیدی:

الف) جنایت و مکافات (Crime and Punishment, 1866)

خلاصه: راسکولنیکوف، دانشجوی فقیری در سن‌پترزبورگ، زن رباخواری را می‌کشد. او خود را «ابرانسان» می‌داند که حق دارد برای هدف بزرگ‌تر قتل کند. اما عذاب وجدان او را نابود می‌کند.

مضامین:

  1. نیچه‌ای قبل از نیچه:
    • آیا برخی انسان‌ها «برتر» هستند و می‌توانند قوانین را نادیده بگیرند؟
    • راسکولنیکوف خود را «ناپلئون» می‌داند
  2. عذاب وجدان:
    • روان‌شناسی گناه
    • کابوس، پارانویا، تب
  3. رستگاری از طریق رنج:
    • سونیا (روسپی مقدس) راه نجات را نشان می‌دهد
    • راسکولنیکوف باید گناه را بپذیرد و تسلیم شود

تکنیک روایی:

  • راوی سوم‌شخص اما نزدیک به راسکولنیکوف
  • فضای کلاستروفوبیک سن‌پترزبورگ
  • تب و دلیریوم

ب) ابله (The Idiot, 1869)

شخصیت اصلی: شاهزاده میشکین — «خیر مطلق»

سوال اصلی: آیا انسان کاملاً خوب می‌تواند در دنیای فاسد زندگی کند؟

پاسخ داستایفسکی: خیر. میشکین تمام اطرافیانش را نابود می‌کند و خودش دوباره دیوانه می‌شود.

مضامین:

  • ناسازگاری خیر مطلق با واقعیت
  • قدرت ویرانگر زیبایی (ناستاسیا فیلیپوونا)
  • ایمان در برابر عقلانیت

ج) برادران کارامازوف (The Brothers Karamazov, 1880)

آخرین و شاید بزرگ‌ترین رمان داستایفسکی.

ساختار:

  • داستان خانواده‌ای: پدر فاسد (فیودور) و چهار پسر:
    1. دیمیتری (میتیا): احساسی، نفسانی، پرشور
    2. ایوان: روشنفکر، شکاک، ملحد
    3. آلیوشا: راهب جوان، با ایمان، محبت‌آمیز
    4. اسمردیاکوف: پسر نامشروع، قاتل واقعی

مضامین بنیادین:

مضمون بحث
خدا و اخلاق «اگر خدا نباشد، همه‌چیز مجاز است» (ایوان)
مسئولیت جمعی زوسیما: «همه برای همه مسئولند»
رنج بی‌گناهان چرا کودکان رنج می‌کشند? (بخش «شورش بزرگ» ایوان)
آزادی «افسانه‌ی بازپرس کبیر» — انسان‌ها نمی‌خواهند آزاد باشند

«افسانه‌ی بازپرس کبیر» (فصلی که ایوان برای آلیوشا روایت می‌کند):

  • مسیح به زمان تفتیش عقاید بازمی‌گردد
  • بازپرس کبیر (کاردینال) او را دستگیر می‌کند
  • استدلال: انسان‌ها نمی‌خواهند آزادی؛ می‌خواهند نان، معجزه، اقتدار
  • یکی از عمیق‌ترین متن‌های فلسفی درباره‌ی آزادی و ایمان

۵. چارلز دیکنز (۱۸۱۲-۱۸۷۰)

نویسنده‌ی ویکتوریایی که رمان‌های اجتماعی با شخصیت‌های به‌یادماندنی نوشت.

ویژگی‌های سبک:

ویژگی توضیح
نقد اجتماعی فقر، کار کودکان، نظام قضایی فاسد، صنعتی‌شدن
شخصیت‌های کاریکاتوری شخصیت‌ها اغلب تک‌بُعدی اما به‌یادماندنی (اسکروج، فیگین، مس هویشام)
سنتیمانتالیسم احساسات شدید، صحنه‌های تأثیرگذار
پیرنگ پیچیده داستان‌های فرعی فراوان، تصادفات، رازهای خانوادگی
طنز و ترحم ترکیب کمدی و تراژدی

آثار کلیدی:

الف) اولیور تویست (Oliver Twist, 1837-1839)

  • پسر یتیمی در لنـدن ویکتوریایی
  • نقد قوانین فقرا (Poor Laws) و کار کودکان
  • دنیای جنایتکاران (فیگین، بیل سایکس)

ب) انتظارات بزرگ (Great Expectations, 1860-1861)

  • داستان بلوغ پیپ از کودکی فقیر تا نوجوانی ثروتمند و سرانجام فهمیدن معنای واقعی زندگی
  • مضامین: طبقه، امید، خیانت، رستگاری
  • راوی: اول‌شخص، پیپ بزرگ‌سال که به گذشته نگاه می‌کند

ج) داستان دو شهر (A Tale of Two Cities, 1859)

  • زمان: انقلاب فرانسه
  • لنـدن و پاریس
  • فداکاری، عشق، خشونت انقلاب
  • جمله‌ی معروف: «بهترین زمان‌ها بود، بدترین زمان‌ها بود…»

د) خانه‌ی ویران (Bleak House, 1852-1853)

  • نقد نظام قضایی انگلستان
  • پرونده‌ای که دهه‌ها طول می‌کشد و همه را نابود می‌کند
  • نوآوری روایی: دو راوی (سوم‌شخص + اول‌شخص)

۶. جورج الیوت (مری‌آن ایوانز) (۱۸۱۹-۱۸۸۰)

یکی از باهوش‌ترین نویسندگان قرن ۱۹. او زیر نام مردانه می‌نوشت تا جدی گرفته شود.

ویژگی‌های سبک:

ویژگی توضیح
روان‌شناسی دقیق کاوش عمیق در انگیزه‌ها، تناقضات درونی
تحلیل اخلاقی انتخاب‌های اخلاقی پیچیده، نه سیاه‌وسفید
واقع‌گرایی اجتماعی تصویر دقیق از جامعه‌ی روستایی و شهری
فلسفه‌ورزی تأثیر فلسفه، علم، الهیات
همدلی نگاه همدلانه به همه‌ی شخصیت‌ها

آثار کلیدی:

الف) میدل‌مارچ (Middlemarch, 1871-1872)

بسیاری این را بهترین رمان انگلیسی می‌دانند.

ساختار:

  • «مطالعه‌ای از زندگی استانی» — شهر خیالی میدل‌مارچ در دهه‌ی ۱۸۳۰
  • چندین خط داستانی موازی که به هم گره می‌خورند

شخصیت‌های اصلی:

شخصیت آرمان واقعیت درس
دوروتیا بروک می‌خواهد کار بزرگ انجام دهد؛ با کازابون (محقق خشک) ازدواج می‌کند کازابون نفهم و حسود است؛ تحقیقش بی‌فایده آرمان‌گرایی کافی نیست
تراتیوس لیدگیت پزشک جوان می‌خواهد اصلاحات پزشکی کند با زن طماع ازدواج می‌کند، بدهکار می‌شود انتخاب همسر سرنوشت‌ساز است
فرد وینسی جوان بی‌مسئولیت و قمارباز تحت تأثیر مری گارث اصلاح می‌شود رستگاری ممکن است

مضامین:

  • محدودیت‌های اجتماعی زنان: دوروتیا با استعدادهای خود چه کند؟
  • ازدواج: مهم‌ترین تصمیم زندگی
  • اصلاحات اجتماعی: چرا سخت‌اند؟
  • شبکه‌ی روابط انسانی: همه به هم متصلند

جمله‌ی معروف:

«اگر حس کنیم که چقدر زندگی‌های معمولی غمبار است، اگر بشنویم تمام علف‌ها و ریشه‌ها رو‌به‌آفتاب در حال رشدند، صدا مثل دریای خروشان می‌شد و ما از شدت صدا می‌مردیم.»


ب) آسیاب بر رود فلاس (The Mill on the Floss, 1860)

  • داستان مگی تالیور و برادرش تام
  • تنش بین نیازهای فردی و انتظارات اجتماعی-خانوادگی
  • پایان تراژیک

۷. نویسندگان مهم دیگر واقع‌گرا

الف) جین آستن (۱۷۷۵-۱۸۱۷) — پیشگام واقع‌گرایی

  • غرور و تعصب، عقل و احساس، اما
  • تمرکز بر زندگی روزمره، ازدواج، روابط اجتماعی
  • طنز ظریف و آیرونی

ب) امیلی برونته (۱۸۱۸-۱۸۴۸)بلندی‌های بادگیر

  • رمانتیسم تاریک + واقع‌گرایی روان‌شناختی
  • عشق مخرب هیثکلیف و کاترین
  • ساختار قاب‌بندی‌شده، راویان چندگانه

ج) شارلوت برونته (۱۸۱۶-۱۸۵۵)جین ایر

  • داستان اول‌شخص زنی مستقل
  • عناصر گوتیک + روان‌شناسی
  • فمینیسم اولیه

د) ویلیام تاکری (۱۸۱۱-۱۸۶۳)بازار باطل

  • طنز اجتماعی، بدون قهرمان
  • «رمانی بدون قهرمان» — بکی شارپ ضدقهرمان است
  • راوی مداخله‌گر و بدبین

ه) آنتون چخوف (۱۸۶۰-۱۹۰۴) — داستان‌های کوتاه

  • استاد داستان کوتاه واقع‌گرا
  • پایان‌های باز، زندگی روزمره، لحظات معمولی
  • تأثیر عظیم بر داستان کوتاه مدرن

۲.۳. ناتورالیسم (Naturalism) — ۱۸۸۰-۱۹۱۰

ناتورالیسم تشدید واقع‌گراست با تأکید بر تعیین‌گرایی علمی.

اصول بنیادین

اصل توضیح
تعیین‌گرایی انسان محصول وراثت، محیط، و لحظه است (هیپولیت تن)
علم‌گرایی نویسنده مثل دانشمندی است که آزمایش می‌کند
داروینیسم اجتماعی بقای اقویا؛ انسان حیوانی است که غرایز او را کنترل می‌کنند
پرزنتاسیون بی‌رحمانه توجه به جنبه‌های تاریک: فقر، خشونت، جنسیت، بیماری، اعتیاد
بدبینی انسان اسیر قوانین طبیعت است

تفاوت واقع‌گرایی و ناتورالیسم:

واقع‌گرایی ناتورالیسم
انسان انتخاب دارد انسان اسیر زیست‌شناسی و محیط است
تمرکز بر طبقه‌ی متوسط تمرکز بر طبقه‌ی پایین، فقر، جنایت
امید به اصلاح بدبینی علمی
زبان متعادل زبان خشن، واقعی

امیل زولا (۱۸۴۰-۱۹۰۲) — پیشگام ناتورالیسم

پروژه‌ی روگون-ماکار (Les Rougon-Macquart):

  • ۲۰ رمان درباره‌ی یک خانواده در امپراتوری دوم فرانسه (۱۸۵۲-۱۸۷۰)
  • هدف: بررسی نقش وراثت و محیط

رویکرد علمی: زولا در مقاله‌ی رمان تجربی (۱۸۸۰) می‌نویسد:

رمان‌نویس باید مثل دانشمندی باشد که شخصیت را در محیط قرار می‌دهد و رفتارش را مشاهده می‌کند.

آثار کلیدی:

الف) نانا (Nana, 1880)

  • داستان روسپی‌ای که به ستاره می‌رسد و دوباره سقوط می‌کند
  • تز: فساد اخلاقی امپراتوری دوم
  • صحنه‌های صریح جنسی و انحطاط

ب) ژرمینال (Germinal, 1885)

  • زندگی کارگران معدن زغال‌سنگ
  • اعتصاب، فقر، خشونت
  • نماد: جنین (germinal) انقلاب کارگری
  • یکی از قوی‌ترین رمان‌های اجتماعی تاریخ

ج) حیوان انسان (La Bête Humaine, 1890)

  • جنایت، وراثت، غریزه‌ی قتل
  • ژاک لنتیه به خاطر جهش ژنتیکی میل به قتل دارد

د) زمین (La Terre, 1887)

  • زندگی دهقانان فرانسوی
  • حرص، خشونت، جنسیت
  • بسیار تلخ و خشن

نویسندگان ناتورالیست دیگر

الف) گی دو موپاسان (۱۸۵۰-۱۸۹۳) — فرانسه

  • استاد داستان کوتاه
  • گوی چربی (Boule de Suif): شاهکار داستان کوتاه
  • زندگی (Une Vie): تراژدی زندگی یک زن

ب) توماس هاردی (۱۸۴۰-۱۹۲۸) — انگلستان

  • تس از خاندان دربرویل: زنی که قربانی سرنوشت می‌شود
  • جود نامعلوم: شکست جاه‌طلبی‌های طبقاتی
  • بدبینی نسبت به سرنوشت انسان

ج) استفان کرین (۱۸۷۱-۱۹۰۰) — آمریکا

  • نشان سرخ شجاعت: واقع‌گرایی روان‌شناختی جنگ
  • مگی: دختر خیابانی: فقر و فساد نیویورک

د) فرانک نوریس (۱۸۷۰-۱۹۰۲) — آمریکا

  • مک‌تیگ: حرص، خشونت، سقوط
  • اختاپوس: نقد راه‌آهن و سرمایه‌داری

۲.۴. نظریه‌های ادبی مرتبط با رمان قرن ۱۹

۱. جرج لوکاچ (۱۸۸۵-۱۹۷۱) — تئوری رمان (۱۹۱۶)

تز اصلی: رمان «حماسه‌ی عصر مدرن» است، اما حماسه‌ی منفی.

تفاوت حماسه و رمان:

حماسه (کلاسیک) رمان (مدرن)
هماهنگی فرد و جهان بیگانگی و گسست
جهان معنادار و یکپارچه جهان بی‌معنا و پراکنده
قهرمان در هماهنگی با جامعه قهرمان در تعارض با جامعه
سرنوشت الهی جست‌وجوی معنای از دست‌رفته

مفهوم کلیدی: Transcendental Homelessness

  • انسان مدرن «بی‌خانمان متعالی» است
  • او نمی‌تواند خانه‌ی معنوی پیدا کند
  • رمان داستان این جست‌وجوی ناکام است

مثال:

  • دن کیشوت: جست‌وجوی شوالیه‌گری در دنیایی که شوالیه‌گری نیست
  • رمان‌های فلوبر: جست‌وجوی عشق/معنا در دنیای بورژوا

۲. میخائیل باختین (۱۸۹۵-۱۹۷۵)

باختین یکی از مهم‌ترین نظریه‌پردازان رمان است.

الف) دیالوژیسم (Dialogism)

تز: رمان به‌طور ذاتی چندصداست.

تفاوت شعر و رمان:

شعر رمان
تک‌صدایی (Monologic) چندصدایی (Dialogic)
یک صدای اقتدارمند صداهای متعدد در گفت‌وگو
زبان یکدست زبان‌های متنوع اجتماعی
ایدئولوژی واحد ایدئولوژی‌های متعارض

مثال: در برادران کارامازوف، ایوان (ملحد)، آلیوشا (مؤمن)، و دیگران ایدئولوژی‌های مستقل دارند. داستایفسکی یکی را برتر نمی‌داند.


ب) کرونوتوپ (Chronotope)

تعریف: ترکیب زمان-مکان در روایت (از نسبیت انیشتین الهام گرفته).

هر ژانر کرونوتوپ خاص خودش را دارد:

ژانر کرونوتوپ
حماسه گذشته‌ی مطلق، اسطوره‌ای، دور از حال
رُمانس زمان ماجراجویانه، مکان عجیب (جنگل، قلعه)
رمان بیوگرافیک زمان زندگی فرد، مسیر رشد
رمان واقع‌گرا زمان تاریخی مشخص، مکان جغرافیایی دقیق

مثال:

  • اُدیسه: زمان ماجراجویانه (۱۰ سال اما رویدادها فشرده)
  • مادام بوواری: زمان روزمره، مکان دقیق (یونویل، روآن)

ج) کارناوالی (Carnivalesque)

تعریف: واژگونی سلسله‌مراتب، طنز، گروتسک، جشن بدن.

منشأ: کارناوال‌های قرون وسطی (جشن‌هایی که قوانین معکوس می‌شدند)

در ادبیات:

  • زبان عامیانه، فحش، طنز بدن
  • شخصیت‌های پست بالا می‌روند، اشراف پایین می‌آیند
  • نمونه: رابله، سروانتس، دیکنز

اهمیت: کارناوالی دموکراتیک است؛ اقتدار را به‌چالش می‌کشد.


۳. والتر بنیامین (۱۸۹۲-۱۹۴۰) — «راوی» (۱۹۳۶)

تز: راوی سنتی در حال مرگ است.

راوی سنتی (حکایت‌گو):

  • حکایت را شفاهی روایت می‌کند
  • حکمت و تجربه را منتقل می‌کند
  • در جامعه ریشه دارد

رمان‌نویس مدرن:

  • تنها می‌نویسد
  • تجربه‌ی فردی و منزوی را روایت می‌کند
  • از جامعه بریده است

علت مرگ راوی:

  • صنعتی‌شدن
  • جنگ جهانی اول (تجربه‌ای که نمی‌توان روایت کرد)
  • فردگرایی

۴. ایان وات (۱۹۱۷-۱۹۹۹) — خیزش رمان (۱۹۵۷)

سوال: چرا رمان در قرن ۱۸ انگلستان ظهور کرد؟

پاسخ:

  1. فردگرایی فلسفی:
    • جان لاک: هر فرد تجربه‌ی منحصربه‌فردی دارد
    • دکارت: «من فکر می‌کنم پس هستم»
  2. واقع‌گرایی رسمی (Formal Realism):
    • شخصیت‌ها نام خاص دارند (نه نمادند)
    • زمان و مکان مشخص
    • جزئیات حسی
  3. طبقه‌ی متوسط:
    • خوانندگان جدید با ارزش‌های فردی

بخش سوم: مدرنیسم

۳.۱. گذار به مدرنیسم: زمینه‌های تاریخی و فکری

اواخر قرن ۱۹ و اوایل قرن ۲۰ شاهد بحران‌های بنیادینی است که به تحول رادیکال در ادبیات منجر می‌شود.

عوامل اجتماعی-سیاسی

رویداد تأثیر بر ادبیات
جنگ جهانی اول (۱۹۱۴-۱۹۱۸) ویرانی، مرگ انبوه، فروپاشی ارزش‌های سنتی، نسل گمشده
انقلاب اکتبر (۱۹۱۷) تغییر نظم سیاسی، امید و وحشت
انقلاب صنعتی مرحله دوم ماشین، سرعت، شهر مدرن
شهرنشینی انبوه بیگانگی، ازدحام، جامعه‌ی توده‌ای
صنعت فرهنگ تولید انبوه فرهنگ، استانداردسازی

تحولات فلسفی

۱. فریدریش نیچه (۱۸۴۴-۱۹۰۰)

مفاهیم کلیدی:

مفهوم توضیح تأثیر بر ادبیات
مرگ خدا ارزش‌های متعالی مسیحی دیگر معتبر نیستند پوچ‌گرایی، بحران معنا
نیهیلیسم زندگی ذاتاً بی‌معناست قهرمانان بی‌هدف، جست‌وجوی معنا
اراده‌ی قدرت نیروی بنیادین انسان شخصیت‌های پیچیده با میل به برتری
ابرانسان کسی که ارزش‌های خودش را می‌سازد قهرمانان ضدسنتی
بازگشت ابدی اگر زندگی بی‌نهایت تکرار شود، آیا آن را می‌پذیری؟ تأکید بر لحظه

تأثیر مستقیم:

  • توماس مان (مرگ در ونیز)
  • آندره ژید
  • آلبر کامو (اگزیستانسیالیسم)

۲. سورن کی‌یرکگور (۱۸۱۳-۱۸۵۵)

پیش‌گام اگزیستانسیالیسم.

مفاهیم کلیدی:

مفهوم توضیح
اضطراب (Angst) احساس بنیادین انسان در مواجهه با آزادی و مسئولیت
یأس بیماری مرگ‌آور؛ ناتوانی در بودن خویشتن
انتخاب انسان باید انتخاب کند بدون تضمین
ایمان پرش به تاریکی، نه استدلال عقلانی
مراحل سه‌گانه زیباشناختی (لذت) → اخلاقی (وظیفه) → دینی (ایمان)

تأثیر:

  • کافکا: اضطراب وجودی
  • سارتر، کامو: اگزیستانسیالیسم

۳. آرتور شوپنهاور (۱۷۸۸-۱۸۶۰)

تز اصلی: جهان اراده‌ی کور است؛ حیات رنج است.

راه نجات:

  • هنر (لحظه‌ای از رهایی)
  • ترحم
  • رهایی از اراده (مشابه بودیسم)

تأثیر:

  • توماس هاردی: بدبینی
  • بکت: پوچ‌گرایی
  • شوپنهاور تأثیر عمیقی بر واگنر، نیچه، فروید داشت

۴. هانری برگسون (۱۸۵۹-۱۹۴۱)

مفهوم کلیدی: «مدت زمان» (Durée)

  • زمان ساعتی (خطی، قابل اندازه‌گیری) ≠ زمان ذهنی (پیوسته، ذهنی)
  • آگاهی جریان است، نه لحظات گسسته
  • حافظه: گذشته در حال زنده است

تأثیر مستقیم:

  • مارسل پروست: جریان آگاهی، حافظه غیرارادی
  • ویرجینیا وولف: زمان ذهنی

تحولات علمی

۱. زیگموند فروید (۱۸۵۶-۱۹۳۹) — روانکاوی

مفاهیم بنیادین:

مفهوم توضیح تأثیر بر ادبیات
ناخودآگاه بخش عظیمی از ذهن که آگاهانه در دسترس نیست کاوش در لایه‌های پنهان شخصیت
نهاد، خود، فراخود (Id, Ego, Superego) ساختار روانی: رانه‌ها، خود آگاه، وجدان تعارضات درونی شخصیت‌ها
سرکوب (Repression) رانه‌ها و خاطرات دردناک سرکوب می‌شوند بازگشت سرکوب‌شده (رویاها، لغزش زبان)
رویا راه به ناخودآگاه؛ تحقق آرزوهای سرکوب‌شده استفاده از تصویر رویایی، سوررئالیسم
عقده‌ی اُدیپ میل جنسی کودک به والد مخالف مضامین خانوادگی، تابو
لیبیدو انرژی جنسی انگیزه‌ی بنیادین شخصیت‌ها

تأثیر بر ادبیات:

  • جریان سیال ذهن: روایت از درون ذهن
  • نمادگرایی: تصاویر ناخودآگاه
  • تحلیل شخصیت: انگیزه‌های پنهان
  • دی. اچ. لارنس: جنسیت و لیبیدو
  • کافکا: عذاب وجدان، گناه
  • توماس مان: آنالیز روانی عمیق

۲. کارل یونگ (۱۸۷۵-۱۹۶۱)

مفاهیم کلیدی:

مفهوم توضیح کاربرد ادبی
ناخودآگاه جمعی (Collective Unconscious) لایه‌ای از ناخودآگاه مشترک بین تمام انسان‌ها نمادها و اسطوره‌های جهانی
کهن‌الگوها (Archetypes) الگوهای بنیادین ذهنی: سایه، آنیما/آنیموس، خود، پیرمرد خردمند شخصیت‌های تیپیک در داستان
سفر فردیت (Individuation) فرایند تبدیل به خویشتن کامل ساختار داستان رشد

تأثیر:

  • جوزف کمپبل: «سفر قهرمان» (The Hero’s Journey)
  • رمان‌های رمزی و اسطوره‌ای
  • تی. اس. الیوت: استفاده از اسطوره

۳. آلبرت انیشتین — نظریه‌ی نسبیت (۱۹۰۵، ۱۹۱۵)

تز: زمان و مکان نسبی‌اند، نه مطلق.

تأثیر بر ادبیات:

  • نسبی‌انگاری زمان: زمان خطی شکسته می‌شود
  • همزمانی: رویدادهای مختلف در زمان‌های مختلف همزمان روایت می‌شوند
  • چندوجهی‌گرایی: هر شخصیت دنیا را متفاوت می‌بیند

نمونه:

  • ویرجینیا وولف (به سوی فانوس دریایی): زمان ذهنی، نه ساعتی
  • ویلیام فاکنر (آشوب و خروش): چهار دیدگاه نسبت به یک رویداد

۴. ورنر هایزنبرگ — اصل عدم قطعیت (۱۹۲۷)

تز: در سطح کوانتومی نمی‌توان موقعیت و حرکت را همزمان دقیق اندازه گرفت.

تأثیر فلسفی:

  • قطعیت علمی محدود است
  • واقعیت عینی مطلق وجود ندارد

تأثیر بر ادبیات:

  • راویان غیرقابل‌اعتماد
  • ابهام و نسبی‌گرایی
  • ادبیات پسامدرن

تحولات در هنرهای تجسمی

هنرهای تجسمی پیشتاز تحول بودند:

جنبش ویژگی معادل ادبی
امپرسیونیسم (۱۸۷۰s) برداشت ذهنی، نور، لحظه برداشت ذهنی در جای واقع‌گرایی عینی
کوبیسم (پیکاسو، براک، ۱۹۰۷+) تجزیه و بازسازی فرم، چندوجهی دیدگاه‌های چندگانه (فاکنر)
فوویسم (ماتیس، ۱۹۰۵+) رنگ‌های خام، احساسی زبان عاطفی، غیرواقع‌گرا
اکسپرسیونیسم (۱۹۰۵-۱۹۲۵) بیان احساس درونی، تحریف کافکا، تراکل
سوررئالیسم (۱۹۲۰s) ناخودآگاه، رویا، غیرمنطقی بروتون، آراگون
دادائیسم (۱۹۱۶+) ضد هنر، عبث، پوچ تریستان تزارا

۳.۲. مدرنیسم: تعریف و اصول

مدرنیسم (تقریباً ۱۹۰۰-۱۹۴۵) جنبش هنری-ادبی است که با واقع‌گرایی قرن ۱۹ گسست ایجاد کرد.

اصول بنیادین مدرنیسم

۱. نسبی‌گرایی و نبود حقیقت مطلق

  • دیگر یک واقعیت عینی واحد وجود ندارد
  • حقیقت ذهنی، چندوجهی، نسبی است
  • هر فرد جهان را متفاوت می‌بیند

۲. تمرکز بر ذهن و ناخودآگاه

  • واقعیت بیرونی کم‌اهمیت‌تر از فرایندهای ذهنی
  • جریان سیال ذهن (Stream of Consciousness)
  • رویا، خاطره، ادراک

۳. شکستن فرم‌های سنتی

  • پیرنگ خطی کنار می‌رود
  • زمان شکسته می‌شود (فلش‌بک، همزمانی)
  • راوی قابل‌اعتماد نابود می‌شود
  • تجربه‌گرایی فرمی: فرم باید با محتوا متناسب باشد

۴. بیگانگی و پوچی

  • انسان مدرن تنها، بیگانه، محصور است
  • جامعه‌ی مدرن سرد و غیرانسانی
  • فقدان معنا و هدف

۵. فراخودآگاهی (Metafiction)

  • داستان درباره‌ی خودِ داستان‌گویی
  • افشای ساختگی بودن اثر هنری

۶. پیچیدگی و ابهام

  • آثار دشوار، نمادین، چندلایه
  • خواننده باید فعالانه تفسیر کند
  • پایان‌های باز

۳.۳. تکنیک‌های روایی مدرنیستی

۱. جریان سیال ذهن (Stream of Consciousness)

تعریف: روایت مستقیم از جریان افکار، احساسات، ادراکات شخصیت بدون فیلتر یا سازمان‌دهی منطقی.

ویژگی‌ها:

ویژگی توضیح مثال
جهش آزاد از فکری به فکر دیگر بدون انتقال یولیسس
ارتباط آزاد افکار با ارتباطات شخصی به هم متصل می‌شوند یک بو یاد خاطره‌ای می‌اندازد
زمان ذهنی گذشته و حال در هم می‌آمیزند در جست‌وجوی زمان از دست‌رفته
نبود نقطه‌گذاری گاهی بدون نقطه، ویرگول یولیسس (مونولوگ مولی بلوم)
تداعی‌های غیرمنطقی منطق ناخودآگاه جای منطق عقلانی را می‌گیرد خانم دالووی

تفاوت با مونولوگ درونی:

  • مونولوگ درونی: سازمان‌یافته‌تر، می‌تواند به خواننده خطاب کند
  • جریان سیال ذهن: خام‌تر، بی‌شکل‌تر، طبیعی‌تر

۲. تک‌صدایی درونی (Interior Monologue)

گونه‌ای منظم‌تر از جریان سیال ذهن که افکار را مستقیماً اما با سازمان بیشتر نشان می‌دهد.

انواع:

  • مستقیم: بدون مداخله‌ی راوی (مثل یولیسس)
  • غیرمستقیم: با فیلتر راوی

۳. سبک غیرمستقیم آزاد (Free Indirect Discourse)

ترکیب صدای راوی و شخصیت بدون علائم روشن.

مثال از خانم دالووی:

چه صبح شگفت‌انگیزی — تازه چون برای کودکان در ساحل. (آیا این فکر کلاریسا است یا توصیف راوی؟)


۴. زمان‌بندی غیرخطی

تکنیک‌ها:

تکنیک توضیح مثال
فلش‌بک بازگشت به گذشته همه‌جا
فلش‌فوروارد پرش به آینده کمتر
همزمانی رویدادهای مختلف در زمان واحد یولیسس (همه در یک روز)
زمان دوری (Cyclical Time) زمان چرخه‌ای، نه خطی فینگنز ویک
زمان معلق لحظات کشیده شده به سوی فانوس دریایی

۵. راوی غیرقابل‌اعتماد (Unreliable Narrator)

راویی که اعتبار روایتش مشکوک است.

دلایل:

  • دیوانگی (کافکا)
  • کودک بودن (نویسندگان معاصر)
  • دروغگویی عمدی
  • دانش محدود
  • پیش‌داوری

مثال:

  • آشوب و خروش فاکنر: بنجی عقب‌مانده ذهنی است

۶. چندصدایی و دیدگاه‌های چندگانه

یک داستان از دیدگاه چند شخصیت روایت می‌شود.

مثال:

  • آشوب و خروش (فاکنر): ۴ بخش، ۴ راوی
  • در حالی که من در حال مرگ بودم (فاکنر): ۱۵ راوی
  • حلقه و کتاب (رابرت براونینگ): ۱۲ مونولوگ

۷. مونتاژ و کلاژ

تکنیک سینمایی که به ادبیات راه یافت.

مونتاژ:

  • جمع‌آوری قطعات مختلف
  • پیوستگی از طریق همجواری، نه توضیح

مثال:

  • دوس پاسوس: درج مقالات روزنامه، آگهی، آمار در رمان

۳.۴. نویسندگان و آثار کلیدی مدرنیست

۱. جیمز جویس (۱۸۸۲-۱۹۴۱) — ایرلند

جویس رادیکال‌ترین نوآور مدرنیسم است.


الف) دوبلینی‌ها (Dubliners, 1914)

مجموعه ۱۵ داستان کوتاه درباره‌ی زندگی در دوبلین.

مفهوم کلیدی: «شهود» (Epiphany)

  • لحظه‌ی ناگهانی کشف یا شناخت
  • شخصیت چیزی درباره‌ی خود یا زندگی درمی‌یابد

داستان‌های کلیدی:

  • مردگان (The Dead):
    • آخرین و بهترین داستان مجموعه
    • گابریل کانروی در مهمانی می‌فهمد که همسرش زمانی مرد دیگری را عاشقانه دوست داشته
    • شهود نهایی: همه ما مردگانیم؛ گذشته ما را اسیر کرده
    • جمله‌ی نهایی معروف: «برف به‌طور یکسان بر تمام زندگان و مردگان می‌بارید»
  • آرابی (Araby):
    • پسری عاشق می‌شود اما در نهایت توهماتش شکسته می‌شود
    • شهود: پایان بی‌گناهی

مضمون مشترک: فلج اخلاقی-روحانی دوبلین


ب) نقش یک هنرمند جوان (A Portrait of the Artist as a Young Man, 1916)

رمان نیمه‌خودزندگی‌نامه‌ای درباره‌ی استفان ددالوس.

ساختار:

  • ۵ فصل، از کودکی تا جوانی
  • سبک تکامل می‌یابد: زبان در فصل ۱ کودکانه، در فصل ۵ فلسفی

مضامین:

  • هنرمند در برابر جامعه
  • دین، ملت، خانواده محدودکننده‌اند
  • فرار از ایرلند برای خلق هنر

جمله‌ی معروف:

«من به چیزهایی که دیگر در آنها ایمان ندارم خدمت نمی‌کنم، خواه خانه، میهن یا کلیسایم باشد، و سعی خواهم کرد خودم را به هر شکلی از بیان یا زندگی بیان کنم…»


ج) یولیسس (Ulysses, 1922)

یکی از مهم‌ترین و دشوارترین رمان‌های قرن ۲۰.

ساختار:

  • زمان: ۱۶ ژوئن ۱۹۰۴ (یک روز)
  • مکان: دوبلین
  • ۱۸ فصل (اپیزود)
  • شخصیت‌ها:
    • لئوپولد بلوم: یهودی ایرلندی، فروشنده‌ی آگهی، «اودیسئوس» مدرن
    • استفان ددالوس: هنرمند جوان، «تلماخوس»
    • مولی بلوم: همسر بلوم، «پنه‌لوپه»

موازات با اُدیسه:

  • هر فصل معادل یک ماجرای اودیسئوس
  • اما همه‌چیز معمولی و روزمره است

تکنیک‌های روایی:

فصل تکنیک توضیح
۱-۳ مونولوگ درونی افکار استفان
۴-۵ جریان سیال ذهن بلوم
۷ (آئولوس) سرفصل‌های روزنامه فصل در دفتر روزنامه
۱۱ (سایرن‌ها) موسیقی ساختار موسیقایی
۱۴ (گاوها آفتاب) پارودی تاریخ ادبیات تقلید سبک‌های مختلف انگلیسی
۱۵ (سیرسه) نمایشنامه‌ای دیالوگ، دستورالعمل صحنه
۱۷ (ایتاکا) پرسش و پاسخ کاتشیسم
۱۸ (پنه‌لوپه) بدون نقطه‌گذاری مونولوگ مولی بلوم، ۸ جمله، ۴۰ صفحه

مضامین:

  • روزمرگی و حماسه
  • بیگانگی در شهر مدرن
  • جست‌وجوی پدر/پسر (بلوم و استفان)
  • بدن، جنسیت، هضم
  • زبان و واقعیت

دشواری:

  • ارجاعات ادبی، تاریخی، مذهبی فراوان
  • تغییر مداوم سبک
  • جریان سیال ذهن

اهمیت:

  • اوج مدرنیسم
  • نشان داد رمان می‌تواند همه‌چیز باشد
  • تأثیر عظیم بر نویسندگان بعدی

د) فینگنز ویک (Finnegans Wake, 1939)

دشوارترین رمان تاریخ.

ویژگی‌ها:

  • زبان ساخته‌شده از ترکیب انگلیسی، ایرلندی، لاتین، یونانی و ده‌ها زبان دیگر
  • چرخه‌ای: پایان کتاب به آغازش متصل می‌شود
  • مضمون: تاریخ به‌صورت چرخه‌ای تکرار می‌شود (تئوری ویکو)

مثال جمله:

“riverrun, past Eve and Adam’s, from swerve of shore to bend of bay, brings us by a commodius vicus of recirculation back to Howth Castle and Environs.”

تقریباً غیرقابل خواندن بدون راهنما.


۲. ویرجینیا وولف (۱۸۸۲-۱۹۴۱) — انگلستان

وولف عضو گروه بلومزبری (روشنفکران مدرنیست) و پیشگام فمینیسم ادبی بود.

منشور ادبی: در مقاله‌ی رمان مدرن (۱919) می‌نویسد:

«زندگی یک توالی منظم از لامپ‌های کالسکه نیست بلکه هاله‌ی نورانی نیمه‌شفافی است… آیا وظیفه‌ی رمان‌نویس این نیست که این روح متغیر، ناشناخته و نامحدود را بیان کند؟»


آثار کلیدی:

الف) خانم دالووی (Mrs. Dalloway, 1925)

زمان: یک روز (ژوئن ۱۹۲۳) مکان: لندن

خلاصه: کلاریسا دالووی در حال آماده‌سازی مهمانی است. در طول روز به گذشته‌اش فکر می‌کند، با مردم روبه‌رو می‌شود.

خط داستانی موازی: سپتیموس وارن اسمیت، جانباز جنگ جهانی اول با PTSD، در همان روز خودکشی می‌کند.

تکنیک:

  • جریان سیال ذهن: بین شخصیت‌ها جابه‌جا می‌شویم
  • زمان ذهنی: گذشته و حال در هم می‌آمیزند
  • بیگ بن: صدای ساعت به‌عنوان ساختاردهنده (زمان ساعتی در برابر ذهنی)

مضامین:

  • مرگ و زندگی
  • جنگ و تروما
  • هویت اجتماعی vs خودِ درونی
  • زمان و حافظه

ب) به سوی فانوس دریایی (To the Lighthouse, 1927)

شاهکار وولف.

ساختار سه‌بخشی:

بخش زمان محتوا
۱. پنجره یک شب (پیش از جنگ) خانواده‌ی رمزی در خانه‌ی ییلاقی؛ می‌خواهند به فانوس دریایی بروند اما نمی‌روند
۲. زمان می‌گذرد ۱۰ سال جنگ جهانی، مرگ خانم رمزی، پسر، دختر؛ خانه متروک می‌شود
۳. فانوس دریایی یک روز بازماندگان به فانوس می‌روند؛ لیلی بریسکو نقاشی را تمام می‌کند

مضامین:

  • گذر زمان
  • مرگ و فنا
  • هنر و ماندگاری
  • مادر و نماد زنانگی
  • رابطه‌ی ذهن و واقعیت

لحظه‌ی نهایی: لیلی نقاشی را با یک خط تمام می‌کند و می‌گوید: «این را داشتم. من این را داشتم.» (لحظه‌ی شهود، کمال هنری)


ج) امواج (The Waves, 1931)

تجربی‌ترین رمان وولف.

ساختار:

  • شش شخصیت از کودکی تا پیری
  • هر بخش با توصیف شاعرانه از دریا آغاز می‌شود (نماد زمان)
  • هیچ حرکت خارجی نیست؛ فقط مونولوگ‌های درونی

سوال: آیا این رمان است یا شعر داستانی؟


د) اتاقی از آن خود (A Room of One’s Own, 1929)

مقاله‌ی فمینیستی.

تز:

«زنی که می‌خواهد بنویسد باید پول و اتاقی از آن خود داشته باشد.»

استدلال:

  • زنان تاریخاً از آموزش، امکانات، آزادی محروم بوده‌اند
  • خواهر خیالی شکسپیر با استعداد برابر نمی‌توانست نویسنده شود

تأثیر: یکی از مهم‌ترین متون فمینیسم ادبی


۳. مارسل پروست (۱۸۷۱-۱۹۲۲) — فرانسه

در جست‌وجوی زمان از دست‌رفته (À la recherche du temps perdu, 1913-1927)

هفت جلد، حدود ۳۰۰۰ صفحه، یکی از طولانی‌ترین رمان‌های تاریخ.

مضمون اصلی: بازیابی گذشته از طریق حافظه.

ساختار:

  • راوی اول‌شخص (مارسل) زندگی‌اش را از کودکی تا میانسالی روایت می‌کند
  • جامعه‌ی فرانسوی اواخر قرن ۱۹ و اوایل قرن ۲۰
  • هدف نهایی: تبدیل شدن به نویسنده و نوشتن این رمان

مفهوم کلیدی: حافظه‌ی غیرارادی (Involuntary Memory)

صحنه‌ی مشهور مادلن: راوی کیک مادلن را در چای فرو می‌برد و ناگهان خاطرات کودکی‌اش زنده می‌شود.

این نوع حافظه واقعی‌تر از حافظه‌ی ارادی است، زیرا خالص و بدون تحریف است.

تکنیک:

  • جملات بسیار طولانی (گاهی ۲-۳ صفحه!)
  • توصیفات مفصل
  • آنالیز روان‌شناختی دقیق
  • زمان ذهنی، نه خطی

مضامین:

  • هنر و زمان
  • عشق و حسادت
  • جامعه و طبقه
  • خاطره و هویت

تأثیر:

  • الگو برای رمان حافظه
  • تأثیر بر وولف، جویس، فاکنر

۴. فرانتس کافکا (۱۸۸۳-۱۹۲۴) — پراگ

کافکا نویسنده‌ی اضطراب، بیگانگی و عبث است.

ویژگی «کافکایی» (Kafkaesque):

  • موقعیت‌های عبث، کابوس‌وار
  • بوروکراسی غیرقابل‌فهم
  • فرد در برابر سیستم
  • گناه بدون علت
  • منطق توهم‌آمیز (Dream logic)

آثار کلیدی:

الف) مسخ (Die Verwandlung, 1915)

خلاصه: گرِگور سامسا صبح بیدار می‌شود و متوجه می‌شود به حشره‌ای عظیم تبدیل شده است.

جمله‌ی افتتاحیه:

«گرِگور سامسا وقتی یک صبح از خواب‌های ناآرام بیدار شد، خود را در تختش به یک حشره‌ی عظیم و مسخ‌شده تبدیل‌یافته دید.»

ویژگی شگفت‌انگیز:

  • هیچ توضیحی نمی‌دهد — چرا؟ چگونه؟ این سوالات پرسیده نمی‌شوند
  • پذیرش عبث: داستان این دگرگونی را طبیعی می‌پذیرد

تفسیرها:

تفسیر توضیح
اگزیستانسیالیستی بیگانگی انسان مدرن
مارکسیستی کارگر تبدیل به ابزار می‌شود
روانکاوانه رابطه‌ی گرِگور با پدر (عقده‌ی اُدیپ)
یهودی طرد اجتماعی، تبعیض
خودزندگی‌نامه‌ای رابطه‌ی کافکا با پدرش

پایان: گرِگور می‌میرد، خانواده راحت می‌شود و به زندگی ادامه می‌دهد.


ب) محاکمه (Der Prozess, 1925)

خلاصه: یوزف کا صبح دستگیر می‌شود. به او نمی‌گویند اتهامش چیست. یک سال تلاش می‌کند تا بفهمد و خود را تبرئه کند، اما در نهایت بدون محاکمه اعدام می‌شود.

مضمون:

  • سیستم قضایی عبث و غیرقابل‌فهم
  • گناه بدون علت
  • ناتوانی فرد در برابر قدرت

جمله‌ی نهایی:

«مثل سگ!» — آخرین کلمات کا

تفسیر:

  • نقد بوروکراسی
  • بحران هویت
  • گناه وجودی

ج) قصر (Das Schloss, 1926)

خلاصه: کا (نقشه‌بردار) به دهکده‌ای می‌رسد تا در قصر کار کند. اما هرگز نمی‌تواند به قصر برسد. مقامات قصر غیرقابل‌دسترس‌اند.

نماد:

  • قصر = خدا / اقتدار / حقیقت
  • کا = انسان در جست‌وجوی معنا
  • عدم دسترسی = ناتوانی انسان در شناخت حقیقت

کافکا این رمان را تمام نکرد؛ پس از مرگش منتشر شد.


د) درخواست (Das Urteil, 1913)

داستان کوتاه درباره‌ی پسری که پدرش او را محکوم به مرگ می‌کند.

تم: رابطه‌ی پدر-پسر، گناه، اطاعت


سبک کافکا:

ویژگی توضیح
زبان ساده برخلاف جویس، کافکا ساده می‌نویسد
موقعیت عبث رویدادهای غیرممکن با لحن واقع‌گرایانه
فضای کابوس‌وار دنیای داستان مثل رویا است
ابهام معنا هرگز روشن نمی‌شود

تأثیر:

  • الهام‌بخش اگزیستانسیالیسم (کامو، سارتر)
  • ادبیات عبث (بکت، یونسکو)
  • پسامدرنیسم

۵. ویلیام فاکنر (۱۸۹۷-۱۹۶۲) — آمریکا

فاکنر رمان‌نویس جنوب آمریکا و خالق «یوکناپاتافا» (شهرستان خیالی) است.

ویژگی‌های سبک:

ویژگی توضیح
جملات طولانی گاهی یک صفحه بدون نقطه
زمان پیچیده فلش‌بک، همزمانی، زمان در هم
چندصدایی راویان متعدد
جریان سیال ذهن مخصوصاً در شخصیت‌های آشفته
زبان محاوره لهجه‌ی جنوب

آثار کلیدی:

الف) آشوب و خروش (The Sound and the Fury, 1929)

شاهکار فاکنر و یکی از دشوارترین رمان‌های مدرنیست.

ساختار چهاربخشی (چهار راوی):

بخش راوی تاریخ ویژگی
۱ بنجی کامپسون ۷ آوریل ۱۹۲۸ عقب‌مانده ذهنی ۳۳ ساله؛ ادراک غیرزمانی؛ بسیار دشوار
۲ کوئنتین کامپسون ۲ ژوئن ۱۹۱۰ دانشجوی هاروارد در روز خودکشی‌اش؛ وسواس به زمان و خواهرش
۳ جیسون کامپسون ۶ آوریل ۱۹۲۸ برادر تلخ و بدجنس؛ واقع‌گرا اما بی‌رحم
۴ راوی سوم‌شخص ۸ آوریل ۱۹۲۸ تمرکز بر دایلسی (خدمتکار سیاه‌پوست)

خانواده‌ی کامپسون:

  • اشراف جنوب در حال انحطاط
  • پدر الکلی و بدبین
  • مادر خودخواه و بیمار
  • کدی (خواهر): می‌گریزد، باردار می‌شود، طرد می‌شود
  • کوئنتین (دختر کدی): دزدی می‌کند و می‌گریزد

عنوان از ماکبث شکسپیر:

«زندگی داستانی است پر از آشوب و خروش، گفته‌شده توسط احمقی، پر از هیاهو و خشم، که هیچ معنایی ندارد.»

مضامین:

  • انحطاط جنوب
  • زمان و حافظه
  • گناه و عذاب
  • نژاد و طبقه

دشواری: بخش بنجی تقریباً غیرقابل‌فهم است. او زمان را درک نمی‌کند، پس گذشته و حال در هم است.


ب) در حالی که من در حال مرگ بودم (As I Lay Dying, 1930)

خلاصه: خانواده‌ی فقیر بِنِدرِن جسد مادر (آدی) را به شهر می‌برند تا دفنش کنند. سفری عبث و کمیک-تراژیک.

ساختار:

  • ۵۹ فصل
  • ۱۵ راوی (اعضای خانواده، همسایه‌ها)
  • بیشترین فصل: داریل (۱۹ فصل)
  • کمترین فصل: آدی (مرده، اما یک فصل روایت می‌کند!)

شخصیت‌ها:

  • آنس: پدر بی‌کفایت که می‌خواهد دندان مصنوعی بگیرد
  • داریل: حساس، شاعرانه (جریان سیال ذهن)
  • کش: پسری که پای‌اش شکسته و گچ می‌گیرد
  • جول: پسر غیرشرعی، خشمگین
  • دیوی دِل: دختر باردار که می‌خواهد سقط کند

لحن: ترکیب عجیب از تراژدی و کمدی سیاه


ج) عبسالوم، عبسالوم! (Absalom, Absalom!, 1936)

رمان حماسی درباره‌ی توماس ساتپِن که می‌خواهد سلسله بسازد اما همه‌چیز فرو می‌پاشد.

ساختار:

  • چهار راوی که همه داستان را از دیدگاه خودشان روایت می‌کنند
  • هیچ‌کس حقیقت کامل را نمی‌داند
  • سوال: آیا حقیقت عینی وجود دارد؟

مضامین:

  • برده‌داری و گناه تاریخی جنوب
  • طمع و جاه‌طلبی
  • نژادپرستی
  • سقوط حماسی

۶. ارنست همینگوی (۱۸۹۹-۱۹۶۱) — آمریکا

همینگوی سبکی رادیکال متفاوت با سایر مدرنیست‌ها دارد: سادگی.

اصول سبک همینگوی:

اصل توضیح
نظریه‌ی کوه یخ فقط ۱/۸ را نشان بده، ۷/۸ زیر آب بماند
جملات کوتاه ساده، مستقیم، بی‌تزئین
حذف صفت کمتر توصیف، بیشتر عمل
دیالوگ واقعی گفت‌وگوهای طبیعی
احساس نهفته احساس مستقیم بیان نمی‌شود

تأثیر:

  • روزنامه‌نگاری (همینگوی خبرنگار بود)
  • گرترود استاین (استادش)

آثار کلیدی:

الف) خورشید هم طلوع می‌کند (The Sun Also Rises, 1926)

موضوع: «نسل گمشده» پس از جنگ جهانی اول

شخصیت‌ها:

  • جیک بارنز: جانباز با زخم جنسی
  • برت اشلی: زنی آزاد و بی‌قرار
  • گروهی از آمریکایی‌های بیگانه در اروپا

مضمون:

  • از دست‌دادن ارزش‌ها
  • بی‌معنایی
  • سرگردانی

ب) خداحافظ با اسلحه (A Farewell to Arms, 1929)

داستان عشق در جنگ جهانی اول.

پایان تراژیک: کاترین در هنگام زایمان می‌میرد.

جمله‌ی معروف:

«جهان همه را می‌شکند و بعداً بسیاری در جاهای شکسته قوی‌تر می‌شوند.»


ج) برای که زنگ می‌زند (For Whom the Bell Tolls, 1940)

جنگ داخلی اسپانیا.

مضمون:

  • فداکاری
  • مرگ با شرافت
  • همبستگی انسانی

عنوان از جان دان:

«هیچ انسانی جزیره‌ای منفک نیست… هرگز مپرس که زنگ برای کی می‌زند؛ برای توست که می‌زند.»


د) پیرمرد و دریا (The Old Man and the Sea, 1952)

داستان کوتاه درباره‌ی ماهیگیر پیری که با ماهی عظیم می‌جنگد.

مضمون:

  • شکست بزرگوارانه
  • تلاش انسانی
  • طبیعت

این اثر جایزه‌ی نوبل را برای همینگوی به ارمغان آورد (۱۹۵۴).


۷. توماس مان (۱۸۷۵-۱۹۵۵) — آلمان

مان فلسفه، اسطوره و روان‌شناسی را در رمان ترکیب می‌کند.

آثار کلیدی:

الف) مرگ در ونیز (Der Tod in Venedig, 1912)

خلاصه: نویسنده‌ی مسنی (آشنباخ) عاشق پسر نوجوانی (تادزیو) می‌شود. او در ونیز می‌ماند در حالی که وبا شیوع یافته و در نهایت می‌میرد.

مضامین:

  • زیبایی و مرگ
  • هنر و فساد
  • میل سرکوب‌شده
  • آپولونی (عقل) vs دیونیزوسی (شهوت)

تأثیر نیچه واضح است.


ب) کوه جادو (Der Zauberberg, 1924)

رمان فلسفی درباره‌ی جوانی (هانس کاستورپ) که برای دیدن عمویش به سناتوریوم سل در کوه می‌رود و ۷ سال می‌ماند.

ساختار:

  • سناتوریوم = جهان کوچک اروپای پیش از جنگ
  • شخصیت‌ها نماینده‌ی ایدئولوژی‌های مختلف:
    • ستمبرینی: اومانیسم لیبرال
    • نافتا: توتالیتاریسم
    • مادام شوشا: عشق و مرگ

مضامین:

  • زمان و بیماری
  • مرگ و تمدن
  • اروپا در آستانه‌ی جنگ

ج) داکتر فاوستوس (Doktor Faustus, 1947)

بازگشت به اسطوره‌ی فاوست.

مضمون:

  • نابغه و دیوانگی
  • آلمان و نازیسم
  • هنرمند و شیطان

۸. سایر نویسندگان مدرنیست مهم

الف) دی. اچ. لارنس (۱۸۸۵-۱۹۳۰) — انگلستان

  • پسران و عاشقان، رینبو، عاشق لیدی چترلی
  • تمرکز بر جنسیت، غریزه، نقد تمدن صنعتی
  • تأثیر فروید

ب) ایزاک بابِل (۱۸۹۴-۱۹۴۰) — روسیه

  • سواران سرخ: داستان‌های کوتاه درباره‌ی جنگ داخلی روسیه
  • سبک فشرده، شاعرانه
  • توسط استالین کشته شد

ج) روبرت موزیل (۱۸۸۰-۱۹۴۲) — اتریش

  • مرد بدون خصوصیات (ناتمام، ۳ جلد)
  • رمان فلسفی-طنزآمیز
  • نقد امپراتوری اتریش-مجارستان

د) هرمان هسه (۱۸۷۷-۱۹۶۲) — آلمان/سوئیس

  • سیدهارتا، گرگ بیشه، بازی مهره‌های شیشه‌ای
  • جست‌وجوی معنوی، شرق‌شناسی، فردیت

ه) آندره ژید (۱۸۶۹-۱۹۵۱) — فرانسه

  • جاعلان پول: فرامتن، رمان درباره‌ی نوشتن رمان
  • ایمورالیست: آزادی اخلاقی

۳.۵. شعر مدرنیست (اشاره‌ی مختصر)

شعر مدرنیست نیز تحول رادیکال داشت:

الف) تی. اس. الیوت (۱۸۸۸-۱۹۶۵)

  • سرزمین بایر (The Waste Land, 1922):
    • شعر تکه‌تکه، کلاژ
    • تصویر ویرانی پس از جنگ
    • استفاده از اسطوره (گریل مقدس)
    • ارجاعات ادبی فراوان

ب) عزرا پاوند (۱۸۸۵-۱۹۷۲)

  • پیشگام ایماژیسم (Imagism): تصویر دقیق، زبان فشرده
  • کانتوز: شعر حماسی مدرن

ج) ویلیام بی‌یتس (۱۸۶۵-۱۹۳۹)

  • نمادگرایی، اسطوره‌ی ایرلندی
  • «دومین آمدن»، «کشتی به بیزانس»

بخش چهارم: پسامدرنیسم

۴.۱. از مدرنیسم به پسامدرنیسم: تحولات فکری

زمینه‌های تاریخی:

رویداد تأثیر
جنگ جهانی دوم (۱۹۳۹-۱۹۴۵) هولوکاست، بمب اتم، ویرانی بی‌سابقه
جنگ سرد ترس از نابودی هسته‌ای
جنبش‌های اجتماعی ۱۹۶۰ حقوق مدنی، فمینیسم، ضد جنگ
جامعه‌ی مصرفی سرمایه‌داری پیشرفته، تبلیغات، رسانه‌های جمعی
فناوری اطلاعات تلویزیون، کامپیوتر، اینترنت
جهانی‌شدن فرهنگ جهانی، پایان «روایت‌های بزرگ»

۴.۲. فلسفه‌ی پسامدرن

ژان-فرانسوا لیوتار (۱۹۲۴-۱۹۹۸)

در کتاب وضعیت پسامدرن (۱۹۷۹) پسامدرنیسم را تعریف می‌کند:

«پسامدرنیسم = بی‌اعتمادی به روایت‌های بزرگ (Metanarratives)»

روایت‌های بزرگ:

  • پیشرفت (روشنگری)
  • رهایی (مارکسیسم)
  • نجات (مسیحیت)
  • علم به‌عنوان حقیقت مطلق

پسامدرنیسم می‌گوید: این روایت‌های کلان دیگر معتبر نیستند. فقط روایت‌های کوچک، محلی، چندگانه وجود دارند.


ژاک دریدا (۱۹۳۰-۲۰۰۴) — ساختارشکنی (Deconstruction)

تز اصلی: متن‌ها خودشان را از درون نقض می‌کنند. معنای ثابت وجود ندارد.

مفاهیم کلیدی:

مفهوم توضیح
تفاوت/تأخیر (Différance) معنا همیشه به تعویق می‌افتد
مرکززدایی هیچ مرکز یا بنیاد ثابتی نیست
بازی آزاد معانی در بازی آزاد علائم شناورند

تأثیر بر ادبیات:

  • متن‌هایی که خودشان را زیر سوال می‌برند
  • پایان نویسنده به‌عنوان اقتدار

میشل فوکو (۱۹۲۶-۱۹۸۴)

مفهوم «مرگ نویسنده» (Death of the Author):

در مقاله‌ی «نویسنده چیست؟» (۱۹۶۹) استدلال می‌کند:

نویسنده ساختار اجتماعی-تاریخی است، نه منشأ معنا.

معنای متن:

  • توسط نویسنده تعیین نمی‌شود
  • در گفتمان فرهنگی ساخته می‌شود
  • توسط خواننده بازتولید می‌شود

ژان بودریار (۱۹۲۹-۲۰۰۷) — شبیه‌سازی و Hyperreality

تز: در جامعه‌ی پسامدرن، شبیه‌سازی (Simulacra) جای واقعیت را می‌گیرد.

مراحل چهارگانه:

  1. تصویر بازتاب واقعیت است
  2. تصویر واقعیت را مخدوش می‌کند
  3. تصویر نبود واقعیت را پنهان می‌کند
  4. تصویر به واقعیت تبدیل می‌شود (Hyperreality)

مثال: دیزنی‌لند واقعی‌تر از واقعیت است.

تأثیر بر ادبیات:

  • داستان‌هایی که مرز واقعیت و تخیل را محو می‌کنند
  • نقد فرهنگ مصرفی

۴.۳. ویژگی‌های پسامدرنیسم در ادبیات

جدول مقایسه‌ای: مدرنیسم vs پسامدرنیسم

ویژگی مدرنیسم پسامدرنیسم
معنا دشوار اما قابل‌کشف معنای ثابت وجود ندارد
نگرش تراژیک، جدی طنزآمیز، بازیگوشانه
روایت‌های بزرگ زیر سوال می‌رود کاملاً رد می‌شود
نویسنده نابغه، خلاق تالیف‌کننده، بازی‌کننده
اصالت مهم است مفهومی مشکوک
تمایز عالی/پایین هنر جدی vs سرگرمی مرزها محو می‌شود
ژانر خالص هیبرید، ترکیبی
زبان دقیق، نمادین بازی زبانی، کلمه‌سازی
واقعیت پیچیده اما واقعی ساختگی، شبیه‌سازی

۴.۴. تکنیک‌های پسامدرنیستی

۱. فرامتن (Metafiction)

تعریف: داستانی که درباره‌ی خودِ داستان‌نویسی است؛ افشای ساختگی بودن.

انواع:

نوع توضیح مثال
خودآگاهی روایی راوی به خواننده می‌گوید داستان می‌نویسد استرن، تریسترام شندی
شخصیت آگاه از داستانی بودن شخصیت می‌داند در رمان است پیراندلو، شش شخصیت به دنبال نویسنده
نویسنده در متن نویسنده به‌عنوان شخصیت آئوستر، شهر شیشه‌ای
کتاب در کتاب داستان درباره‌ی نوشتن همان داستان کالوینو

۲. بینامتنیت (Intertextuality)

تعریف: ارجاع، نقل‌قول، تقلید، پارودی از متن‌های دیگر.

انواع:

  • آلوژن (Allusion): ارجاع ضمنی
  • پارودی: تقلید طنزآمیز
  • پاستیش (Pastiche): ترکیب سبک‌ها بدون طنز
  • بریکولاژ: ساخت از قطعات موجود

مثال:

  • اثر گمشده (رابرتو بولانیو): پر از ارجاع به نویسندگان و آثار واقعی و خیالی

۳. پارادوکس و تناقض

پسامدرنیست‌ها عمداً تناقض ایجاد می‌کنند:

  • راوی قابل‌اعتماد که می‌گوید قابل‌اعتماد نیست
  • کتابی که می‌گوید کتاب نیست
  • شخصیتی که می‌میرد اما دوباره زنده می‌شود

۴. محو مرزها

پسامدرنیسم مرزها را محو می‌کند:

مرز چگونه محو می‌شود؟
واقعیت/تخیل داستان تاریخی با عناصر خیالی
عالی/پایین ادبیات جدی + فرهنگ عامه
ژانرها علمی-تخیلی + جنایی + عاشقانه
جدی/طنز تراژی-کمیک
نویسنده/خواننده خواننده باید متن را بسازد

۵. جهان‌های موازی و ماوراءالطبیعه

  • واقعیت جادویی (Magic Realism): جادو در دنیای واقعی بدون توضیح
  • تخیل علمی پسامدرن: دنیاهای جایگزین
  • فانتزی شهری: جهان‌های موازی

۶. تاریخ‌نگاری نوین (Historiographic Metafiction)

تعریف (لیندا هاچئون): داستان تاریخی که هم واقعیت تاریخ را روایت می‌کند هم آن را زیر سوال می‌برد.

ویژگی:

  • رویدادهای تاریخی واقعی
  • اما با شخصیت‌های خیالی یا تفسیر جایگزین
  • پرسش: تاریخ چگونه ساخته می‌شود؟

مثال:

  • حراج شماره ۴۹ (توماس پینچن)
  • نام گل (اومبرتو اکو)

۴.۵. نویسندگان و آثار کلیدی پسامدرن

۱. خورخه لوئیس بورخس (۱۸۹۹-۱۹۸۶) — آرژانتین

اهمیت: پیشگام پسامدرنیسم، «پدر ادبیات پسامدرن»

ویژگی‌های سبک:

ویژگی توضیح
داستان‌های کوتاه فلسفی ترکیب فلسفه، ریاضیات، الهیات
کتابخانه، هزارتو، آینه نمادهای بورخسی
متافیزیک بازیگوشانه سوالات فلسفی جدی اما با لحن طنز
بی‌پایانی، تکرار زمان چرخه‌ای، جهان‌های موازی
کتاب‌های خیالی ارجاع به کتاب‌هایی که وجود ندارند

آثار کلیدی:

الف) باغ راه‌های انشعابی (The Garden of Forking Paths, 1941)

  • جاسوس چینی در جنگ جهانی اول
  • مفهوم: هزارتوی زمان — تمام احتمالات همزمان وجود دارند
  • نظریه‌ی جهان‌های چندگانه قبل از فیزیک کوانتومی!

ب) کتابخانه‌ی بابِل (The Library of Babel, 1941)

خلاصه: کتابخانه‌ای بی‌نهایت که شامل تمام کتاب‌های ممکن است (همه‌ی ترکیبات حروف).

تفسیر:

  • کتابخانه = جهان
  • جست‌وجوی معنا = بی‌فایده
  • همه‌چیز گفته شده است

ج) تلون، اوکبار، اوربیس ترتیوس (Tlön, Uqbar, Orbis Tertius, 1940)

دایرةالمعارفی خیالی که جهانی خیالی را توصیف می‌کند، اما این جهان به تدریج واقعی می‌شود.

مضمون:

  • داستان‌ها می‌توانند واقعیت بسازند
  • قدرت متن

د) پیِر منار، نویسنده‌ی دن کیشوت (Pierre Menard, Author of the Quixote, 1939)

نویسنده‌ای قرن ۲۰ می‌خواهد دن کیشوت را دوباره بنویسد — نه ترجمه، نه تقلید، بلکه کلمه‌به‌کلمه همان کتاب.

سوال: اگر متن یکسان باشد اما نویسنده و زمان متفاوت، آیا معنا متفاوت است؟

پاسخ: بله. زمینه همه‌چیز را تغییر می‌دهد.


۲. ایتالو کالوینو (۱۹۲۳-۱۹۸۵) — ایتالیا

کالوینو استاد بازی ادبی و ساختارهای تجربی است.


آثار کلیدی:

الف) اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری… (If on a winter’s night a traveler, 1979)

ساختار:

  • خطاب به «تو» (خواننده)
  • تو کتابی می‌خری (این کتاب!) اما صفحات جا به جا شده‌اند
  • ۱۰ آغاز رمان مختلف، هیچ‌کدام تمام نمی‌شوند
  • داستان اصلی: تو و خواننده‌ی دیگری (لودمیلا) به‌دنبال ادامه‌ی داستان‌ها می‌گردید

مضمون:

  • لذت خواندن
  • بازی با انتظارات خواننده
  • رمان درباره‌ی خواندن رمان

ب) شهرهای نامرئی (Invisible Cities, 1972)

ساختار:

  • مارکوپولو به کوبلای خان درباره‌ی ۵۵ شهر می‌گوید
  • اما: همه‌ی شهرها نسخه‌های مختلف ونیز هستند

مضمون:

  • شهر به‌عنوان متافور
  • زبان و تخیل
  • شعر نثری

ج) اجداد ما (Our Ancestors) — سه‌گانه:

  1. ویکنت دونیمه (The Cloven Viscount, 1952):
    • ویکنتی که در جنگ به دو نیمه تقسیم می‌شود: یکی خوب، یکی بد
  2. بارون درختی (The Baron in the Trees, 1957):
    • پسری که به درخت می‌رود و تا آخر عمر پایین نمی‌آید
  3. شوالیه ناموجود (The Nonexistent Knight, 1959):
    • شوالیه‌ای که فقط زره است؛ درونش خالی است

مضمون: فابل‌های فلسفی درباره‌ی هویت


۳. توماس پینچن (۱۹۳۷-) — آمریکا

پینچن رمان‌نویس دایرةالمعارفی و پارانوئیدی است.

ویژگی‌های سبک:

ویژگی توضیح
کلاژ عظیم صدها شخصیت، داستان‌های فرعی
پارانویا توطئه‌ها، سیستم‌های مخفی
علم و فناوری جزئیات علمی فراوان
فرهنگ پاپ ترانه، فیلم، تبلیغات
طنز سیاه کمدی در کنار تراژدی

آثار کلیدی:

الف) حراج شماره ۴۹ (The Crying of Lot 49, 1966)

خلاصه: اُدیپا ماس متولی وصیت‌نامه‌ی معشوق سابقش می‌شود و شبکه‌ی پستی مخفی قرن‌ها پیش (Tristero) را کشف می‌کند. یا شاید همه توهم است؟

مضمون:

  • پارانویا
  • سیستم‌های پنهان
  • معنا یا بی‌معنایی؟

پایان: باز — هرگز نمی‌فهمیم Tristero واقعی است یا خیر


ب) رنگین‌کمان جاذبه (Gravity’s Rainbow, 1973)

یکی از پیچیده‌ترین رمان‌های قرن ۲۰.

خلاصه: جنگ جهانی دوم، موشک‌های V-2، صدها شخصیت، توطئه‌ها، پارانویا.

دشواری:

  • ۴۰۰ شخصیت
  • خطوط داستانی پراکنده
  • ارجاعات علمی، تاریخی، ادبی فراوان

مضمون:

  • جنگ و فناوری
  • آیا تاریخ کنترل‌شده است؟
  • مرگ و انفجار

۴. اومبرتو اکو (۱۹۲۹-۲۰۱۶) — ایتالیا

نشانه‌شناس، فیلسوف، رمان‌نویس.


الف) نام گل سرخ (The Name of the Rose, 1980)

ژانر: رمان تاریخی + جنایی + فلسفی

زمان: ۱۳۲۷، صومعه‌ی بندیکتی در ایتالیا

خلاصه: راهب تحقیق‌کننده (ویلیام باسکرویل) یک سری قتل را بررسی می‌کند. پشت ماجرا کتاب گمشده‌ای از ارسطو درباره‌ی کمدی است.

لایه‌ها:

  1. جنایی: کدام راهب قاتل است؟
  2. فلسفی: آیا خنده مجاز است؟ قدرت و دانش
  3. نشانه‌شناختی: تفسیر علائم

عنوان: از شعر قرون وسطایی: «گل سرخ نامش را دارد اما چیز دیگری نیست.» (نماد نسبیت زبان)


ب) آونگ فوکو (Foucault’s Pendulum, 1988)

خلاصه: سه ویراستار به شوخی نقشه‌ی توطئه‌ای تمپلارها می‌سازند، اما مردم آن را واقعی می‌گیرند.

مضمون:

  • قدرت روایت
  • نظریه‌های توطئه
  • جست‌وجوی معنا

۵. پل آئوستر (۱۹۴۷-) — آمریکا

آئوستر داستان‌های هویت، تصادف، و زبان می‌نویسد.


سه‌گانه‌ی نیویورک (The New York Trilogy, 1987):

سه رمان کوتاه که به هم مرتبطند:

۱. شهر شیشه‌ای (City of Glass):

  • نویسنده‌ای به اشتباه تصور می‌شود کارآگاه خصوصی است
  • هویت سیال: شخصیت‌ها نام‌های یکدیگر را می‌گیرند
  • پل آئوستر خودش به‌عنوان شخصیت ظاهر می‌شود!

۲. ارواح (Ghosts):

  • کارآگاهی به نام «آبی» باید «سیاه» را زیر نظر بگیرد
  • اما هیچ اتفاقی نمی‌افتد
  • راوی سوم‌شخص اما مبهم

۳. اتاق قفل‌شده (The Locked Room):

  • راوی به‌دنبال دوست ناپدید شده‌اش (فانشاو) می‌گردد
  • آیا فانشاو واقعاً وجود داشته؟

مضامین:

  • هویت
  • زبان و واقعیت
  • نویسنده و شخصیت
  • تنهایی شهری

۶. دون دلیلو (۱۹۳۶-) — آمریکا

دلیلو ناقد فرهنگ مصرفی، رسانه، و خشونت است.


آثار کلیدی:

الف) سر و صدای سفید (White Noise, 1985)

خلاصه: استاد «مطالعات هیتلر» و خانواده‌اش در شهری کوچک؛ ابر سمی از قطار نشت می‌کند؛ همه می‌ترسند.

مضامین:

  • ترس از مرگ در جامعه‌ی مصرفی
  • تلویزیون و رسانه
  • معنا در عصر اطلاعات بیش‌ازحد

ب) لیبرا (Libra, 1988)

داستان لی هاروی اسوالد (قاتل ادعایی کندی).

مضمون:

  • تاریخ و توطئه
  • شخصیت به‌عنوان پیاده در بازی بزرگ

ج) زیرزمین (Underworld, 1997)

رمان حماسی (۸۰۰ صفحه) درباره‌ی آمریکای نیمه‌ی دوم قرن ۲۰.

ساختار: شروع از ۱۹۹۲، بازگشت به ۱۹۵۱

مضمون:

  • جنگ سرد
  • زباله و فرهنگ مصرفی
  • تاریخ پنهان

۷. دیگر نویسندگان کلیدی پسامدرن

الف) کورت ونهگات (۱۹۲۲-۲۰۰۷) — آمریکا

  • کشتارخانه‌ی شماره پنج: جنگ جهانی دوم + علمی-تخیلی
  • سبک ساده، طنز سیاه، ضدجنگ

ب) جان بارث (۱۹۳۰-) — آمریکا

  • Lost in the Funhouse: مجموعه داستان فرامتن
  • The Sot-Weed Factor: پارودی رمان تاریخی

ج) رابرت کوور (۱۹۳۲-) — آمریکا

  • The Public Burning: اعدام روزنبرگ‌ها، ریچارد نیکسون

د) سلمان رشدی (۱۹۴۷-) — هند/انگلستان

  • فرزندان نیمه‌شب: هند پس از استقلال، واقعیت جادویی
  • آیات شیطانی: جنجالی، فتوای مرگ

ه) گابریل گارسیا مارکز (۱۹۲۷-۲۰۱۴) — کلمبیا

  • صد سال تنهایی: واقعیت جادویی، خانواده‌ی بوئندیا

و) میلان کاندرا (۱۹۲۹-۲۰۲۳) — چک

  • سبکی غیرقابل تحمل هستی: عشق، سیاست، فلسفه
  • کتاب خنده و فراموشی: حافظه و تاریخ

ز) ولادیمیر نابوکوف (۱۸۹۹-۱۹۷۷) — روسیه/آمریکا

  • لولیتا: راوی غیرقابل‌اعتماد، بازی زبانی، تابو
  • آتش رنگ‌پریده: شعر + تفسیر + داستان در تفسیر

۴.۶. واقعیت جادویی (Magic Realism)

تعریف: سبکی که عناصر جادویی را در دنیای واقع‌گرا قرار می‌دهد بدون توضیح یا تعجب.

ویژگی‌ها:

ویژگی توضیح
پذیرش طبیعی شخصیت‌ها جادو را عادی می‌دانند
جزئیات واقع‌گرا دنیا دقیق توصیف می‌شود
عدم توضیح چرایی جادو مهم نیست
زمان سیال گذشته، حال، آینده در هم می‌آمیزند

نویسندگان کلیدی:

الف) گابریل گارسیا مارکز — صد سال تنهایی (1967)

  • خانواده‌ی بوئندیا در ماکوندو (شهر خیالی)
  • مردی که به آسمان می‌رود، زنی که با ملافه‌اش صعود می‌کند، باران گل
  • اما: همزمان تاریخ کلمبیا (جنگ داخلی، استعمار)

ب) ایزابل آلنده — خانه‌ی ارواح

ج) سلمان رشدی — فرزندان نیمه‌شب

  • بچه‌هایی که در لحظه‌ی استقلال هند (نیمه‌شب ۱۵ اوت ۱۹۴۷) متولد شدند قدرت جادویی دارند

بخش پنجم: نتیجه‌گیری و نگاه به آینده

۵.۱. خلاصه‌ی تحولات

دوره زمان ویژگی‌های کلیدی نویسندگان
کلاسیک/حماسه باستان-قرون وسطی روایت شفاهی، قهرمان، خطی، ارزش‌های جمعی هومر، فردوسی
رنسانس ۱۴۰۰-۱۶۵۰ فردگرایی، فراخودآگاهی اولیه سروانتس، شکسپیر
قرن ۱۸ ۱۷۰۰-۱۸۰۰ ظهور رمان، واقع‌گرایی اولیه، گوتیک دفو، ریچاردسون، فیلدینگ
واقع‌گرایی ۱۸۳۰-۱۹۰۰ نقاشی اجتماعی، شخصیت‌پردازی عمیق بالزاک، فلوبر، تولستوی، داستایفسکی
ناتورالیسم ۱۸۸۰-۱۹۱۰ تعیین‌گرایی، علم‌گرایی، بدبینی زولا، مارکز، هاردی
مدرنیسم ۱۹۰۰-۱۹۴۵ جریان سیال ذهن، شکستن فرم، بیگانگی جویس، وولف، پروست، کافکا، فاکنر
پسامدرنیسم ۱۹۵۰-؟ فرامتن، بازی زبانی، نسبی‌گرایی، بینامتنیت بورخس، کالوینو، پینچن، اکو

بخش پنجم: نتیجه‌گیری و نگاه به آینده {#نتیجه}

۵.۱. خلاصه‌ی تحولات

دوره زمان ویژگی‌های کلیدی نویسندگان
کلاسیک/حماسه باستان-قرون وسطی روایت شفاهی، قهرمان، خطی، ارزش‌های جمعی هومر، فردوسی
رنسانس ۱۴۰۰-۱۶۵۰ فردگرایی، فراخودآگاهی اولیه سروانتس، شکسپیر
قرن ۱۸ ۱۷۰۰-۱۸۰۰ ظهور رمان، واقع‌گرایی اولیه، گوتیک دفو، ریچاردسون، فیلدینگ
واقع‌گرایی ۱۸۳۰-۱۹۰۰ نقاشی اجتماعی، شخصیت‌پردازی عمیق بالزاک، فلوبر، تولستوی، داستایفسکی
ناتورالیسم ۱۸۸۰-۱۹۱۰ تعیین‌گرایی، علم‌گرایی، بدبینی زولا، مارکز، هاردی
مدرنیسم ۱۹۰۰-۱۹۴۵ جریان سیال ذهن، شکستن فرم، بیگانگی جویس، وولف، پروست، کافکا، فاکنر
پسامدرنیسم ۱۹۵۰-؟ فرامتن، بازی زبانی، نسبی‌گرایی، بینامتنیت بورخس، کالوینو، پینچن، اکو

۵.۲. آینده‌ی داستان: بعد از پسامدرنیسم؟

برخی نقادان مدعی‌اند وارد دوره‌ی جدید شده‌ایم:

الف) پست-پسامدرنیسم یا «مدرنیسم جدید»

  • بازگشت به احساس و معنا (در برابر بی‌معنایی و طنز پسامدرن)
  • صداقت و اصالت بدون سخره
  • نویسندگان: دیوید فاستر والاس، جاناتان فرانزن، زادی اسمیت

ب) واقع‌گرایی دیجیتال

  • تأثیر اینترنت، شبکه‌های اجتماعی، واقعیت مجازی
  • روایت‌های چندرسانه‌ای
  • ادبیات تعاملی

ج) ادبیات جهانی (World Literature)

  • نویسندگان از همه‌ی قاره‌ها
  • ترجمه و گفت‌وگوی فرهنگی
  • فراتر از مرکزیت غربی

د) واقع‌گرایی نئولیبرال یا اتوفیکشن (Autofiction)

  • مرز نویسنده و راوی محو می‌شود
  • کارل اُوه کنسگارد (مبارزه‌ی من)
  • شیلا حتی، بن لرنر

۵.۳. نکات کلیدی برای نویسندگان و خوانندگان

الف) برای نویسندگان آینده:

  1. فرم تابع محتواست:
    • داستان شما چه ساختاری می‌خواهد؟
    • آیا روایت خطی کافی است یا باید شکسته شود؟
  2. از سنت آگاه باشید اما اسیرش نشوید:
    • همه‌ی این تکنیک‌ها ابزارند
    • مدرنیسم یا پسامدرنیسم “بهتر” نیست؛ متفاوت است
  3. خواننده را جدی بگیرید:
    • چه می‌خواهید خواننده تجربه کند؟
    • چقدر دشواری قابل‌قبول است؟
  4. صدای خودتان را پیدا کنید:
    • تقلید محض کافی نیست
    • چه چیزی فقط شما می‌توانید بگویید؟

ب) برای خوانندگان:

  1. آثار دشوار را رها نکنید:
    • یولیسس در خواندن اول مبهم است
    • راهنما بخوانید، دوباره امتحان کنید
  2. زمینه را بشناسید:
    • دانستن تاریخ، فلسفه، هنر کمک می‌کند
    • اما لذت بردن بدون دانش هم ممکن است
  3. تفسیرهای مختلف را بپذیرید:
    • یک معنای “درست” وجود ندارد
    • خواندن خلاق فعالیتی خلاق است
  4. از دوره‌ای به دوره‌ی دیگر بروید:
    • هم کلاسیک بخوانید هم مدرن
    • هر دوره چیزی برای آموزش دارد

۵.۴. جمع‌بندی نهایی

داستان همواره تکنولوژی معنابخشی بوده است. از غارهای باستان تا رمان‌های پسامدرن، انسان از طریق روایت:

تجربه را سازماندهی می‌کند،  هویت می‌سازد (فردی و جمعی)، با دیگران ارتباط برقرار می‌کند، واقعیت را تفسیر و حتی می‌سازد.

تحولات عمده:

  1. از جمعی به فردی: حماسه → رمان شخصی
  2. از بیرون به درون: رویدادهای خارجی → جریان سیال ذهن
  3. از قطعیت به ابهام: حقیقت واحد → حقایق چندگانه
  4. از جدی به بازیگوشانه: تراژدی مدرنیست → طنز پسامدرن
  5. از خطی به پیچیده: آغاز-میانه-پایان → زمان در هم شکسته

اما ثابت مانده:

  • نیاز به داستان
  • قدرت شخصیت
  • اهمیت زبان
  • جست‌وجوی معنا

منابع و مطالعات بیشتر

کتاب‌های نظری کلیدی:

نظریه‌ی کلاسیک:

  • ارسطو، بوطیقا (۳۳۵ ق.م)
  • هوراس، هنر شعر

نظریه‌ی رمان:

  • جرج لوکاچ، تئوری رمان (۱۹۱۶)
  • میخائیل باختین، دیالوژیک تخیل (۱۹۳۴-۱۹۳۵)
  • میخائیل باختین، مسائل شعر داستایفسکی (۱۹۶۳)
  • ایان وات، خیزش رمان (۱۹۵۷)
  • نورتروپ فرای، آناتومی نقد (۱۹۵۷)

نظریه‌ی روایت:

  • ژرار ژنت، روایت‌شناسی (۱۹۷۲)
  • سیمور چاتمن، داستان و گفتمان (۱۹۷۸)
  • والاس مارتین، نظریه‌های روایت اخیر (۱۹۸۶)

مدرنیسم:

  • والتر بنیامین، راوی (۱۹۳۶)
  • ادموند ویلسون، قلعه‌ی اکسل (۱۹۳۱)
  • پیتر فاکنر، مدرنیسم (۱۹۷۷)

پسامدرنیسم:

  • ژان-فرانسوا لیوتار، وضعیت پسامدرن (۱۹۷۹)
  • فردریک جیمسون، پسامدرنیسم (۱۹۹۱)
  • لیندا هاچئون، شعریات پسامدرنیسم (۱۹۸۸)
  • برایان مک‌هیل، رمان پسامدرنیست (۱۹۸۷)

ساختارگرایی و پساساختارگرایی:

  • رولان بارت، S/Z (۱۹۷۰)
  • ژاک دریدا، گراماتولوژی (۱۹۶۷)
  • میشل فوکو، نظم چیزها (۱۹۶۶)

نقد فمینیستی:

  • ویرجینیا وولف، اتاقی از آن خود (۱۹۲۹)
  • سیمون دو بوووار، جنس دوم (۱۹۴۹)
  • الن شوالتر، ادبیات خودشان (۱۹۷۷)

واژه‌نامه‌ی اصطلاحات کلیدی

اصطلاح تعریف
آناگنوریزیس لحظه‌ی شناخت یا کشف در تراژدی
بینامتنیت ارجاع، نقل‌قول، تأثیر متن‌های دیگر
پریپتیا نقطه‌ی چرخش سرنوشت
جریان سیال ذهن روایت مستقیم از جریان افکار بدون فیلتر
دیالوژیسم چندصدایی؛ گفت‌وگوی صداها و ایدئولوژی‌ها
راوی غیرقابل‌اعتماد راویی که اعتبار روایتش مشکوک است
سبک غیرمستقیم آزاد ترکیب صدای راوی و شخصیت
شهود لحظه‌ی ناگهانی کشف یا شناخت (جویس)
فرامتن داستان درباره‌ی خودِ داستان‌نویسی
کارناوالی واژگونی سلسله‌مراتب، طنز گروتسک
کاتارسیس پالایش احساسات از طریق تراژدی
کرونوتوپ ترکیب زمان-مکان در روایت
میمسیس تقلید یا بازنمایی واقعیت
هامارتیا خطا یا نقص تراژیک قهرمان
واقعیت جادویی ترکیب واقعیت و جادو بدون توضیح

تمرین‌های عملی برای نویسندگان

تمرین ۱: جریان سیال ذهن

شخصیتی را در حال انتظار در ایستگاه اتوبوس تصور کنید. ۵ دقیقه از افکارش را بنویسید — بدون ویرایش، هر چه به ذهنش می‌رسد.

تمرین ۲: تغییر دیدگاه

یک صحنه (مثلاً دعوای زن‌وشوهر) را از سه دیدگاه بنویسید:

  • زن
  • شوهر
  • فرزند ۷ساله

تمرین ۳: شکستن زمان

داستان کوتاهی بنویسید که با پایان شروع شود و به عقب برود.

تمرین ۴: فرامتن

داستانی بنویسید که راوی در میانه‌ی آن به خواننده بگوید: “نمی‌دانم چطور ادامه دهم.”

تمرین ۵: بینامتنیت

داستانی بنویسید که شخصیتش عاشق رمان معینی است (مثلاً مادام بوواری) و زندگی‌اش شبیه آن می‌شود.

تمرین ۶: راوی غیرقابل‌اعتماد

راویی بسازید که دروغ می‌گوید اما خواننده تا انتها متوجه نشود.


جداول جامع مقایسه‌ای

جدول ۱: تکنیک‌های روایی در دوره‌های مختلف

تکنیک کلاسیک واقع‌گرایی مدرنیسم پسامدرنیسم
زمان خطی خطی با فلش‌بک شکسته، ذهنی دایره‌ای، پارادوکسیک
راوی همه‌چیزدان همه‌چیزدان/سوم‌شخص جریان سیال ذهن چندگانه، غیرقابل‌اعتماد
شخصیت تیپ، نماد واقعی، پیچیده آگاهی محض بازی، سیال
پیرنگ محکم، علّی محکم، واقعی ضعیف، درونی بی‌اهمیت، پارودی
زبان بلند، شاعرانه طبیعی، توصیفی نمادین، فشرده بازی، کلاژ
هدف سرگرمی، تعلیم نمایش جامعه کاوش ذهن زیرسوال بردن

جدول ۲: مضامین اصلی در دوره‌های مختلف

دوره مضامین کلیدی
حماسه شرافت، جنگ، سرنوشت، خدایان، وطن
قرون وسطی ایمان، عشق درباری، آخرت، تمثیل اخلاقی
رنسانس فردیت، اراده، عقل vs احساس، قدرت
واقع‌گرایی طبقه اجتماعی، پول، ازدواج، طمع، اخلاق
ناتورالیسم محیط، وراثت، فقر، غریزه، سقوط
مدرنیسم بیگانگی، پوچی، آگاهی، زمان، مرگ، زبان
پسامدرنیسم واقعیت vs تخیل، زبان، هویت سیال، پارودی، شبیه‌سازی

جدول ۳: نویسندگان کلیدی و آثار نمایانگر

نویسنده دوره اثر نمایانگر نوآوری اصلی
هومر باستان اُدیسه پایه‌گذاری روایت حماسی
سروانتس رنسانس دن کیشوت فرامتن اولیه، قهرمان خودآگاه
ریچاردسون قرن ۱۸ کلاریسا رمان رواننگار، فرم نامه‌ای
بالزاک واقع‌گرایی کمدی انسانی رمان اجتماعی، شخصیت‌های بازگشتی
فلوبر واقع‌گرایی مادام بوواری سبک غیرمستقیم آزاد، امپرسونالیته
داستایفسکی واقع‌گرایی برادران کارامازوف رمان چندصدایی، فلسفی
زولا ناتورالیسم ژرمینال رمان تجربی، تعیین‌گرایی
جویس مدرنیسم یولیسس جریان سیال ذهن، تجربه‌گرایی فرمی
وولف مدرنیسم به سوی فانوس دریایی زمان ذهنی، زنانگی
پروست مدرنیسم در جست‌وجوی زمان از دست‌رفته حافظه غیرارادی
کافکا مدرنیسم مسخ عبث، بیگانگی، منطق رویا
فاکنر مدرنیسم آشوب و خروش چندصدایی، پیچیدگی زمانی
بورخس پسامدرنیسم باغ راه‌های انشعابی فلسفی، فرامتن، کتاب‌های خیالی
کالوینو پسامدرنیسم اگر شبی از شب‌های زمستان… بازی با خواننده، فرامتن
پینچن پسامدرنیسم حراج شماره ۴۹ پارانویا، پیچیدگی، کلاژ
اکو پسامدرنیسم نام گل تاریخ‌نگاری نوین، بینامتنیت

سخن پایانی

این راهنما تلاش کرده است تا سیر تحول داستان را از ریشه‌های اسطوره‌ای تا پسامدرنیسم پیگیری کند. آنچه یاد گرفتیم:

  • داستان تکامل می‌یابد — هر دوره پاسخی به دوره‌ی قبل است
  • فرم و محتوا جدایی‌ناپذیرند — تحولات اجتماعی، فلسفی، فناورانه بر شکل داستان تأثیر می‌گذارند
  • هیچ روش “بهتر” نیست — هر تکنیک برای هدف خاصی مناسب است
  • خواندن فعالیت خلاق است — به‌ویژه در مدرنیسم و پسامدرنیسم، خواننده باید فعالانه معنا بسازد
  • سنت زنده است — نویسندگان معاصر همچنان از کافکا، جویس، بورخس الهام می‌گیرند

برای نویسندگان: شما وارث این سنت غنی هستید. می‌توانید از ابزارهای کلاسیک استفاده کنید یا تجربه کنید. مهم این است که آگاهانه انتخاب کنید — بدانید چرا از روایی سوم‌شخص استفاده می‌کنید یا چرا زمان را می‌شکنید.

برای خوانندگان: هر کتابی دری است به جهانی دیگر، روشی دیگر برای دیدن. با خواندن متنوع، نه‌تنها لذت می‌برید بلکه چشم‌انداز انسانی خود را گسترش می‌دهید.

داستان ادامه دارد…

]]>
گناهکار https://hesamoddinarefi.noblogs.org/2025/11/01/guilty/ Sat, 01 Nov 2025 12:48:02 +0000 https://hesamoddinarefi.noblogs.org/?p=120 «لطفا نظم جلسه را رعایت کنید! لطفا نظم جلسه را رعایت کنید!» قاضی چکش‌ را چندین بار روی میز کوبید. رو کرد به آقای گاو و گفت: «آقای وکیل لطفا نظم جلسه را رعایت کنید.» بعد رو به آقای دادستان گفت: «بفرمایید.»
دادستان همان‌طور که خشک و محکم، شق و رق سرجای خود ایستاده بود، به دکمه کتش دستی کشید و از بسته شدن آن‌ها اطمینان حاصل کرد. دوباره کاغذ‌هایش را در دست گرفت و شروع کرد: «همان‌طور که عرض می‌کردم متهم نه فقط یک‌بار بلکه چندین‌بار دست به قتل زده است. او علاوه‌بر قتل مستقیم، در چندین قتل و اعمال منحرف هم دست داشته است. رجوع شود به داستان عروسک پشت پرده. در این داستان متهم با یک اسلحه گرم به صورت مستقیم زنی را به قتل می‌رساند. رجوع شود به داستان س.گ.ل.ل. در این داستان زن و مردی توسط متهم به خودکشی سوق داده می‌شوند. رجوع شود به داستان زنی که مردش را گم کرده بود. در این داستان متهم زنی را آواره می‌کند و همسرش را از او می‌ستاند. رجوع شود به داستان آخرین لبخند. در این داستان مردی را می‌بینیم که توسط متهم دست به خودکشی می‌زند. رجوع شود به داستان پدران آدم. در این داستان متهم علاوه‌بر این‌که به صورت غیرمستقیم کفرگویی می‌کند، دو جانور زبان بسته را هم به نابودی می‌کشاند. رجوع شود به داستان سگ ولگرد. جناب قاضی یک نفر چقدر می‌تواند بی‌رحم و مروت باشد که سگی را به قتل برساند؟»

«این‌ها فقط اشاره‌های کوچکی به جنایت‌های خونین این مرد است. تقریبا می‌توانم بگویم این شخص در تمام داستان‌های خود به هرشکلی که توانسته مرتکب قتل شده است. آیا به نظر شما می‌توان از این مسائل روی گرداند؟ متهم به قطع یقین مرتکب قتل شده است و خودش را کشته است. این بزرگترین جرمی است که یک شخص می‌تواند در زندگی خودش انجام دهد. کسی اجازه این را ندارد که نفسی را بستاند و بدتر از آن چه کسی می‌تواند آنقدر پلید باشد که جان خودش را، جان عزیز خودش را هم بستاند!»
«جناب قاضی بنده همچنان تاکید دارم که این مرد باید به سزای اعمال خویش برسد و هیچ سزایی بالاتر از مرگ نخواهد بود. متهم باید برای گرفتن جان صدها انسان و حیوان و برای گرفتن جان خودش به اعدام محکوم شود. عرایض بنده همین‌جا تمام می‌شود. در ادامه باید خاطر نشان کنم همان‌طور که در ابتدای جلسه گفته شد بنده یک شاهد دارم که هر زمان دستور بدهید در جایگاه خود حاضر خواهند شد.»
دادستان سر جای خود نشست. کاغذهایش را مرتب کرد و روی میز گذاشت. دستمالی از جیبش بیرون کشید و عرق پیشانی‌اش را پاک کرد. بعد مجسه‌وار سرجای خودش ماند و به کاتب که یک پله پایین‌تر از قاضی نشسته بود و اتفاق‌ها و صحبت‌های جلسه را می‌نوشت خیره ماند. گویا می‌خواست مطمئن شود که تمام صحبت‌هایش به همان شکلی که خود آن‌ها را شمرده و دقیق بیان کرده بود نوشته شده‌اند.
وکیل به دستور قاضی از جایش بلند شد. تن درشت هیکلش را از پشت میز بیرون کشید و روبه قاضی ایستاد. با صدایی بلند و کلفت شروع به صحبت کرد: «جناب قاضی اول از همه عذر من را بابت بی‌نظمی‌ای که شکل گرفت پذیرا باشید. بنده همان‌طور که در جلسه‌ی گذشته در مورد داستان بوف کور اشاره کردم، این داستان‌ها نمی‌توانند ادله‌ای محکم برای مجرم شناختن موکل من باشند. اگر هر کدام از این داستان‌ها را یک به یک تحلیل کنیم می‌بینیم که نویسنده کاری جز روایت نکرده و تمام شخصیت‌ها دارای اختیار هستند. برای مثال اشاره می‌کنم به داستان عروسک پشت پرده. در این داستان شخصیت اصلی به شکلی افراطی الکل نوشیده بود و اختیار خودش را از دست داده بود. در داستان آخرین لبخند خود شخصیت داستان ماده‌ای به درون نوشیدنی‌اش ریخت و خودش را کشت. در داستان س.گ.ل.ل. تمام دنیا دست به یک خودکشی دست جمعی زده بودند که دو شخصیت اصلی فارغ از این ماجرا نبودند. می‌بینید که تمام این مرگ‌ها در همان جهان انتزاعی داستان‌ها رخ داده‌اند. جناب قاضی این‌ها دلایلی صحیح برای مجرم شناختن آقای ص.ه نیست.»
«این مرد یک نویسنده است و نوشته‌های او چیزی جز حقایق زمانه‌ی خود نیست. موکل من مردی بسیار رقیق‌القلب و احساساتی است. این را می‌توان از کتاب‌های او مانند فواید گیاه‌خواری و انسان و حیوان فهمید. چطور می‌توانیم بگوییم که کسی نویسنده این کتاب‌ها بوده سگی را به قتل رسانده است. موکل من نه جان موجودی را گرفته است نه جان خودش را…» ناگهان صدایش همراه با خرناسی خراشیده و سوتی مبهم همراه شد. «… او مردی آزاد‌اندیش و خیرخواه است. شما پاسخ من را بدهید. چگونه مردی می‌تواند در دنیایی که صلح و زندگی در آن بیشتر به یک شعار وهمناک می‌ماند آرام بگیرد و دست به نوشتن نبرد. موکل من خودکشی نکرده است بلکه زمانه او را خودکشی کرد.»
گاو سرجای خود نشست. اضطراب بدنش را می‌لرزاند. دستی به دو توده‌ی موی برآمده‌ی سرش کشید و سعی کرد مگس‌ها را از جلو چشم‌هایش کنار بزند. متهم کنار او ساکت نشسته بود و به میز خیره بود. با دست چپش پوست لب‌هایش را می‌چید. چند کرم سفید در بدنش می‌لولیدند و دو مگس طلایی رنگ هم بالای سرش پرواز می‌کردند. گاو به تنها چیزی که فکر می‌کرد این بود که باید دینش را به این مرد ادا کند و نگذارد ناحق به مرگ محکوم شود. بابت این‌که زمان اعتراض آنقدر احساس‌هایش جریحه‌دار شده بود و صدای حیوانیش در حین صحبت کردن از گلویش خارج شده بود احساس شرم می‌کرد. نمی‌دانست که چگونه یک حیوان می‌تواند جان انسانی را نجات بدهد. حیوانی که حتی اطمینانی برای جان خودش هم نداشت. مرگ او توسط همگان حتی قبل از تولدش پذیرفته شده بود. حالا باید جان یک انسان را بعد از تولدش نجات بدهد. از او دفاع کند و نشان بدهد که موکل او مردی است که برای زندگی می‌نوشته است.
صدای سابیده شدن قلم کاتب و صدای ضعیف کمانچه در فضای سرد و نمور دادگاه استخوان می‌ترکاند. متهم همچنان با دست چپش پوست‌ لب‌اش را می‌چید و هرازگاهی هم ناخنش را می‌جوید. کرم‌ها در تنش می‌لولیدند. به میز خیره مانده بود و احتمالا میز دادگاه او را به یاد میز خودش می‌انداخت. آیا پشیمان بود که آن داستان‌ها را نوشته است؟ آیا به این فکر می‌کرد که ای کاش هیچ‌وقت یک نویسنده نبود؟ به این فکر می‌کرد که نکند واقعا یک قاتل است یا نکند تمام نوشته‌های او چیزی جز ضعف‌های او نبوده و برای فرار کردن از زندگی می‌نوشته است، برای بستن چشم‌هایش به واقعیت زندگی. آیا همه این‌ها چیزی جز افکار پوچ و احمقانه یک انسان نادان نبوده است؟ شاید هم به دفاعیه خودش فکر می‌کرد. به این فکر می‌کرد که از جایش بلند شود و بگوید که نه من خودم را نکشته‌ام. آیا اصلا می‌توانست دفاعیه‌ای برای خودش داشته باشد؟ چهره مضطرب و شانه‌های منقبض شده‌اش نشان‌گر همچین چیزی نبود. دفاعیه‌ای که بتواند خودش را از آن مهلکه خارج کند. اما آیا او واقعا از مرگ می‌هراسید؟ شاید او مردی است که نفرین شده است و باید تمام زندگی‌اش را مشغول به نوشتن باشد. اگر می‌توانست از خودش دفاع کند و تبرئه شود آن بیرون دنیای دیگری در انتظارش بود؟ اگر زنده می‌ماند، نگاهش به دنیا تغییر می‌کرد؟
دادستان از جای خود بلند شد. همچنان باریکه‌ای از صدای کمانچه در سالن می‌پیچید و فضای حزن‌آلود و ترسیده‌ای به حضار می‌بخشید. کاتب بی‌وقفه می‌نوشت. حتی صدای کمانچه را هم مکتوب می‌کرد. در همین حین در سالن باز شد و مردی درشت هیکل وارد شد. پیش‌بندی خونین به تن داشت. خون خشکیده بر روی سیبیل‌های بلند و پرپشتش دیده می‌شد. بوی سنگین خون می‌داد و مگس‌ها بر روی تیکه‌های چربی و گوشت چسبیده به پیش‌بند و لباس‌هایش نشسته بودند. مرد به جایگاه خود ایستاد. دادستان رو به قاضی ایستاد و گفت: «جناب قاضی این مرد شهادت خواهد داد که چگونه متهم زنی را به قتل رسانده و بعد خودش را هم کشته است. از شما می‌خواهم که به گفته‌های این مرد گوش بدهید. بعد از شهادت این مرد بر همگان آشکار خواهد شد که متهم یک قاتل است و باید به اعدام محکوم شود. اما این‌بار دیگر ما پرده از قتل دیگران بر نخواهیم داشت بلکه اعلام می‌کنیم این مرد قاتل است و دست به قتل خودش زده است. آیا این همان مسئله‌ای نیست که همه ما قرار است به خاطر آن دست به قضاوت بزنیم؟ من تمام عرایض‌ام را بعد از چند پرسش از این مرد به اتمام خواهم رساند.»
بعد رو به شاهد ایستاد و گفت: «سوگند یاد کن که چیزی جز حقیقت نخواهی گفت.» مرد دست کثیف و خونینش را بالا آورد و با صدایی تیز و برنده سوگند یاد کرد. دادستان ادامه داد: «خودتت را معرفی کن و تمام حقایق را پیش روی ما، قاضی، متهم، وکیل و حاضرین بازگو کن و پرده از راز این قتل بردار.»
مرد خودش را تکانی داد و سینه‌اش را جلو کشید. گویا تمام حضار را تکه گوشتی برای بریدن می‌دید. دادستان اولین سوال‌ خودش را پرسید: «شغل شما چیست؟» مرد گفت: «من قصاب شهر هستم.»
به یک آن هیکل درشت و سنگین وکیل از جا بلند شد: «جناب قاضی من اعتراض دارم…» صدایش دوباره همراه با همان صدای حیوانیش خارج شد. «وارد است.»
«… جناب قاضی چگونه می‌توانیم مردی را که تمام زندگی‌اش را جز خون ندیده است را شاهد قرار بدهیم؟ این مرد قسی‌القلب است و کار او جز بریدن و شرحه‌شرحه کردن جان عزیز حیوان‌ها نیست. این مرد بوی خون را عطر خود می‌داند و رنگ قرمز را لباس خود…» نمی‌توانست مانع آن خرناس گوش‌خراش در حین صحبتش شود. تمام تنش به لرزه افتاده بود. «… جناب قاضی چگونه می‌توان به صحبت‌های مردی که زندگی را نمی‌داند باور کرد. این خلاف اخلاق است.»
دادستان رو به وکیل کرد و گفت: «از صدایت معلوم است که ماجرا را شخصی کرده‌ای دوست من.» پوزخندی گوشه لبش نشست. رو به قاضی ایستاد و درحالی که شاهد را با دست نشان می‌داد گفت: «جناب قاضی خانه این مرد دقیقا رو به خانه متهم است و چندین‌بار با این مرد دیدار داشته است. خود متهم در داستان بوف کور به این قضیه اشاره کرده است که از دریچه‌ای این مرد را می‌دیده و تنفر خودش را به این مرد اعلام کرده است. اما شاهد مردی از اهل زندگی است. او روزش را با کار  و تلاش و دادن غذایی به دست مردم می‌گذراند. او شاغل است؛ خانواده دارد و دو کودک دارد. برای روزی رساندن به خانه و خانواده خود تلاش می‌کند.» رو به متهم ایستاد و گفت: «آیا تو کاری داشتی؟ تو چه کردی. خانواده‌ای داشتی؟ به غیر از بدبینی و منفی‌بافی و کفرگویی و دوری از انسان‌ها در زندگی‌ات کار دیگر کرده‌ای؟ خیر!»
رو به حضار ایستاد و فریاد کشید: «ای حاضرین! شما بگویید که کدام یک ندای حقیقت می‌دهند؟ آقای وکیل که این مرد را قسی‌القلب می‌خواند و به او هزار اَنگ و بی‌راهه می‌زند حقیقت است یا انسانی که تمام زندگیش را در پی روزیِ خانواده‌ی خود بوده؟ می‌گوید تنش بوی خون می‌دهد. آیا یک نجار هم تنش بوی چوب نمی‌دهد؟ یک آهنگر هم تنش بوی آتش و فلز نمی‌دهد؟ آیا ادعاهای مرد قصاب می‌تواند راست باشد یا این مرد قاتل که در زندگی‌اش کاری جز دویدن به دنبال سایه‌ها نکرده؟ مردی ضعیف که توان رویارویی با مردم نداشته و با بدبینی آن‌ها را به قتل می‌رسانده است.»
رو به گاو کرد و گفت: «شما به شکلی در ادعاهای خود افراد داخل داستان‌ها را “شخصیت” خطاب می‌کردید که گویا این افراد جدا از خود نویسنده هستند. شما بگویید مردی که خودش را در تعفن کثافت و بوی بد حیوان‌ها رها می‌کند تا بتواند طعامی به دست مردم برساند انسانی بدذات است و ممکن است دست به قتل بزند یا مردی که در داستان‌هایش انسان‌ها و حیوان‌ها را به قتل می‌رساند؟»
چهره‌ی گاو حاکی از خشم و ترس بود. قاضی دوبار چکش را کوبید و گفت: «اعتراض آقای گاو وارد نیست. آقای دادستان به پرسش‌های خود ادامه بدهید.» دادستان رو به شاهد برگشت. صدایش را آرام و صاف کرد و بعد ادامه داد: «خانه متهم کجاست؟»
«در حاشیه شهر راغا.»
«تو چندبار با او دیدار داشته‌ای؟»
«شاید سه یا چهار بار.»
«در آن چندبار چه کردی؟»
«بار اول او را به دشتی بردم تا بتواند چمدانی را چال کند.»
«در آن چمدان چه بود؟»
«جسد تکه‌تکه شده‌‌ی یک زن.»
«آیا آن زن را می‌شناختی؟»
«نه!»
دادستان روبه قاضی کرد:«یک قتل دیگر. می‌بینید؟ قتل یک زن!»
روبه قصاب برگشت:‌ «بار دیگر او را دیدی چه کردی؟»
«او می‌خواست مزد من را بدهد که من از او نگرفتم و در عوض حتی کوزه‌ای که حین حفاری قبر پیدا کرده بودیم را هم به او بخشیدم.»
«در آن کوزه چه بود؟»
«نمی‌دانم. احتمالا خاک و گل.»
«بعد چه شد؟»
«از پنجره دیدم که کوزه را نوشید.»
«مگر خالی نبود؟»
«نمی‌دانم. احتمالاچیزی در آن ریخته بود.»
«قطعا همین‌طور است. بعد چه شد؟»
«افتاد و تمام بدنش پر از کرم شد و دو مگس طلایی رنگ بالای سرش پیدا شدند.»
دادستان روبه قاضی ایستاد: «همان‌طور که مستحضر مقام والای عدل است، طبق شهادت عینی شاهد، متهم به دلیل احساس پشیمانی و ناکامی بعد از قتل یک زن، دست به قتل خودش زده است. من خواستارم هرچه سریع‌تر بدون هیچ فوت وقتی، احکام جزایی در مورد این انسان بدکار و پلید و فاسد اجرا شود.»
همگان غرق در سکوت بودند. یک سکوت ممتد. تنها چیزی که به گوش می‌رسید باریکه‌ای از صدای ضعیف کمانچه بود. چهره حاضرین نشان‌گر ترس و غم بود. همه از جان خودشان ترسیده بودند. گویا همگی در این قتل سهیم بودند و نمی‌دانستند که بعد از اتمام جلسه زنده خواهند ماند یا آن‌ها هم به مرگ محکوم خواهند شد. کاتب تمام صحبت‌ها و لحظه به لحظه‌ی دادگاه را می‌نوشت. گاو آرام و غمگین نشسته بود. به  صرافت افتاده بود که این لحظه‌ها آخرین تصاویر زندگی او هستند و بعد از پایان این دادگاه زندگی او هم مانند زندگی مرد نویسنده تمام خواهد شد.
قاضی چکش‌ را دوبار روی میز کوبید: «براساس شواهد مطرح شده، دادگاه اعلام می‌دارد، متهم، آقای ص.ه، به دلیل ارتکاب قتل خودش، به حکم اعدام محکوم می‌شود. در این حکم، برای اجرای مراسم اعدام، او باید جام شرابی را، آغشته به زهر، بنوشد. متهم، اجازه این را خواهد داشت، که برای آخرین بار، صحبت کند، و اگر پیامی دارد، آن‌ را به همگان، برساند.»
مرد از جای خود بلند شد. از چیدن پوست‌ لبش به پوست گونه‌هایش رسیده بود. دست‌ش را پایین انداخت و پشتش قایم کرد. زمزمه‌ای ضعیف و لرزان از انتهای گلوی خشکش بیرون ‌آمد. نگاهی به کاتب انداخت؛ نگاهی به وکیل خودش انداخت؛ نگاهی به مرد کمانچه‌زن در انتهای سالن و نگاهی به زن سیاه‌پوش نشسته در بین حاضرین انداخت. کرم‌های سفید و کوچک در بدنش می‌لولیدند. پوست و گوشت بدنش تحلیل می‌رفت. دوباره به میز خیره شد. با خود نجوا ‌کرد. استخوان گونه‌هایش از زیر گوشت آبی و سفید صورتش برق زد. کمانچه‌زن می‌نواخت. مرد سرش را بالا گرفت و سعی کرد بدن لرزان و نیمه تجزیه خودش را نگه‌دارد. نجوا ‌کرد. چشم‌هایش مانند دو مروارید سیاه درخشید و شروع به صحبت کرد:
«صادقانه بگویم. احساس می‌کنم که یک کودک شده‌ام. دلم می‌خواهد کسی موهایم را نوازش کند، به من توجه کند و دوستم بدارد. دلم نمی‌خواهد هیچ‌کار بزرگی انجام بدهم. دلم نمی‌خواهد بنویسم و برای کشف حقیقت و انسان بودنم تلاش کنم. من مجبور بودم. من باید این غول بی‌شاخ و دم انسان بودنم را می‌کشتم. برای این‌که بتوانم دوباره کودک شوم باید تن بزرگسالم را نابود می‌کردم. من قاتل نیستم. برخلاف چیزی که دقیقا شما به آن فکر می‌کنید من کسی هستم که زندگی بخشید، من کسی هستم که تنم را از نو زاییدم. حالا همه این‌ها بازی‌های دروغینی است که من را درگیر آن کرده‌اید تا برای سرکوب چیزی که واقعا درونم هست به پا خیزم.»
«من کودک شده‌ام. این کودک آنقدر سمج است و آنقدر میل به زندگی دارد که هرکاری می‌کند تا زندگی‌ برایش پوچ‌تر و احمقانه‌تر از این نشود. احتمالا شما متوجه این موضوع نخواهید شد. چون شما چیزی جز همان افراد صاحب قدرت در کودکی من نیستید. شما دست‌های‌تان بزرگ و سریع بود و دست‌های من نای نگه داشتن قلم هم نداشت. شما مسیر زندگی من را به سمتی بردید که هر روز آرزوی زندگی کنم. برای زندگی بجنگم و هرچه که گفتید را انجام بدهم و اطاعت کنم تا من را در سیاه‌چاله‌های‌تان نیندازید. همان سیاه‌چاله‌هایی که خودتان در آن رشد و نمو کردید و حالا صاحب قدرت شدید و دست‌های من را به جرم نوشتن محکوم می‌کنید. من تمام خودم را صرف کاویدن این دنیا کردم تا از دنیای به‌فریب پر از معنای شما فرار کنم و جهان پوچم را بیابم.»
«اما من مثل شما نیستم. من قدرت نمی‌خواهم. من فقط از این می‌ترسیدم که بمیرم و قبل از آن خودم را نشناسم. من به هر چیزی که در این دنیا زندگی را فریاد بکشد روی می‌آورم و دست‌های او را می‌گیرم و به او کمک می‌‌کنم تا زندگی‌ای که برای او محدود کرده‌اید را دوباره پس بگیرد. خواه انسان باشد خواه حیوان. شما از همان اول سعی در قتل من داشته‌اید و من با آن‌که کودکی تنها و درمانده بودم در برابر تمام قدرت شما ایستادگی کردم. من هیچ قتلی مرتکب نشدم. من خودم را نکشتم. من خودم را رها کردم تا زنده بمانم. اما گویا شما من را رها نمی‌کنید. ایرادی ندارد. من این‌جا می‌ایستم. دست‌هایم را برافراشته می‌کنم و بر تمام جهانی که میل به نابودی آن دارید دست می‌کشم و تمام انسان‌ها و جانوران را در آغوشم می‌کشم. ای مرد کمانچه زن، من تمام این‌ها را در وقت شنیدن ساز تو نوشتم. آرشه بر تن نحیف من بکش تا خونم جاری شود و این زمین خشک را آب‌یاری کند تا از آن گیاهانی بروید که حقیقت من را فریاد می‌کشند و می‌گویند که من نمرده‌ام. بلکه من در دل هر کودکی که به دنیا می‌آید شکوفه خواهم زد و زندگی خواهم کرد.»

پایان

]]>
رنگ مو شرابی ده تومن https://hesamoddinarefi.noblogs.org/2025/11/01/ten-toman-burgundy-hair-dye/ Sat, 01 Nov 2025 12:46:04 +0000 https://hesamoddinarefi.noblogs.org/?p=115 بر روی سکو ایستگاه کرج به سمت گلشهر ایستاده بودم و منتظر قطار بودم تا به ایستگاه برسد. قطار بزرگ سفید و سبزی از دور دست معلوم بود و رسیدنش را با چشم‌هایم دنبال می‌کردم. حوالی ساعت‌های چهار-پنج بود و خورشید هم در کنار قطار آخرین پرتوهای نارنجی‌اش را به سمت من می‌تاباند و قصد داشت به آرامی در افق محو شود. حالا صدای سوت ریل‌ها هم به گوش می‌رسید و قطار سرعتش را بسیار کم کرده بود و در حال وارد شدن به ایستگاه بود.
من اما همچنان در آن آشوب ایستگاه خیلی آرام و بی‌حواس ایستاده بودم و آخرین کام‌های سیگارم را می‌گرفتم. قطار با صدایی بلند و مهیب از کنارم گذشت و درحال ایستادن بود. تبلیغ‌های کم‌رنگ و خورشید خورده نوشابه بدون قند کلسیم‌دار کاله را می‌دیدم و نگاهم به لشگر عظیمی از مردمان ایستاده پشت در قطار می‌افتاد که منتظر بودن قطار نگه‌دارد تا با قدرت هرچه تمام‌تر همدیگر را هل بدهند و از قطار خارج شوند و با سرعت به سمت ایستگاه‌های تاکسی بروند.
قطار کامل ایستاد. صدای زنگ در شنیده شد و بعد در‌ها با یک صدای نرم و کشویی باز شدند. توده عظیمی از مردم از واگن‌ها خارج شدند و من کنار در ،امان از هرگونه برخورد و ضربه ایستاده بودم. جمعیت قطار تقریبا نصف شد. وارد شدم و دنبال یک صندلی خالی کنار پنجره می‌گشتم. در قسمت صندلی‌های شیش‌تایی یک صندلی خالی کنار پنجره پیدا کردم اما در آن قسمت یک دختر و پسر هم نشسته بودند. نگاهی سریع به آن‌ها انداختم تا نتیجه بگیرم بر روی آن صندلی بنشینم یا رد شوم. دختر و پسری جوان بودند و گویا عاشق. سر و وضع بسیار تر و تمیزی داشتند و لباس‌های بسیار شیک و مرتب و به‌نظر گران‌قیمتی هم پوشیده بودند. به خود گفتم که خیلی خب اینجا ننشین و مزاحم این دو شخص نشو. بعد به یاد آوردم که صندلی خالی کنار پنجره دیگر پیدا نمی‌کنم و باید همین‌جا بنشینم. اما خب برای نشستن در آن‌جا در کنار آن دو نفر نیاز به یک استدلال شخصی داشتم. گویا باید در ذهنم جواب آن دو نفر را می‌دادم که چرا اینجا نشسته‌ام و جای دیگری نرفته‌ام.
به خود گفتم که این‌جا دو ردیف صندلی سه نفره روبه‌روی هم وجود دارد که این دو نفر بعلاوه کیف‌های‌شان فقط سه صندلی را پر کرده‌اند پس به غیر از من هم احتمال دارد که افراد دیگری هم این‌جا بنشینند و این یعنی که تمام تقصیر نشستن در این‌جا به دوش من نمی‌افتد. وانگهی که آن شخص دیگری می‌تواند کمی پرروتر و هیکلی‌تر از من هم باشد و جواب را با یک ابرو درهم کردن بدهد. اما بعد از این فکر احساس ناچیزی و کوچکی به من دست داد. به این معنی که چرا من خودم نتوانم قلدری کنم و من ابروهایم را در جواب آن‌ها درهم کنم. یا این که چرا من در ذهنم به همه باید پاسخگو باشم؛ مخصوصا به این دو بچه‌ی عاشق. و یک پوزخندی هم در مقابل کلمه عاشق در ذهنم نقش بست. گویا عشق آن‌ دو نفر می‌تواند نکته‌ای استهزاآمیز و برگی برنده در دست‌های من باشد.
ناگهان به خودم آمدم و گفتم تو اصلا مسئله را اشتباه فهمیدی. بحث در مورد زورآزمایی و قدرت و تحقیر نیست، نکته اصلی در این است که مترو یک‌جای عمومی هست و من این اجازه را دارم که بر روی هر صندلی‌ای که دلم می‌خواهد بنشینم و این موضوعِ دو نوجوان عاشق به من مربوط نیست و نکته اصلی احساس ضعف و قدرت نیست. من اصلا ملزم به پاسخگویی این پرسش نیستم که چرا اینجا نشسته‌ام و خلوت این دو را بهم زده‌ام.
بعد از خودم پرسیدم که چرا این پرسش اصلا انقدر برای من مهم شد. من که فقط دنبال نشستن بر روی یک صندلی بودم که کنار پنجره باشد تا بتوانم خیلی آرام و گوشه‌نشینانه به لحظه‌های آخر غروب نگاه کنم. من کاری به کار کسی ندارم. نه می‌خواهم برای کسی قلدری کنم نه می‌خواهم به کسی حمله کنم و نه اصلا می‌خواهم با کنار پنجره نشستنم به افراد آن بخش بگویم که ببینید من از شما قدرتمندترم و شماهایی که بر روی صندلی‌های ابتدایی نشسته‌اید دیر رسیده‌اید و از من پایین‌تر هستید و ضعیف‌تر هستید. من برای طرح کردن این پرسش-البته پرسشی که آن‌ها قرار است از من بپرسند- فقط یک دلیل داشتم که آن‌ها من را قضاوت کنند. بگویند این پسر مزاحم دیگر از کجا آمد و سر ما خراب شد. بگویند که به خاطر مزاحمت این پسر دیگر نمی‌توانیم راحت در مورد غذای خوشمزه‌ای که در فلان رستوران گران قیمت خورده بودیم صحبت کنیم و علاوه‌بر آن دیگر نمی‌توانیم همدیگر را در آغوش بگیریم و به یکدیگر عشق بورزیم. بگویند که این پسر چه موجود مزاحم و اضافه و بدترکیبی است که با وجود این همه صندلی آمده و فقط به قصد این‌که آرامش ما را خراب کند این‌جا نشسته است. و آخر هم اشاره کنند که با آن کت چرمی و رنگ و روفته و ارزان قیمت و بدرد نخورش چطور به خود جرات داد که مزاحم ما شود. حتما فقیر است دیگر. این فقرا همگی احمقند و فرهنگ ندارند.
من در حین تخیل تمامی این قضاوت‌های احتمالی که در صورت نشستن من در آن‌جا ممکن بود بکنند، هم‌زمان به قضاوت‌های‌شان هم پاسخ می‌دادم. به صورتی که این قضاوت‌ها انقدر من را برانگیخته کردند که یک لحظه حسی در من بوجود آمد که با صدای بلند در واگن سر آن دو فرد فریاد بکشم و بگویم خفه شوید ای احمق‌ها. نه من فقیر هستم نه این کت چرمی من رنگ‌و‌رو رفته است. من این کت را خیلی دوست دارم… این را فلان قیمت خریده‌ام… از فلان فروشگاه. من آدم فقیری نیستم… من بی‌فرهنگ نیستم. من قصد نداشتم آرامش شما را خراب کنم و مانع عشق‌ورزی شما شوم. اصلا که گفته مترو جای عشق‌ورزی است… بروید خانه خودتان عشق‌ورزی کنید و درباره رستوران گران قمیتی که رفتید حرف بزنید… بله من هم رستوران گران‌قیمت رفته‌ام. من اصلا می‌خواستم این‌جا کنار پنجره بنشینم و به غروب نگاه کنم.
ناگهان متوجه شدم که دست‌هایم مشت شده است و ابرو‌هایم در هم کشیده شده است و تمام بدنم را تنش و اضطراب فرا گرفته است. با صدای سوت بسته شدن در قطار از دالان‌های پیچ در پیچ ذهنم خارج شدم. تمام این‌ افکار در آن یک نگاه سریع به آن دختر و پسر گذشت بود. همه این‌ها چیزی جز تخیل نبود. آن‌ها که اصلا همچین حرفی نزده بودند. من تمام این‌ها در یک ثانیه، در یک نگاه سریع به دختر و پسر تصور کرده بودم تا به این نتیجه برسم که آخر بنشینم بر روی آن یک صندلی کنار پنجره یا نه. تصمیم خودم را گرفتم. من ننشستم و در همان لحظه که تصمیم گرفتم از آنجا رد بشوم و صندلی دیگری پیدا کنم مردی از پشت سرم با یک ضربه به من خودش را فوری بر روی آن یک صندلی کنار پنجره انداخت و پایش را هم از کفش‌ در آورد و بر روی صندلی خالی روبه‌رو گذاشت. آخرین نگاهم را به هیکل بزرگ مرد و جوراب‌های سوراخش انداختم و در حالی که بوی جورابش را نم‌نم حس می‌کردم از آن‌جا رد شدم و رفتم دو ردیف جلوتر بر روی یک صندلی خالی که مجاور راهرو بود نشستم.
خیلی ناراحت بودم. در ذهنم با خودم می‌جنگیدم که چرا ننشستم. غروب خورشید را از دست دادم.
– احمق تو تحقیر شدی. آن دو نفر بر تو پیروز شدند. دیدی آن مرد به چه شکل خودش را پرت کرد. نه فقط یک صندلی بلکه دو صندلی را گرفت. اما تو چه کردی؟ فرار کردی.
– نه من فرار نکردم. من از ‌آن‌جا فقط رفتم. ایرادی ندارد.
– تو فرار کردی. دو نوجوان عاشق بر تو پیروز شدند.
– آن دونفر پولدار بودند، عاشق بودند.
– بودند که بودند به ما چه ربطی دارد.
– به من می‌گفتند مزاحم. کتم را مسخره می‌کردند اگر آن‌جا می‌نشستم.
– مگر تو مسئول افکار و حرف‌های بقیه هستی؟
– نمی‌دانم. مهم نیست. آن‌ها فکر می‌کردند من موجود بی‌ارزشی هستم.
– هستی؟
– من در حد و اندازه آن‌ها نبودم.
– تو مگر آن‌ها را می‌شناختی؟
– نه. ولی اگر من هم کت شیک و مرتبی به تن داشتم و کارت بانکی‌ام پر از پول بود آن‌جا می‌نشستم.
– مگر آن مرد کارتش پر از پول بود؟ جورابش حتی پاره بود.
– احتمالا پول‌دار بوده است ما از کجا می دانیم. بلاخره یک چیزی باید به او حس قدرت بدهد.
– پول ملاک ارزش آدم‌ها است؟ پول حس قدرت می‌دهد؟
– قطعا نه ولی… خب او یک مرد بی‌فرهنگ بود. من قرار نیست مثل او باشم.
– نگفتم که مثل او باش. تو خودت قضاوتش کردی.
– من قضاوت نکردم من هیچ‌کسی را قضاوت نمی‌کنم. این دیگران هستند که من را همیشه قضاوت می‌کنند.
– ولی این‌ها تماما افکار تو بود.
– من افکار آن‌ها را گفتم.
– تو افکار خودت را به آن‌ها تحمیل کردی. در اصل تو آن‌ها را قضاوت کردی. و بگذار به تو بگویم، تو کسی هستی که در اصل دیگران را قضاوت می‌کند و حالا نمی‌خواهد آن قضاوت‌ها در مورد خودش هم درست باشد.
– خفه‌شو. تو که حالم را بدتر کردی.
– نه من واقعیت رو می‌گویم.
– تو به من می‌گفتی که چرا آن‌جا ننشستم. تو داشتی به من انرژی می‌دادی خودم را دوباره باز یابم.
– انرژی؟ منظورت پرخاشگری و خشم است؟
– نه. خفه‌شو. دیگر ادامه نده.
– فکر کردی تو موجود خوبی هستی؟ کسی که دیگران را قضاوت نمی‌کند؟ پول را ملاک نمی‌بیند؟ قیافه را، لباس را، نژاد را، جنسیت را. نه تو حتی واقعیت را هم قبول نمی‌کنی. تو فکر می‌کنی از آن‌ها برتری چون مثل آن‌ها نیستی؟ تو کسی هستی که آن‌ها را خلق می‌کنی، قضاوت می‌کنی، اجبار می‌کنی، توهین می‌کنی و آن‌ها را سزای بدترین چیز‌ها می‌دانی.
– نه من همچین آدمی نیستم. دیدی که من نتوانستم حتی آن‌جا راحت بنشیم. حرف تو کاملا بی‌اساس است. وگر نه من باید با آن‌ها مبارزه می‌کردم و مثل آن مرد اعمال قدرت می‌کردم.
– چون تو چیزی جز یک خشم پوشالی نیستی. همه‌چیز در ذهن تو می‌گذرد، به وقتش فرار می‌کنی. حالا هم فرار کن. فرار کن. فرار کن. فرار کن. فرار کن. فرار کن. فرار کن.
– نخیر من فرار نکردم. من رفتم. همین. من مثل آن مرد به کسی حمله نمی‌کنم. من با شخصیت هستم. اهل فرهنگ هستم.
– تو نمی‌دانی. تو تا حالا مزه قدرت را نچشیدی که الان شیرین زبانی می‌کنی. فقط کافی است یک‌بار مزه تحقیر کردن دیگران و حس قدرت را بچشی. آن‌وقت تو از تمامی انسان‌ها بدتر خواهی بود.
– نه… نه… این حرف‌ها همگی پوچ و بی‌اساس است… نه…
هیچ‌چیزی نمی‌دانم. اصلا ندانستم قطار کی ایستگاه محمد شهر را هم رد کرد و به ایستگاه گلشهر رسید. به خودم آمدم دیدم که در همهمه مردم حبس شده‌ام. خودشان را به من می‌کوبند، هلم می‌دهند، پرتم می‌کنند. احساس می‌کردم زیر دست و پاهای‌شان دارم له می‌شوم. دیگر ارزشی ندارم. موجود بی‌ارزش و حقیری مثل من حتما باید زیر پای دیگران له بشود. موجود نادان و احمقی مثل من سرنوشتی جز این ندارد. من یک ترسو نادان و یک دروغ‌گو بزرگم. من چیزی جز افکار بیهوده و احمقانه و فریب‌دهنده نیستم. حالا هم سزای من چیزی جز له شدن و تیکه‌تیکه شدن در لابه‌لای دندانه‌های این پله‌برقی نیست. کاش گوشت تنم زیر چرخنده‌های این پله‌برقی برود و پاره‌پاره شود و خونم جاری شود و دنیا از همچین موجود کریه و بدذاتی پاک شود.
وارد محوطه بزرگ ایستگاه گلشهر شدم. دست‌فروش‌ها به ترتیب بساط خود را پهن کرده بودند. پیرزن و پیرمرد‌ها، کودک و علیل و ناتوان و هر انسانی که با دیدن آن‌ها ممکن است احساس درد و ترحم در تو جولان بدهد آن‌جا بودند. مردمانی غریب و تنها که مثل ارواحی در شهر می‌چرخیدند و نمی‌توانستی بفهمی که چرا به همچین زندگی‌ای دچار شده‌اند. احتمالا من هم یکی از آن‌ها خواهم شد. یا احتمالا آن‌ها از من بهترند. خوش به حال‌شان…

*فکر کردی تو موجود خوبی هستی؟ کسی که دیگران را قضاوت نمی‌کند؟ پول را ملاک نمی‌بیند؟ قیافه را، لباس را، نژاد را، جنسیت را. نه تو حتی واقعیت را هم قبول نمی‌کنی. تو فکر می‌کنی از آن‌ها برتری چون مثل آن‌ها نیستی؟*
نه… نه… دوباره قضاوت… دوباره همه را قضاوت کردم. از خودم متنفرم… . دست در جیبم کردم و دوباره سیگاری گیراندم. این‌بار با مکشی عمیق دود را در ریه‌هایم کشیدم. سزای همچین موجود بدردنخوری چیزی جز دود سیاه و سوزان نباید باشد. اصلا از همان اول تنبیه من این سیگار بوده و باید انقدر بکشم که از بین بروم تا انسانی پست و بدذات و ضعیفی مثل من در این جهان وجود نداشته باشد.
آرام مسیرم را پی گرفتم. در محوطه قدم می‌زدم که صدایی بلند و مهیبی حواس من را به خود پرت کرد. مردی چند سبد پلاستیکی میوه را چپه کرده بود و بر روی‌شان یک پارچه قرمز ساتن پهن کرده بود. روی آن سکو کم ارتفاع بسته رنگ موها را مرتب کنار هم چیده بود. مرد فریاد می‌کشید: «رنگ مو شرابی ده تومن. رنگ مو شرابی ده تومن. رنگ مو شرابی ده تومن. رنگ مو شرابی ده تومن. رنگ مو شرابی ده تومن… .»
بدون مکث همین را مرتب فریاد می‌کشید. کاملا از افکارم خارج شدم و تمام ذهن و فکرم شد آن مرد. رنگ مو شرابی ده تومن؟ ده تومن رنگ مو؟ شرابی؟ و چرا یک‌سر دارد همین را می‌گوید. چرا ساکت نمی‌شود. مرد همین‌طور ادامه می‌داد و یک نفر هم به او نگاه نمی‌کرد. همه رد می‌شدند. احتمالا جنس دزدی است یا خراب است. احتمالا به موهایت بزنی تمام موهایت همان لحظه می‌ریزد یا بعد از رنگ، موهایت آبی می‌شود به جای شرابی. زیر لب خندیدم و دوباره به مسیرم ادامه دادم. سیگارم تمام شد و دوباره یکی دیگر روشن کردم.
ناگهان چشمم خورد به آن دختر و پسر عاشق در قطار. از کنارم رد شدند و رفتند سمت همان مرد دست‌فروش. نمی‌دانم چرا کاملا خشکم زده بود و به آن‌ها نگاه می‌کردم. حس تنفرم به آن‌ها من را آن‌جا نگه داشته بود یا حس خشم یا ناراحتی یا… نمی‌دانم. فقط زل زده بودم به آن‌ها. به این فکر می‌کردم چه چیزی آن دو را انقدر قدرتمندتر از من کرده بود. چرا نتوانستم کنار پنجره بنشینم. من غروب را از دست دادم فقط به این دلیل که آن‌ها از من پولدارتر و خوش‌ قیافه‌تر بودند. اما چرا الان می‌روند به سمت آن مرد دست‌فروش…
*تو افکار خودت را به آن‌ها تحمیل کردی. در اصل تو آن‌ها را قضاوت کردی. و بگذار به تو بگویم، تو کسی هستی که در اصل دیگران را قضاوت می‌کند و حالا نمی‌خواهد که آن قضاوت‌ها در مورد خودش هم درست باشد.*
مهم نیست. دیگر هیچ‌چیزی مهم نیست. اهمیتی نمی‌دهم. من عصبانی‌ام. من خیلی عصبانی‌ام و باید تلافی کنم. این بار دیگر راه برگشتی وجود ندارد. کنارم پیرمردی دست‌فروش را دیدم که در بساطش پر از اشغال‌های فلزی بود. ایده‌ای به ذهنم رسید. قلبم شروع کرد به تپیدن. مزه دهانم عوض شد و اطرافم را نگاهی انداختم. در بساط آن پیرمرد چشمم دنبال یک‌چیز نوک‌تیز می‌گشت. از طرفی صدای مرد دست‌فروش در سرم می‌پیچید: «رنگ مو شرابی ده تومن. رنگ مو شرابی ده تومن…» زیر چشمی پسر و دختر را نگاه می‌کردم. مرد دست‌فروش سه بسته رنگ مو داخل پلاستیک گذاشت. دوباره چشمم را در بساط پیرمرد گرداندم. یک چاقو دسته شکسته‌ی تیز، که دور دسته‌اش را چسب برق کشیده بودند را دیدم و برداشتم. پیرمرد دست‌فروش همین که میله را در دستم دید گفت: «هفتاد تومن.»
*چون تو چیزی جز یک خشم پوشالی نیستی. همه‌چیز در ذهن تو می‌گذرد، به وقتش فرار می‌کنی. حالا هم فرار کن. فرار کن. فرار کن. فرار کن. فرار کن. فرار کن. فرار کن.*
دروغ است. دروغ است. من ضعیف نیستم من قوی هستم من پر از خشمم من هم قدرمندم. لعنت به آن پولدار‌های نژادپرست احمق. لعنت به لباس‌های شیک و تمیز‌شان. لعنت به… «رنگ مو شرابی ده تومن… رنگ مو شرابی ده تومن…» لعنت به این صدا… چرا رفتند به سمت آن دست‌فروش زشت و بدترکیب که دارد رنگ مو ده تومنی می‌فروشد. حتما با این‌کار می‌خواهند تحقیرش کنند یا حتما احساس ترحم و دل‌سوزی کردند. نه اجازه نمی‌دهم. آن‌ها با من طور دیگر رفتار کردند. دیگر اجازه نمی‌دهم کسی به من زور بگوید. شما نگذاشتید من غروب خورشید را ببینم. من مزه قدرت را می‌خواهم. این‌بار دیگر خبری از فرار نیست. این‌بار دیگر مثل گذشته اجازه نمی‌دهم کسی من را تحقیر کند و کتک بزند و به من بی‌احترامی کند.
به سمت آن دو دویدم. میله را تا نصف در پهلو پسر کردم. دختر جیغ کشید. میله را درآوردم و این‌بار در پهلو دختر کردم و بیرون کشیدم. برای ضربه دوم آماده شدم که مردم ناگهان به سمتم هجوم آوردند. شروع کردم به فرار کردن. پشت سرم جمعیتی به دنبالم بودند. قهقهه می‌زدم. با تمام قدرت می‌دویدم و قهقهه می‌زدم. خون از دستم می‌چکید. می‌خندیدم و زیر لب تکرار می‌کردم: «رنگ مو شرابی ده تومن. رنگ مو شرابی ده تومن. رنگ مو شرابی … ».

پایان

۱۵ آبان ۱۴۰۲

 

]]>
درخت زردآلو https://hesamoddinarefi.noblogs.org/2025/11/01/apricot-tree/ Sat, 01 Nov 2025 12:40:22 +0000 https://hesamoddinarefi.noblogs.org/?p=109 چهار مرد آن‌جا نشسته‌اند. درست زیر درخت زردآلو. با یکدیگر نجوا می‌کنند و آفتاب، مو‌های مشکی و پوست طلایی‌شان را روشن می‌کند. نمی‌دانم در مورد چه چیزی سخن می‌گویند. نمی‌دانم در آن سر‌های بزرگ و سینه‌های پهن‌شان چه می‌گذرد. اما سکوت در بین صحبت‌های‌‌شان زیاد است. یکی انگشت‌هایش را در ریش پرپشت و سیاهش خلال می‌کند، یکی سبیل‌اش را گاهی به پایین صاف می‌کند و گاهی به دو طرف تاب می‌دهد، یکی به گوشه‌ای تکیه داده و بالشی را زیر بغل گذاشته و به گل‌های قالی خیره شده است و یکی هم هربار پایش را عوض می‌کند و بر روی پای دیگری‌اش می‌نشیند.
چهار مرد بسیار تمیز و پاکیزه هستند. هیچ‌کدام‌شان از کار برنگشته یا بعد از تعمیر فلان چیز فارغ نشده است یا در دعوایی خاکی و خونی نشده یا زیر آفتاب طولانی مشغول به کاری نبوده است یا از آمیزش با زنی برنگشته یا غرورش جایی نشکسته است. نمی‌دانم که چه گذشته‌ای داشته‌اند. مرد خوبی بوده‌اند یا بد، زن‌ها دوست‌شان داشته‌اند یا نه، در کارشان موفق بوده‌اند یا نه، پدر خوبی بوده‌اند یا نه، پسر خوبی برای پدر یا مادرشان بوده‌اند یا نه. نمی‌دانم. اما این‌جا خیلی تمیز و آرام نشسته‌اند، گویا همگی از یک حمام عمومی آب گرم با یک مشت و مال حسابی و کیسه‌کشی تمام‌عیار برگشته و این‌جا زیر درخت زردآلو داخل حیاط، بر روی یک قالی بزرگ با طرح گل و کبوتر نشسته‌اند.
نجوا می‌کنند، سکوت می‌کنند، یکدیگر را نمی‌زنند، چیزی به یکدیگر نمی‌فروشند، در حال زورآزمایی و به رخ کشیدن زور و بازو به همدیگر نیستند، درباره آخرین هم‌خوابگی‌شان با فلان زن صحبت ‌نمی‌کنند قرار نیست سر یکدیگر را کلاه بگذارند، نه می‌خواهند همدیگر را تحقیر کنند و نه می‌خواهند اعمال قدرت کنند، نه می‌خواهند کشورگشایی کنند و جنگ و خون به پا کنند و نه می‌‌خواهند درباره فلان مردِ دزد که به آن‌ها نارو زده و پول و زمین‌شان را بالا کشیده صحبت ‌کنند. از طرفی خبری از بساط دود و حلقه پهلوانی هم نیست. فقط نجواهای آرام؛ حتی درباره فردا هم فکر نمی‌کنند.
راستش را بخواهید نمی‌دانم دقیقا در مورد چه چیزی صحبت می‌کنند. چیزی در این مردان برای من بسیار عجیب است؛ گویا رازی نهفته در دل سرخ‌شان دارند. شاید من کمی در این موضوع اغراق می‌کنم و حقیقتی برای کشف کردن وجود ندارد اما مسیر، از بالا به پایین است و من رو به جاذبه زمین و پشت‌ به دافعه آسمان سفر می‌کنم.
خودم را کمی نزدیک‌تر می‌کنم تا بتوانم صد‌ای فکر کردن‌شان را بشنوم. از نوک درخت زردآلو یک شاخه به پایین می‌آیم. یکی از آن‌ها کمی سرش را بلند می‌کند و به من خیره می‌شود و دوباره سرش را بر می‌گرداند. گویا متوجه حضور من در آن‌جا نشد. فاصله بسیار زیاد است. همچنان نمی‌توانم صدایی از این‌جا بشنوم. به‌نظرم سفری طولانی در پیش دارم. سفری از بلندای درخت زردآلو به قالیِ پهن شده، زیر چهار مرد اسرارآمیز.
یک شاخه دیگر به پایین می‌روم. باد سردی می‌وزد و تعادلم را از دست می‌دهم. به مرد‌ها نگاه می‌کنم اما هیچ تکانی به خود نداده‌اند. به آسمان نگاه می‌کنم. ابر‌ها آرام‌آرام آسمان را پر می‌کنند، اگر باران بگیرد به پایین پرت می‌شوم و جانم را از دست خواهم داد. نمی‌دانم، نکند که حالا هم جانی ندارم. هنوز بهار تمام نشده است. باد سرد گه‌گاهی می‌وزد. آسمان در یک لحظه ابری می‌شود و چند قطره می‌بارد و دوباره خانه‌ها به زیر فرش طلایی خورشید می‌روند. از طرفی هم شکوفه‌های درختان ریخته و حالا خیلی از آن‌ها میوه داده‌اند، ولی هنوز کال هستند و کامل نرسیده‌اند.
باید به مسیر ادامه بدهم. با این‌که باد کمی من را به عقب پرت کرد باز خودم را تکانی می‌دهم و این‌بار کمی سخت‌تر خود را به شاخه پایینی می‌رسانم. مردی که با نوک سبیل‌هایش بازی می‌کرد کمی از جایش تکان خورد و صورتش را بیشتر در معرض تابش نور خورشید قرار داد. گویا می‌خواست تنها روزنه‌ای که از نور خورشید در آسمان مانده است را به صورت خود بتاباند. به خورشید خیره بود و چهره پهن و بزرگش تمام نور خورشید را به خود می‌کشید. آرام نیمی از صورتش در سایه فرو رفت و بعد مانند خورشیدی که در پشت ماه ناپدید می‌شود تمام صورتش سایه شد. من همچنان سعی می‌کردم شاخه‌ها را پس از دیگری از سر بگذرانم و پایین و پایین‌تر بروم.
می‌شود گفت که نیمی از مسیر را طی کرده‌ام. نیمی از درخت زردآلو را. در این‌جا برگ‌های کوچک و سبز همه‌جا را پر کرده‌اند، به طوری که نمی‌توانم خانه بزرگی که دقیقا روبه‌رو‌یم ایستاده است را ببینم؛ مگر تصویری مبهم از چهار پنجره کوچک و چوبی، که پیچک‌ها چابکانه به دور چارچوب مربعی‌اش چرخیده‌اند. من خیره‌ به پایین به چهار مرد، که سعی در برملا کردن راز آن‌ها دارم.
به مسیرم ادامه می‌دهم. شاخه‌ها را یکی پس از دیگری از سر می‌گذرانم. مردی که انگشت‌هایش را در ریشش خلال می‌کرد، از جایش بلند شد و به سمت خانه رفت. در راه رفتنش وقار عجیبی می‌بینم. نه آنقدر کند است و نه آنقدر سریع. با نگاهم دنبالش می‌کنم که متوجه آشوب و طوفانی پشت سرم می‌شوم. گویا آسمان غرش می‌کند. برمی‌گردم تا بتوانم پشت سرم را ببینم اما چیزی که نظاره‌گر آن هستم آسمان سیاه و ابر‌های بارانی نیست بلکه دو کلاغ بزرگ و سیاه است.
چشم‌هایی بزرگ و براق دارند و مدام سر‌شان را تکان می‌دهند و من را با دقت وارسی می‌کنند. گاه پر می‌کشند و بر روی یک شاخه دیگر می‌نشینند اما دوباره به سمت من می‌آیند و به من خیره می‌شوند. نفسم را در سینه حبس می‌کنم و هیچ واکنشی از خودم نشان نمی‌دهم تا بلکه بیخیال شوند و پر بکشند و بروند. اما گویا همچین خیالی در سر ندارند.
یکی‌شان سعی می‌کند با نوک بلند و سیاهش به من بکوبد اما من با سرعت خودم را به طرفی پرت می‌کنم. دیگری که متوجه تکان خوردن من شد، کمی مکث کرد و بعد او هم نوکش را به سمتم آورد و من خودم را باری دیگر از مسیر ضربه کنار کشیدم. حالا دیگر کاملا کنترل خودشان را از دست داده‌اند و دیوانه‌وار پر می‌کشند و صداهای گوش‌خراشی از خود در می‌آورند. هرکدام‌شان می‌خواهد به‌زور من را به نوک بگیرد و ببلعد. جفتشان می‌خواهند من را تصاحب کنند. به یکدیگر نوک می‌زنند و با چنگال‌های بزرگ و تیز‌شان حمله‌ور می‌شوند. مردی که از قالی بلند شده بود و به خانه رفته بود در حیاط پیدایش می‌شود و کلاغ‌ها با دیدن او از آن‌جا فراری می‌شوند.
نجات پیدا کردم و این را خوب می‌دانستم که جانم را مدیون آن مرد هستم. چقدر سخت بود. تمام تنم کوفته و زخمی است. از مرگ رهایی پیدا کرده‌ام. و این‌ها نشانه‌‌هایی هستند که سفرِ از بالا به پایینم را رفته‌رفته ارزشمند‌تر می‌کنند و برای یافتن راز نجواهای مردان مصمم‌تر به مسیرم ادامه می‌دهم.
چیزی نمانده. دقیقا بالای سرشان هستم. مردی که به خانه رفته بود و حالا دوباره به حیاط برگشته بود، همراه خود کتابی آورده است. دقیقا نمی‌توانم عنوان کتاب را از این فاصله بخوانم اما ظاهر کتاب کاملا مشخص است. جلدی سبز و کرمی رنگ دارد. تقریبا قطور است و عنوان بر روی جلدش طلا‌کوبی شده است. مرد همان‌جای اول خودش نشست و این‌بار یک دستش مشغول ریش‌هایش شد و دست دیگرش کتاب.
به مسیرم ادامه می‌دهم. دیگر چیزی نمانده. حالا می‌توانم کمی صورت‌های‌شان را با ظرافت و دقت بیشتری ببینم. زبر و پر از مو، پر از لک و جای زخم، آفتاب سوخته و طلایی، اما همچنان صدای‌شان را نمی‌شنوم. مگر نجوایی نامفهوم از کلمه‌هایی بریده که هیچی نمی‌توان از آن‌ها فهمید. باید سعی کنم خودم را نزدیک و نزدیک‌تر کنم. دیگر راه برگشتی نیست. حالا از باد و پرنده گذر کرده‌ام و از نوک درخت بسیار دور هستم.
مسیر را همچنان به سمت پایین پیش می‌گیرم. نزدیک و نزدیک‌تر می‌شوم. اما برخلاف چیزی که انتظار داشتم نجواهای‌شان بیشتر و بیشتر به سکوت تبدیل می‌شود و دیگر هیچ‌چیز نمی‌شنوم، حتی آن کلمه‌های بریده هم دیگر قابل شنیدن نیست. سکوتی مطلق.
تن‌های پولادین و بزرگ بر روی گلستان قالی نشسته‌اند و بدن‌هایشان مانند ابر‌هایی در دل آسمان آرام تکان می‌‌خورد و شعله‌های خورشید از پشت‌شان به زمین می‌تابد.
من دقیقا بالای سر آن مردی هستم که بالشی را زیر بغل‌ گذاشته بود و به یک سو خیره مانده بود. این‌بار لب‌هایش کمی تکان می‌خورد اما چیزی نمی‌شنوم. صدایی از دهانش خارج نمی‌شود. گوش‌هایم را تیز می‌کنم؛ سعی می‌کنم هرصدایی که در آسمان غوطه‌ور است را بربایم. اما هیچی جز صدای باد و جیرجیرک‌ها نصیبم نمی‌شود.
این مرد‌ها چگونه در این سکوت وحشتناک به این آرامی نشسته‌اند. سکوتی که خودشان با نجواهای درون سرشان ساخته‌اند. به چه چیزی خیره بودند؟ به چه چیزی فکر می‌کردند؟ ای کاش می‌توانستم به درون آن جمجمه‌های عظیم الجثه راهی بیابم و این راز شوم را برای خود برملا کنم. دیگر صبرم را از دست داده‌ام. فاصله‌ای نمانده. بر روی آخرین شاخه درخت می‌ایستم و یک پرش تا به کشف جواب معمای این مردان دارم. می‌پرم.
در بین آسمان و زمین غوطه‌ورام. تمام سفر حماسی‌ام از جلو پرده چشمانم می‌گذرد. دیوانه‌‌وار فریاد می‌کشم و سقوطم را به دل دریای گل‌های سرخ قالی تماشا می‌کنم. سرما سینه‌ام را می‌شکافد، به دور خود می‌چرخم و اشک‌هایم از چشم‌هایم سرازیر می‌شود. در ذهن به چیزی جز حقیقت فکر نمی‌کنم. به‌راستی چه رازی در دل این مردان است؟ به راستی من کیستم که این سفر حماسی را از زمین درخت زردآلو به آسمان قالی شروع کرده‌ام؟ این من هستم که به آسمان سقوط می‌کنم. آغوش‌تان را باز کنید و نور حقیقت را به سینه بفشارید. من سفیر رود‌های خروشان سرازیر شده از کوهستان حقیقت هستم. سکوت ممتد.
«این را ببینید! یک زردآلو. همین الان از آسمان به زمین افتاد. چقدر خوب که از دست کلاغ‌ها در امان مانده است. راستی! که می‌خواهد بداند اولین زردآلو امسال چه مزه‌ای دارد؟»

پایان

حسا‌م‌الدین عارفی
۳۱ تیر ۱۴۰۲

]]>
زایش https://hesamoddinarefi.noblogs.org/2025/10/31/zayesh/ Fri, 31 Oct 2025 14:55:24 +0000 https://hesamoddinarefi.noblogs.org/?p=35 گل‌های ختمی پژمرده. این را بلدم. این تکرار را خوب بلدم. از حفظم. می‌دانم چه کنم. مراحل را خوب می‌شناسم، می‌شناسم. فشار، فشار، فشار. از این رنگ خوشم نمی‌آید. دفعه‌ی پیش همه‌چیز سفید بود مثل برف. حالا صورتی و این اصلا قشنگ نیست، دقیقا برخلاف بیرون از این‌جا که باران می‌آید. بیرون باران می‌بارد. چرا این گل‌های پژمرده را از کنار تخت من برنداشته‌اند؟ فشار می‌دهم تا ناپاکی که سر دلم سنگینی می‌کند از بدنم خارج شود. نفس بکش؛ چشم نفسم می‌کشم. من این را خوب می‌شناسم. تمام این‌ها را تجربه کرده‌ام. می‌گفت تا سه نشود بازی نشود، برای همین دوباره تاس انداختم و این‌بار هم شش آوردم. حالا برای بار سوم فشار می‌آورم تو گویی از حنجره‌ام می‌خواهد خارج شود. به من بگویید این چیست. من تحملش را دارم. این چه غده‌ای است که اینگونه با سماجت می‌خواهد خارج شود. من را به بیرون تف کن. این گل‌ها واقعا پژمرده‌اند یا من این‌گونه می‌بینم‌شان؟ خودم را در آیینه می‌بینم که شکم آورده‌ام، بازوهایم لاغر و زیرچشم‌هایم تیره شده است. این چشم‌های گداخته و تاریک که از پس نقاب‌های‌ صورتی‌شان من را خیره نگاه می‌کنند… نمی‌خواهم. انقدر به من نگویید کار سنگین نکن، مگر می‌شود زندگی نکرد. من… آه خدای من خدا. سعید بمیری، خدا هم تو را لعنت کند هم من را. تاس انداختم و شش آمد اما تو قهر کردی.
باران می‌بارد و آسمان را می‌شکافد. این باران سرخ از شکاف ابرها روی ساختمان‌های خاکستری و زشت شهر سرازیر می‌شود و ماشین‌ها جیغ می‌کشند و من این نگاه‌های خیره را که به بدنم زل زده‌اند را اصلا دوست ندارم حتی اگر برای بار هزارم باشد. یک‌بار کافی است دیگر نه؟ قشنگ است و ناز است، اما عرضه می‌خواهد. کار هرکسی نیست. بگذارید گل‌های داخل پارک حسابی باران بخورند، بگذارید باران کثافت‌های کنار خیابان را بشوید و ببرد. بگذارید راننده اسنپ من را ببیند و بوسم کند و بگوید تو باران منی. دلم بستنی می‌خواهد اینجا بستنی پیدا می‌شود؟ باشد فشار می‌دهم؛ چشم. لطفاً سرزنشم نکنید می‌گذارم از شکاف ابرهای سرخ باران ببارد. راستی برف کی می‌بارد؟ این غده را تف می‌کنم. من رو نخور، خواهش می‌کنم من گناه دارم. کلاف نخ من کو؟ آه من دلم می‌خواهد فقط این گل‌ها باران بخورند چون مطمئنم با آب باران رشدشان سریع‌تر خواهد شد. باور نمی‌کنید؟ ببینید موهایم چقدر ریخته است.
دلم می‌خواهد این کیف منجوق‌دوزی را به مادرم هدیه بدهم. تمام شب را برایشان وقت گذاشتم این مهره‌های قرمز و نارنجی را به این دلیل انتخاب کردم که او عاشق پاییز است. مادر امشب می‌آید حتم دارم که از دیدن این کیف… لطفاً دو تا بستنی یکی دو رنگ و یکی زعفرانی بدهید. عجله نکن مامان آرام بخور، سرت درد می‌گیرد. الان اسنپ می‌رسد. اسنپ رسید. آژیر اسنپ توی گوشم وزوز می‌کند. بگذار به راننده می‌گویم. آقای راننده لطفاً پنجره را پایین می‌دهید؟ گل‌های پژمرده کنار تختم را دوست ندارم این گل‌ها را مطمئنم از گل فروشی کنار بیمارستان خریده‌اند وگرنه آن‌که مادرم داخل باغچه خاک کرده بود خیلی خوشگل‌تر بودند. خدای من این سومین بار است که این گل‌ها را این‌جا می‌بینم. چرا انقدر غر می‌زنی؟ حالا مثلا مگر چه شده. سرت را گذاشتی روی تاپاله‌های خشک خوابیدی؟ من چرا فراموش نمی‌کنم. بالاخره سه بار است که تکرار کرده‌ام. سه بار فایده ندارد؟ بوی الکل حالم را دارد دیگر به هم می‌زند. آقای دکتر بیرون نیامد؟ همین‌جا توی پستو یاد بگیر تا ترکه نخوری. من نمی‌توانم زیاد یاد بگیرم. وقت ندارم، خانه هزار تا کار دارم. بالاخره انتخاب کن یا بزن زیر بازی و کتکش را بخور یا گریه کن. فشار بده. دارم فشار می‌دهم.
سرم توی کوره‌ی نون‌پزی، کمرم وسط بوته‌ی خار، پاهایم داخل فریزر و آخ مامانی الهی، مامانی، عزیزم. عزیزم ببین عجب عجب مربای سیبی گذاشتم؛ طبیعی و خوشمزه. ریزریز کردم گذاشتم توی قابلمه با شعله‌ی خیلی کم بپزه… دوست نداری؟ جهنم همه را می‌ریزم دور. دست از سرم بردارید. انقدر به من دست نزدید. این آشغال‌ها را از من دور کنید. من از این آشغال‌های صورتی خوشم نمی‌آید. پرستار چه می‌کنی؟ بیرون بیاور، خفه شدم. اصلا می‌دانم چه کنم. همه را می‌ریزم دور. همه را. چی؟ سوالت را بپرس. واقعاً استعداد دارم؟ فکر می‌کنم توی این کار خوب نیستم، منجوق‌دوزی را می‌گویم. این حرف درست نیست. باید بتوانی بین کارهای خانه وقت خالی برای بافتن فرش پیدا کنی. گفتی فرش؟ وای من نمی‌خواهم دست‌هایم را از دست بدهم. استعداد دارم؟‌ این کارها استعداد می‌خواهد. می‌دانی من خودم چند بار تمرین کردم؟ ۷ بار. برای همین است که حرفه‌ای شدم. من هفت سالم بود مادرم یکی خواباند زیر گوشم که چرا منجوق‌ها را خراب کردم، تو می‌گویی می‌خواهی بیخیال سومی شوی؟ خدا لعنتت می‌کند. تو اصلاً نتوانستی مهره‌ها را درست کنار هم بچینی گره‌هایی که زدی یا خیلی سفت شدن یا خیلی شل. حتی رج‌ها به یکدیگر گره خورده‌اند. حیف این همه منجوق که برای این کیف… شکم آوردم؟ استعداد لازم دارد تا برای بار سوم هم درد نکشی.
باشد فشار می‌آورم. فقط به من بگویید کجاست؟ عزیزم. مامانی. کجاست؟ باران قطع شد؟ بستنی آب شد؟ عزیزم تحمل کن. من هیچ‌چیزی را نمی‌خواهم تحمل کنم. از تو هم متنفرم. عزیزم مامانی. ببخشید مامانی من نمی‌خواستم اصلا این‌طوری بشود. نفهمیدم چی شد. لطفا می‌شود از اتاقت بیرون بیایی؟ مامانی معذرت می‌خواد قول می‌دم امشب آش دوغ درست کنم. مامان را عصبانی می‌کنی. نمی‌بینی کلی کار دارم؟ حالا ببین، هم تو گریه می‌کنی هم من… مامان موهایم دارد می‌ریزد چه کنم؟‌ فشار می‌آورم. می‌دانم دارم چه می‌کنم حالا همه‌چیز را خوب می‌بینم، خوب می‌شنوم. گوش‌هایم از هر دفعه‌ای تیزتر می‌شنود و قلبم با ظرافتی تکرارنشدنی خون را در شقیقه‌هایم پمپاژ می‌کند. بیرون آمد؟ بیرون آمد. دیگر هیچ‌چیز نمی‌شنوم. خاله می‌شود این گل‌های پژمرده را با گل میخک صورتی مامان عوض کنی؟ نقاب‌های‌شان را برداشته‌اند و حالا به آن چشم‌های تاریک و خیره، لبخندی مشمئزکننده اضافه شد. سعید تویی؟ لطفا برو. بگذارید بغلش کنم. باران قطع شده است؟ اسمش چیست؟ نمی‌دانم.

دوم

– این وضعیت اصلا خوب نیست. آقاتون این‌جاست؟
– بله دم در پیش بچه‌هاست.
– چندتا بچه داری؟
– دو تا.
– خدا حفظ کنه. باید خیلی مراقب دستت باشی.
شوهرم رو صدا زدند.
– آقاجان این بی‌حسی بازو و گرفتگی و درد شدید، عصبیه. من یک‌سری قرص می‌نویسم اما به هیچ‌وجه نباید کار دستی سنگین کنه. ممکنه خیلی خطرناک بشه. من باز پیشنهاد می‌دم به روان‌شناس و روان‌پزشک هم سر بزنید. گاهی اوقات خیلی از مشکلات بدن از فشارهای عصبی و روانی میاد و اون‌طوری درمان کردنش خیلی بهتره.
از مطب بیرون آمدیم. شوهرم رانندگی می‌کرد و می‌رفتیم تا برای بچه‌ها میز تحریر بخریم.
– بهم گفت ظرف نشورم.
– من می‌شورم برات عزیزم.
– گفت کار سنگین دستی نکنم.
– پس باید فعلا فرش‌ رو بذاری برای بعد.
– تازه امروز دار رو سرپا کردم.
– به دستت فشار میاره.
– می‌تونی شب زودتر بیایی خونه.
نمی‌دانم چرا به این اندازه غافلگیر کننده و بی‌مهابا اما این اولین خاطره‌ای است که بعد از زایمان سخت امروزم به یادم می‌آید. اتاق ساکت و نیمه تاریک است و من روی تخت به حال خودم رها شده‌ام. بچه‌ام را داخل دستگاه گذاشته‌اند و اگر سرم را کمی خم کنم می‌توانم گوشه‌ی اتاق ببینمش. پرده‌ها را کشیده‌اند اما می‌توانم بفهمم که هنوز باران می‌بارد. صدایش را دوست دارم. می‌گذارد افکارم آرام مانند نور سفیدی که از پرده‌ی اتاقم می‌گذرد، برخلاف بدنم که به اجبار با زور دارو آرام گرفته است، بچرخد و رها شود. تختم حالا به نرمی گهواره‌ای است و سنگینی بدنم را رها کرده‌ام. پایین تنه‌ام همچنان متورم است و ذوق‌ذوقش را حس می‌کنم. می‌گویند ده تا بخیه زده‌اند. اهمیتی نمی‌دهم. تو بگو هزارتا زده باشند. این آرامش و درد که دوش‌به‌دوش یکدیگر در بدنم به جریان افتاده است را با هیچ‌چیز عوض نمی‌کنم. چشم‌هایم را می‌بندم تا بتوانم باران سرد و یخ‌زده را که نوید سرمایی سفید و مه‌آلود می‌دهند، نزدیک‌تر احساس کنم. صدای جریان خون را در رگ‌هایم می‌شنوم. پلکم سنگین می‌شود اما خوابم نمی‌آید. این خاطره‌ها هستند که روی پلکم سنگینی می‌کنند. چه پرتلاطم بود دریای این روزهایم. چه خشمگین می‌غریدند ابرهای پاییزی اما حالا با تمام وجودم دانه‌های نرم برف را احساس می‌کنم که از دل آسمان سفرشان را شروع کرده‌اند. نرم و نرمک، آرام و با تطمئنینه، از شاخه‌های درخت آسمان به پایین می‌آیند. از خاطره‌هایم سر می‌خورند و لبخندشان را می‌بینم که همگی به روی من است. لبخند می‌زنم و نفس عمیقی می‌کشم. سرم بیش از پیش در بالشم فرو می‌رود. آن‌ها به سویم می‌آیند و حالا می‌توانم تکه‌تکه، اما شفاف به یاد آورم و ببینم‌شان.
به یاد می‌آورم سرگذشتم را که امروز را آن‌گونه برایم رقم زد. روز نخست بود. روزی که سنگ قصه به آب افتاد و موج‌های اتفاق را دور خودش روانه‌ی من کرد. آن روز می‌دانستم که درد دستم حادثه‌ی غریبی است. می‌دیدم که چیزی درونم مانند کرمی به حرکت افتاده است. دلم را شور انداخته و دار فرش را به جانم گره زده. تمام آن روز خودم را درگیر چله‌بافی کرده بودم. هم می‌خواستم فراموش کنم گویی مرده است و هم می‌خواستم ببینم گویی اکنون است که زاده شده است. آیا این دلهره که به نرمی قرار است به قامت کودکی دربیاید، می‌توانست تکراری دیگر بر تن نحیفم باشد؟ نفهمیدم که چه می‌کنم و چه بر من خواهد گذشت. چه کس جز من می‌تواند آن‌ها را دوباره ببیند؟ به یاد می‌آورم و با خودم زمزمه می‌کنم. آن روز را به خانه برگشتیم و سعید به محل کارش برگشت و بچه‌ها با میز تحریرشان مشغول شدند.
دست‌هایم را حس نمی‌کردم. گاهی فکر می‌کردم که آن‌ها آن‌جا، در کنار بدنم، در گره‌زدن رج‌های فرش، در نخ کشیدن منجوق‌ها، در پختن غذا و نوازش کردن سر بچه‌ها، نیستند. مادرم می‌گفت مادری کردن کار هرکسی نیست. شوهرداری فوت و فن می‌خواهد. مردت را باید به مشتت بگیری. او این‌ کار را خوب بلد بود. البته نه به مشت کشیدن شوهرش. او هفت بار زایمان کرد. بهترین فرش‌ها را می‌بافت و از همه جای اردبیل مشتری داشت. او می‌گفت وقتی از پدرم جدا شد با همین فرش بافتن خانه خرید، من و منیژه را شوهر داد و پنج تا پسر تا دیپلم رساند و به سربازی فرستاد. از خودم می‌پرسم او هم احساس می‌کرده است که برای همچین زندگی‌ای دو دست کافی نیست؟ من اما آن روز با امید بستن به همین دو دست با یک دنیا شور و ذوق چله بافته بودم. سوار ماشین بودیم و بچه‌ها میزتحریرشان را می‌خواستند.
– می‌تونی شب زودتر بیایی خونه. من نمی‌تونم بچه‌ها رو بخوابونم. اصلا می‌خوابونم‌شون کار من تازه شروع می‌شه. کوه ظرف‌ها رو بشورم، آشپزخونه رو تمیز کنم، لباس‌شویی رو روشن کنم، خونه رو جمع کنم.
– آقا گفتم ظرف‌ها با من دیگه.
– چطوری ظرف‌ها با تو وقتی تازه ساعت دو شب میایی؟
– نون نخوریم؟
موهایم مثل برگ خزان می‌ریخت. با خودم لج کرده بودم که آن روز را دکتر نروم اما برخلاف بخت تاریکم، روشن بود که حامله‌ام. جلوی آیینه ایستاده بودم. شانه می‌کشیدم و برس را نگاه می‌کردم و مشت‌‌مشت موهای مشکی را گوله می‌کردم. بازوانم لاغر و شکمم جلو آمده بود. جلو آمده بود؟ صدای دکتر از دیروز توی گوشم وزوز می‌کند:
– این وضعیت اصلا خوب نیست. آقاتون این‌جاست؟ چندتا بچه داری؟
– دو تا.
– خدا حفظ کنه. باید خیلی مراقب دستت باشی.
مراقبم؟ وقتی بچه‌ی سوم را حامله هستی شبیه این است که دیگر اصلا حامله نیستی چون دوتای دیگر دورت می‌چرخند و تو هم باید با آن‌‌ها بچرخی. فراموش می‌کنی که آن‌جا، درون بدنت، یک موجود زنده‌ی دیگری وجود دارد که برای بیرون آمدن انتظار می‌کشد. بین دیوارهای خونی، جایی که صدا، صدای شریان خون است و نگاهت، تاریکی، و احساست، تنگی و لزجی است. او چشم‌هایش را بسته و از بدنت تغذیه می‌کند و انتظار نور و رهایی را می‌کشد. صدای اولین باران‌های پاییزی را می‌شنیدم. حتی باران هم تصمیم گرفت است که بدون خبر دادن به پاییز بیاید و همه‌چیز را ببلعد؟ می‌بارید و اتاق را ابرهای تیره تاریک کرده بودند و خودم را در آیینه می‌دیدم که آرام‌آرام محو می‌شوم و دیوارهای اتاق به سمتم می‌آیند. من نمی‌خواهم دستم را از دست بدهم.
– خدا یکی‌تون رو صبح بکشه یکی‌تون رو شب.
ندانستم چه شده بود. همه‌جا پر از بستنی و مربا بود. فرش، مبل، پرده‌ها. یک سیلی محکم زیر گوش مبینا خوابانده بودم و خانه دور سرم می‌چرخید. دست‌های سینا بستنی بود و دست‌های مبینا مربا.
– به جای این‌که نذاری و جلوش رو بگیری تو هم باهاش انجام دادی؟‌ مگه بچه‌ای؟
سینا که چهره‌‌ی برافروخته‌ام را دیده بود اول شوک‌زده نگاهم کرد و بعد گریه‌کنان سریع به حیاط دوید. می‌خواست تا می‌تواند از این موجود بدترکیب و وحشتناک فرار کند. اما مبینا دم برنیاورد، هق نزد، سرش را پایین گرفت و رفت به اتاق و آخرین چیزی که شنیدم صدای چرخش کلید در قفل اتاق بود.
– ببین بچه بزرگ کردن استعداد می‌خواد.
– مبینا عزیزم. ببخشید. مبینا…
هق می‌زدم.
– مبینا… ببخشید عزیزم. من… من نمی‌خواستم بزنمت. یکهو نفهمیدم چی‌شد. تو باید مراقب داداش کوچیکت باشی. تو باید حواست به اون باشه. مامانی خیلی کار داره، مامانی خیلی خسته است. فکر می‌کنی الان چه‌جوری باید همه این‌ها رو تمیز کنم؟ فرش، پرده، مبل‌ها. ببخشید عزیزم. ببین… الان هم من دارم گریه می‌کنم هم تو.
مامانی خیلی خسته بود. مامانی مثل آن شب که تا صبح بیدار مانده بود و درحال دوختن کیف بود، خسته بود. هم‌سن مبینا بودم. منجوق‌ها را دورم چیده بودم. نارنجی، قرمز، زرد، نخ نامرئی، نخ کشی. یک طرح برگ خوشگل هم داشتم. مادرم یک هنرمند واقعی بود اگر حتی کسی او را به این اسم ننامد: منجوق‌دوزی می‌کرد، گوشواره، دستبند، انگشتر، گردن‌بند، کیف و هزار مدل طرح‌های کوچک و بزرگ دیگر. فرش اردبیل می‌بافت و گلیم عنبران. آش دوغش نه می‌برید نه زرد می‌شد نه سفت می‌شد و نه شل. ترکی حرف می‌زد، گیلکی حرف می‌زد، طالشی حرف می‌زد و فارسی حرف می‌زد. من و منیژه را شوهر داد و چهار پسر را سربازی فرستاد و من هم هیچ: یک بچه‌ی دیگر بین دو بچه‌ام که هق می‌زند.
– مامان. این برای تو.
– این چیه؟
– کیف.
– چی‌کار کردی؟
– چی؟
– این همه منجوق رو چرا حروم کردی. این چیه دیگه؟
– حروم نکردم.
– می‌دونی اون‌ها رو برای چی خریده بودم؟‌ می‌دونی چقدر سفارش گرفته بودم؟ مگه تو بچه‌ای؟
– نمی‌دونستم.
یکی خواباند زیر گوشم. حق داشت. کیف نبود، صدتا گره نامرتب و به هم‌ ریخته‌ی روی هم رفته بودند. هفت سالم بود، نمی‌دانستم. سرم را پایین گرفتم و هیچ نگفتم و رفتم به اتاقم و تا شب هیچ‌کس صدایم نکرد و هیچ‌کس نپرسید مهشید کجاست. سینا کجاست؟’
– سینا عزیزم بیا خونه. مامانی دیگه عصبانی نیست.
مامانی از این‌که عصبانی بود ناراحت بود. سینا خودش رو کثیف کرده بود و به هیچ‌وقت نمی‌اومد سمتم. دوباره گریه کردم. با یک ملافه رفتم و گرفتمش. لگد می‌زد، جیغ می‌کشید می‌خواست از دست من بدترکیب فرار کند. می‌گفت من را نخور و گریه می‌کرد.
– ساعت دو شب میایی خونه. سینا تا تو نیایی قیامت می‌کنه.
– شاید باید یکم باهاش بازی کنی.
– وقت دارم بازی کنم؟
– این‌طوری هی بیشتر باهات لج می‌کنه.
– چی‌ کار کنم دیگه؟ فکر می‌کنی من بچه‌هام رو دوست ندارم؟
– کی همچین حرفی زد؟
بدنم کرخت و خشک بود و لگنم تیر می‌کشد. تمام مرباها و بستنی را اول با قاشق جمع کردم و بعد تا خود شب دستمال کشیدم. شبش را با سعید دعوا کردم و قهر کردیم و نخوابیدم و فردایش نوک سینه‌هایم مرطوب بود. ریه‌هایم فشرده و مثانه‌ام همیشه پر بود. دمپایی می‌پوشیدم چون پاهایم اندازه‌ی سرم شده بود و روسری را محکم دور سرم گره می‌زدم چون بچه ‌آرام و قرار نداشت. ماه چندم است؟ روی مبل افتاده بودم. از خودم پرسیدم سال چندم است؟ همین فردا قرار است کیسه‌ی آبم پاره شود یا همین دیروز آخرین لکه‌های خون را روی نوار بهداشتی دیدم؟ فردای همان روز که دکتر دست‌هایم را دید آن یکی دکتر گفت حامله‌ای. نمی‌دانستم گریه کنم یا بخندم. چرا؟
– وای باورم نمی‌شه دکتر گفت حامله‌ای.
– یک‌جوری می‌گی باورت نمی‌شه انگار کار تو نیست.
– خیلی مسخره‌ای مبینا.
خندیدم.
– اسمش رو چی بذاریم.
– خودت بذار. مثل قبلی‌ها مگه چی گذاشتی؟
– مبینا رو تو گذاشتی سینا رو من.
– کی گفت من مبینا گذاشتم؟ من گفته بودم سارا.
– سارا مامانم گفته بود.
– قاطی کردی سعید؟ مامان شما نبودند که می‌گفتند بچه‌ی اول رو باید مرد اسم بذاره؟
– من که یادم نمیاد.
– تو چی یادت میاد؟
– این‌که تو چقدر خوشگلی.
– برو بابا مسخره.
– بگو چی ویار کردی؟
– هنوز که هیچی نشده.
– بگو تو حالا.
– بستنی می‌خوام.
– روی چشم.
– هر شب باید با بستنی بیایی خونه. از اون زعفرونی‌ها.
تا خود خانه خندیدیم. سعید را دوست دارم. او اصلا شبیه پدرم نیست. سعید مرد آرامی است. خوش زبان است، شوخ است، به من توجه می‌کند، بغلم می‌کند، بوسم می‌کند؛ سعید را دوست دارم چون مثل پدرم نیست. حتی بلد نیست خوب تخته بازی کند.
– جلو خونه خاله پیاده می‌شم.
– عه چرا؟
– می‌خوام ازش نخ بگیرم.
– برای فرش؟
– اون‌طوری نگام نکن. نخ‌هام همه کامواست. کرک می‌خوام.
– عزیزم دکتر گفت…
– دکتر غلط کرد.
– بعد غرش رو سر من می‌زنی.
– یکدونه فرش چی می‌شه؟ دیگه هیچ‌کاری نکنم تو خونه جز کلفتی تو و بچه‌ها؟
– کی گفته تو کلفتی؟
– لازم نیست کسی بگه.
– من دارم برای دستت می‌گم.
– خیلی نگرانی بیشتر خونه باش.
از پدرم چیز خاصی به یاد نمی‌آورم. او زیاد نماند. من بچه‌ی آخر بودم. هنوز مدرسه نمی‌رفتم که دیگر او را ندیدم. مادرم هم چیزی نگفت و ما هم چیزی نگفتیم. پسرها تو کوچه بودند و ما هم پشم گوسفند می‌تراشیدیم، نخ می‌ریسیدیم و به مادر کمک می‌کردیم. می‌گفت زندگی را باید همین‌جا توی همین پستو یاد بگیرید و اگر یاد نگرفتید خانه شوهر چیزی جز ترکه نیست. ما هم از ترس ترکه یاد می‌گرفتیم و یاد می‌گرفتیم و یاد می‌گرفتیم. گاهی فکر می‌کنم از مادر چیزی جز منجوق و پشم و دار به یاد نمی‌آورم و بقیه‌ی چیزها توهمی بیش نیستند. زن همسایه او را خوب می‌شناخت. دوستش بود و خاله صدایش می‌کردم. خاله زن خوبی بود. یاد می‌آید که سوم ابتدایی بودم. نصف سال گذشته بود و فقط یک مداد قرضی و یک دفتر پاره داشتم. هوا سرد بود، کلیه‌ام باد سرد خورده بود و شکمم درد می‌کرد و روده‌هایم به هم می‌پیچید. نمی‌خواستم به دست‌شویی بروم. خودم را تمام روز نگه‌داشته بودم. نتیجه آن شد که زنگ آخر خودم را کثیف کردم. خاله دنبالم آمده بود و گفت مادرم سینه پهلو کرده است. مادرم یک ماه کامل را گذاشته بود و یک فرش بزرگ دست‌بافت را به سفارش یک آقایی توی تهران ببافد تا بتواند با پولش برای‌مان وسیله مدرسه و لباس گرم بخرد. او هم خودش را نگه‌داشته بود.
همان روز که از دکتر حاملگی‌ام بر می‌گشتیم از خاله چند کلاف نخ خریدم. تشکچه را زیرم انداختم. چوب هاف را تنظیم کردم، نقشه را برداشتم. رج‌ها را شمردم، گره‌ها را شمردم. چند گره‌ پایه زدم و پود را کشیدم. زیر و رو، محکم و شل، دفه زدم، پود را کشیدم، گره زدم؛ دستم تیر کشید. گریه کردم. من واقعا حامله‌ام؟ خوابم برد. آن روز خواب عجیبی دیدم. مادرم با پدرم بودند. من داخل حیاط با برادر و خواهرم بودم. گوسفندی را به نرده بسته بودند. گل‌های صورتی ختمی را به مشت گرفته بودم و می‌دادم بخورد و او هم در عوض پشمش را برای می‌ریسید. صدای قهقه‌ی پدرم را شنیدم: ها! شیش… جفت شیش.
– تقلب می‌کنی تو.
– چه تقلبی؟
– تاس رو نگه داشتی. می‌ندازی همون شیش بیاد.
– برو بابا… بیا جفت چهار…
مادرم زد زیر تخته. مهره‌ها پرت شدند. یکی پرت شد و افتاد جلوی پایم. صدای پدرم را می‌شنیدم: چی‌ کار می‌کنی؟
– تقلب کردی.
– زنیکه‌ی هرزه.
گوسفند گفت: زنیکه‌ی هرزه.
گفتم: خودتی.
– نه تو زنیکه‌ی هرزه‌ای.
– نخیر تو تقلب کردی.
– زنیکه‌ی هرزه.
– تو همه گل‌ها رو با هم خوردی. اما کلا یک کلاف هم به هم نخ ندادی.
– تو هم می‌خورم.
ترسیدم. صدای جیغ مادرم را می‌شنیدم. منیژه از درخت گردو رفته بود بالا و دست‌هایش را محکم روی گوشش گرفته بود و برادرم به پدرم نگاه می‌کرد.
– زنیکه‌ی هرزه.
– خودتی. یالله نخ من رو بده.
گوسفند مهره را خورد.
– تو مهره رو هم خوردی.
– تو هم می‌خورم.
دهانش را باز کرد. هزاران ردیف دندان تیز و خون‌آلود که گل‌پرهای صورتی را لابه‌لای آن‌ها می‌دیدم به سمتم می‌آمدند.
– من رو نخور.
گریه کردم.
ماه چندم بود؟ آن کابوس را کی دیدم؟ مادرم عاشق تخته بود و پدرم جر می‌زد و مادرم کتکش را می‌خورد. دوباره بازی می‌کردند. مادرم لجباز و یک‌دنده بود و از رو نمی‌رفت. می‌گفت وقتی ازدواج کرد تمام جهزیه‌اش فقط یک دانه قاشق بود که آن هم رفت پشت بام طویله و با قدرت پرت کرد آن طرف روستا. خاله می‌گفت قاشق صاف افتاد داخل دیگ آش دوغ مادرشوهرش. داد و فریاد می‌زد که موش افتاد داخل دیگ آشم. همه را ریختند دور. بعد فهمیدند قاشق بود. گفت مادرم آن شب را توی طویله سرش را روی تاپاله‌های خشک گذاشت و خوابید. از خواب پریدم.
سعید گفت:
– تا سه نشه بازی نشه.
– سعید باختی.
– آقا یک دست دیگه بازی کنیم. این دست رو اگه برنده شدی قبوله.
– نخیر من دیگه بازی نمی‌کنم.
– پس قبلی‌ها رو جر زدی.
– من جر نزدم.
– زدی.
– برو بابا. باختی سوختی.
– برو اون مربا رو بیار ببینم چی درست کردی؟
– کمرم خیلی درد می‌کنه.
– هفت ماه شده نه؟
– نمی‌دونم. حالت تهوع دارم.
– استراحت کن.
– کدوم استراحت؟
سعید مثل پدرم نبود. او جر نمی‌زد. حتی می‌فهمیدم از قصد طوری بازی می‌کند تا من ببرم. از جایش بلند شد و به آشپزخانه رفت.
– این‌جا چرا این شکلیه؟
– عزیزم بخدا نمی‌تونم دیگه.
– مربا کو؟
– ریختم تو اون سه تا دبه کنار سماور.
سعید قاشق را برداشت و داخل ظرف مربا زد.
– خیلی خوش‌مزه شده.
– با قاشق کثیف زدی؟
– خب قاشق دیگه نبود.
– الان اون کپک می‌زنه. نباید چیز کثیف می‌زدی توش.
– خب الان که چیزی نمی‌شه.
– نه دیگه زدی. خرابش کردی.
– عزیزم چرا عصبانی می‌شی؟
– چون که روانی شدم از کارهای تو.
– چی‌کار کردم مگه؟
بلند شدم و به آشپزخانه رفتم.
– همه رو می‌ریزم دور.
– نفس نکن.
همه را ریختم دور. قاشق مادرم افتاده بود توی دیگ مربایم. نتوانستم مراقب‌ باشم. گاهی اوقات سبک‌ترین چیزها هم در دست‌هایم چنان سنگینی می‌کردند که با خود فکر می‌کردم تمام جهان را با دست‌هایم گرفته‌ام. می‌خواستم همه‌چیز را ول کنم. نشسته بودم جلوی دار. زمزمه می‌کردم. زمزمه می‌کردم. نمی‌توانم همه‌‌ی این‌ها را به تنهایی نگه دارم. بازوانم لاغر و شکمم جلو آمده است. این بچه مانند کوهی در دلم سنگینی می‌کند که با خود آرزو می‌کنم کاش می‌توانستم مانند مدفوع آن را خالی کنم. اما آن هم دروغ است. مدفوعی نیست و فقط فشاری تحمل‌ناپذیر است که به روده‌هایم سنگینی می‌کنند. سر دلم همه‌چیز مانده است و نمی‌دانم بالا بیاورم یا دفع کنم. نمی‌توانم بیش از این نگه‌ش دارم. تمام جهان روی دست‌هایم سنگینی می‌کند. تمام جهان روی دست‌هایم سنگینی می‌کردند. با این‌که گاهی فقط یک گره بود، احساس می‌کردم تمام جانم را به کار می‌گرفتم تا بتوانم فقط یکی، هرطور که شده است فقط یک گره بزنم. جانی نداشتم.
آن روز سراغ صندوقچه‌ی مادرم رفتم. بازش کردم. می‌دانستم که آن‌جا پیدایش می‌کنم. خاله گفت که مادرم آن طرح را کشید اما هیچ‌وقت نتوانست ببافد. همه‌چیزش آن‌جا بود. تمام وسیله‌های نکبتش. تمام آت و آشغال‌هایش را در آن صندوقچه انبار کرده بودم. کیسه‌ی منجوق‌ها، پارچه‌های جورواجور، صد مدل نخ و کاموا و دفه و گیره و سیخ. لباس‌هایش. شانه‌ و ظرف سرخاب سفیداب‌اش و شیشه‌ی سرمه‌اش. با خودم گفتم واقعا چرا این‌ها را هنوز دارم؟ همیشه می‌گفتم روزی با آن‌ها چیزی خواهم ساخت. تو گویی نگه داشتم‌شان تا خودم را شکنجه کنم. یک یادگاری از او که همیشه در گوشه‌ی ذهنم بماند تا هم لعنت نثارش کنم و هم بوسه بزنمش. پیدا کردم.
مامان صبر کن، اسنپ گرفتم. عجله نکن. آروم بخور، سرت درد می‌کنه. یک بستنی زعفرانی دست سینا و یک وانیلی هم دست مبینا بود. برای چکاب رفته بودم. ماه چندم بودم؟
– وضعیتت خوبه. الان باید دیگه بیشتر مراقبت کنی. کار سنگین نکن. رژیمت رو رعایت کن. غذاهای مقوی بخور.
– می‌خورم.
– استرس اصلا نکش.
– نمی‌کشم. بلاخره بار سومه. بلدم. حفظم.
– آره.
– دستم درد می‌کنه.
– چطور؟
– نمی‌دونم تیر می‌کشه. بازوم.
– یک دکتری چیزی برو حالا. کار سنگین نکن.
– چندماه پیش رفتم. قبل از این‌که بفهمم حامله‌ام.
– چی گفت؟
– گفت عصبیه. یک‌سری دارو داد و گفت برم پیش روان‌پزشک.
– عیبی نداره. طبیعیه. فشار نیار به خودت فقط کار سنگین نکن.
– فرش ببافم کار سنگینه؟
همش به من می‌گویند کار سنگین نکن. این کار سنگین چیست؟ با بچه‌ها سر و کله نزنم؟ خانه را جمع نکنم؟ به مبینا در درس‌هایش کمک نکنم؟ شام و ناهار و صبحانه درست نکنم؟ این کار سنگین چیست؟ زندگی کردن من است؟ چرا همه آن یک دار کوچک نحیف و لاغر رنگ و رو پریده‌ی من را می‌بینند؟ ناله می‌کنم؟ تنبلی می‌کنم؟ مادرم یک لحظه آرام و قرار نداشت. کار می‌کرد. می‌بافت و می‌پخت و می‌شست. ناله کرد؟ نمی‌دانم. او زنی یک دنده و لجباز بود و با زندگی هم سر لج داشت. من چی؟ ببین که زن شهرنشین چه ناله و غری می‌زند. راستی مادرم تا به حال با هیچ مرد دیگری نخواست باشد؟ یادم می‌آید که خیلی خوشگل بود.
اسنپ آمد. سوار شدم. راننده یک آقای جوان بود. خوش هیکل، موهای مشکی و پوست آفتاب‌سوخته.
– خانم پنجره‌ها رو بالا بکشم؟
از آیینه جلو دیدمش.
– نه ممنونم.
– برای خودتون گفتم. بارون سردیه.
– خوبه.
– باشه هرطور که راحتید.
مرد جالبی بود. صدایش هم لطیف بود هم خشن. آیا من را دید یا چون فقط حامله‌ام به من توجه کرد؟ گاهی فکر می‌کنم بچه‌ام از من مهم‌تر می‌شود. کسی من را نمی‌بیند و فکر می‌کنم که جنین را بیشتر از من می‌بیند. من فقط یک حامل‌ام. من او را به این طرف و آن طرف می‌برم و او از من تغذیه می‌کند اما او را می‌بینند. تو گویی همزمان هم مادر هستم هم نیستم.
– شما من رو یاد مادرم می‌ندازید.
– چرا؟
– اون هم عاشق سرمای بارون بود.
– …
– عمرش رو داد به شما.
– خدا رحمتش کنه.
– می‌گفت آب بارون برای گل و گیاه خیلی بهتر از آب‌های دیگه است.
– چرا؟
– می‌گفت مثلا نگاه کن چطوری یک گیاه کنار خیابون می‌تونه رشد کنه. اون هم از لابه‌لای آسفالت و دود و دم ماشین. اما گل و گیاه تو خونه چند روز حواست بهش نباشه جون می‌ده.
دلم می‌خواهد آب باران بخورم و رشد کنم. گل ختمی صورتی باغچه آب باران نخورد و خشک شد. مادرم آن را از کوه آورده بود و کنار مرغ‌دانی زیر سایبان کاشته بود. می‌گفت این گل یک چیز خاص دارد، چیزی درونش هست. باران نمی‌خورد. هرزگاهی شلنگی زیرش می‌کشیدم. می‌گفت چقدر آب می‌دهی خراب می‌شود. من می‌گفتم آب نخورده است. می‌خندید. فکر می‌کردم حتما باید آب به برگ‌هایش بخورد. مادرم می‌گفت من را به خاطر همین چیزها دوست دارد. می‌گفت من همه‌چیز را ساده می‌بینم، همان‌طور که هست، بدون هیچ پرده‌ای. آن روز یک شاخه از صورتی‌ترین گل‌ها را چید و به من داد. گفت دلش می‌خواهد روزی از این گل یک تابلو فرش ببافد. آن روز نرسید.
– خاله تازه چله بستم.
– می‌خوای فرش ببافی؟
– نه فرش حالا. یک تابلو فرش کوچیک.
– آفرین دخترم.
– نخ می‌خواستم.
– بیا تو.
– خاله طرح مامان رو یادته؟
– کدوم خاله؟
– گل ختمی. صورتی بود.
– یادم اومد. دست من نیست والا خاله.
– پس توی وسایل‌های خودشه.
آخرین طرح مادرم بود. خودش نقشش را ریخته بود. همان ختمی صورتی. ترنج‌ را ده‌تا گل زده بود و حاشیه را نقش‌های اسلیمی. چارگوش کبوتر بود و لچک را لوزی زده بود. طرح ساده بود اما او نتوانست.
– حاج خانم اینه. تو صندوقچه پیدا کردم.
– آره خاله همینه.
– بهترین رنگی که خوبه رو بده بهم.
– ببینم نقشه رو.
دستم را دراز کردم بازوام تیر کشید.
– چی‌شده؟
– هیچی خاله. عصبیه.
– مراقب باش. مادرت گوش نکرد.
مادرم گوش نکرد، خاله راست می‌گفت. شب‌ها از درد نمی‌خوابید و صبح‌ها نمی‌توانست لیوان را درست نگه دارد. دکتر گفته بود سندروم تونل کارپال. دست‌هایش فلج شده بود. نمی‌توانست خودش را بشوید، نمی‌توانست منجوق‌ها را به سوزن بکشد. نمی‌توانست آش را برای‌مان هم بزند. او آنقدر تلاش کرد که همه‌چیز را نگه دارد، دیگر نمی‌توانست نخ را دور تار نگه‌ دارد و یک گره ساده بزند.
– مراقبم خاله.
مراقبم؟
– دکتر گفت کار سنگین نکنم.
– خوب می‌شه.
– سعید بخدا درد می‌کنه.
– قربونت برم من. چشم نفسم. هفته بعد شیفت شبم ظهری باز می‌ریم دکتر. همین شنبه. خوبه؟
– سعید بخدا اگه فلج شم چی؟
– نفسم چی می‌گی؟
– سعید اگه دستم‌هام دیگه کار نکنن چی؟
– چرا این‌طوری می‌گی؟
– سعید من می‌ترسم.
– عزیزم. گریه نکن. نباید استرس بکشی. زایمانت نزدیکه.
– سعید من این بچه رو نمی‌خوام. من تازه دار رو سرپا کرده بودم.
– نزن این حرف رو قربونت برم.
– سعید من می‌ترسم.
– فدات شم. گریه نکن.
– من این بچه رو نمی‌خوام. این بچه دستم رو این‌طوری کرده.
هق می‌زدم و می‌ترسیدم.
– نگو این‌طوری. چیزی لازم نداری؟
– نه!
– ببین ظرف‌ها رو شستم.
– مرسی.
– نگی سعید کمک نمی‌کنه.
سعید کمک می‌کرد. اما من کمک نمی‌خواستم. من نمی‌خواستم که مثل مادرم بشوم. من نمی‌خواستم زن باشم. من نمی‌خواستم این غده را با خودم به این‌ور و آن‌ور ببرم و نگه‌ دارمش. احساس مادری‌ نداشتم. خاله می‌گفت مادرم گوش نکرد.
– مراقب باش.
مراقبم؟ من دیگر احساس نمی‌کردم مادرم. احساس می‌کردم راننده‌ی اسنپم و مسافری را جابه‌جا می‌کنم. من دلم می‌خواست آن فرش را ببافم و تمام کنم. گره‌های آن را بیشتر دوست دارم. کمردرد و لگن‌درد آن را بیشتر دوست دارم. می‌توانم تا ده‌تای دیگر هم ببافم. تازه رسیده بودم به گل‌های مورد علاقه‌ام. نخ صورتی را تازه اضافه کرده‌ بودم و آماده‌ی گره اول بودم. دفه را کوبیدم، تارها را شمردم، ترکه را از چله کشیدم و قلاب انداختم؛ زیرم مرطوب شد.
– سعید؟… مبینا مامان برو پایین خاله رو صدا کن.
لامپ‌های مهتابی بالای سرم مانند خط‌کشی خیابان رد می‌شد. من را به کدام شهر می‌بردند؟ کجا قرار است بمانیم؟ یک فروشگاه بین راهی خوب است. هوس بستنی دارم.
– خیلی زوده. دهانه رحم فقط یکی دو سانت بازه.
من بلدم. زور می‌زنم. فشار می‌آورم. از من جدایش کنید. دستم تیر می‌کشد. بیش از این نمی‌توانستم نگه‌ش دارم. زورم را می‌زنم.
– انقباض کارآمد نیست.
بدنم قفل شده بود. این تراژدی ناتمام من است که در اوج رهایی همه‌چیز را نگه‌ می‌دارم؟ آن‌جا که می‌خواهم استفراغ کنم آب دهانم را شدید‌تر قورت می‌دهم. کودکی که به دفع نیاز دارد با نگه داشتنش به خودش و بقیه دهن‌کجی می‌کند و منی که می‌خواهم که همه‌چیز را بیرون بدهم…
– فشار نده، هنوز زوده… الان خیلی زوده فشار نده.
می‌خواستم بالا بیاورش. تو گویی می‌خواست از دهانم خارج شود. دفه روی بدنم می‌کوبید و گره‌ها را محکم‌تر می‌کرد. تازه به گره‌های صورتی رسیده بودم. این را دوست ندارم. گیره را دور تار می‌اندازم و می‌خواهم اولین گره گل ختمی را بزنم… .
– من رو نخور.
– ضربان قلبش افت کرده.
– دکتر سزارین کنیم؟
– چی‌کار می‌کنی با خودت؟ آروم بگیر.
با خودم چه می‌کنم؟ دکتر این فریاد است که از رحمم خارج می‌شود. مادرم هفت‌ تا زایید. تخته هم خوب بازی می‌کرد. می‌دانید دکتر مادرم توی هرچیزی که خوب بود یک کار را بلد نبود، گره‌های گل صورتی را نمی‌توانست بزند. اصلا فکر کنم از رنگ صورتی خوشش نمی‌آمد از من بدش می‌آمد. من می‌خواهم با هر موج انقباض یک گره بزنم. می‌خواستم با هر موج انقباض یک گره بزنم اما عرق سرد از پیشانی‌ام سر خورد و داخل کاسه‌ی چشم سرازیر شد. دیگر نتوانستم چیزی ببینم و محکم چشم‌هایم را بسته بودم. باز می‌کردم و دست‌ها را شبح‌وار بالای سر خود می‌دیدم که می‌چرخیدند. سعید دستم را گرفته بود.
– نه سعید. دستم رو ول کن. از من جداش کن. این غده رو بکش بیرون.
اصلا چیزی از من خارج می‌شود؟ چرا نمی‌توانم دفعش کنم؟
– خیلی خب. ببریدش. ببریدش.
کجا من رو می‌برید؟

سوم

با که حرف می‌زنم؟ با خودم زمزمه می‌کنم؟ این‌ها را برای چه کسی تعریف می‌کنم؟ چرا احساس می‌کنم مخاطبی دارم که دارد به حرف‌هایم گوش می‌دهد. من توی اتاقم تنها روی تختم افتاده‌ام و نوزادم را آن طرف‌تر داخل دستگاه گذاشته‌اند. جان ندارد، باید بماند، ممکن است یک ماه. یک ماه؟ مامانی! مسکن‌ اثرش محو می‌شود و بخیه‌ها را حس می‌کنم. درد می‌کند. با که حرف می‌زنم؟ من که تنهام. کسی که در این اتاق نیست. برای تو دارم حرف می‌زنم بچه‌ی بیچاره‌ی من؟ تو را چگونه بزرگ کنم که خودم کوچک نشوم؟ دلم یک دل سیر گریه می‌خواهد اما ابرهای چشم‌هایم خشک است و ابرهای شهر به جایم می‌گریند. سرگذشتم این بود. خاطرات بهترین لحظه‌ها خودشان را نشان می‌دهند. زمانی که در آسیب‌پذیرترین حالتت قرار داری. وقت جنگ و قهر نمی‌آیند، وقت شکست و زخمی شدن می‌آیند تا به تو نشان بدهند که چه کردی و که بودی. چیزهایی که به یاد می‌آورم را بر روی دفتر خیالی‌ام ذهنم می‌نویسم. آن غده را که تماما سر جنگ با او داشتم را بیرون داده‌ام اما حالا حس دیگری دارم. دلم می‌خواهد آن را دوباره ببلعم. تو گویی گرسنه‌ای هستم که ماه‌هاست غذایی نخورده است. این چه روزگاری است دیگر: رنج، خوردن، رنج، دفع، رنج، خوردن. رنج و آرامشی توامان. مثل آن لحظه که در مدرسه دست‌شویی نرفتم. هم خودم را می‌خواستم هم نمی‌خواستم.
خیلی گرسنه‌ام. خاطرات من را مانند مسافری بردند و آوردند و به این لحظه رساندند. فقط وقتی می‌توانی به آن‌ها شفاف و بی‌پرده بنگری که به هیبت کودکی دربیایی. کودک آسیب‌پذیر است و آماده‌ی درک کردن. الان هم کودک شده‌ام. تو گویی که برای تبدیل شدن به کودک باید دردی عمیق متحمل شوی. چاقویی برنده که از تمام لایه‌هایی که برای محافظت از خودت ساخته‌ای رد شود و مستقیم به قلبت بخورد تا به یک آن به یاد آوری که قلبی داری. قلبم چاقوی جراحی خورده است و حالا می‌خواهم تمام دنیایی که نتوانستم با دستانم نگه دارم را وحشیانه ببلعم. خودم را کمی تکان می‌دهم. بر تمام بدنم رعشه‌ای عمیق و خشک می‌افتد. آن‌قدر کوفته و خسته‌ام که زایمان نه امروز بلکه کل این چند ماه زایمانم بوده است. گرسنه‌ام. بچه‌ی بیچاره‌ام چی؟ او گرسنه نیست؟ مادر صبر کن الان می‌آیم. نشستم. چنان دندان‌هایم را از درد روی هم می‌فشارم که فکر می‌کنم الان است خرد شوند. خاطره‌ها کجا رفتید؟ من را بی‌پناه و تنها یافته بودید؟ آن‌جا که با تمام زندگی می‌جنگیدم کجا بودید؟ عیبی ندارد این بار را دیگر تاس نمی‌اندازم. نمی‌گذارم در اوج تشویش و هذیانم تصادف من را نابود کند. می‌روم که بچه‌ام را ببینم. ملافه را کنار می‌زنم. الان می‌آیم، نترس، مامانی این‌جاست. می‌توانم روی پاهایم بایستم؟ می‌ایستم. چه اهمیتی دارد وقتی هم من گرسنه‌ام و هم بچه‌ام. تلاش می‌کنم پاهایم را حتی کشیده بر زمین حرکت بدهم. می‌خواهم کیلومترها پیاده‌روی کنم تا خودم را به او برسانم. اتاق دور سرم می‌چرخد. به جهنم من هم دور او می‌چرخم. پاهایم را روی زمین می‌کشم اما نمی‌دانم دور می‌شوم یا نزدیک‌تر. تمام این‌ها را در ذهنم دارم با خودم می‌گویم. هر حرکتی که می‌کنم هر احساسی که دارم توی ذهنم زمزمه می‌کنم تو گویی یک نویسنده‌ام و این قصه‌ای است برای گفتن. زهی خیال باطل. این تکرار و واگویه فقط به من احساس زنده بودن می‌دهد و همین و بس. آرام بگیر فرزندم مامانی دارد می‌آید. مامانی نه ماه است که تو را هی به آغوش کشید و هی پس زد. مامانی ترسید که هم تو را و هم خودش را از دست بدهد. مامانی هر روز ترسید و بعد از هر ترسش یک گره به فرشش زد. او احساس ضعف می‌کند، خودش را نمی‌خواهد، موهایش کم‌پشت شده است و دست‌هایش سفید و تکیده و لاغر و دار فرشش نیمه‌کار مانده است. دوست داری فرشم را ببینی؟ گل صورتی دارد. جان کندم برای لحظه به لحظه‌ای که پشتش می‌نشستم.
خودم را به دستگاه می‌رسانم. جعبه‌ای است مستطیلی شکل که دری شیشه‌ای و قوسی دارد. می‌خواهم بازش کنم. دیگر تحمل ندارم. کجاست آن غده‌ای که نمی‌خواستمش؟ نزدیک‌تر می‌شوم. یکه می‌خورم. انعکاس خودم را روی در شیشه‌‌ای محفظه‌ی دستگاه می‌بینم. کج و معوجم اما آن‌جا حضور دارم. این من هستم که توی دستگاه است؟ من از خودم زاییده شده‌ام؟ به چشم‌هایم زل می‌زنم که قوس شیشه، کشیده و خمیده‌‌‌اش کرده است. خودم را می‌بینم که مانند نوزادی چشم‌هایش را بسته است و خوابیده است و می‌خواهد به آغوش کشیده شود. بغض می‌کنم. به آغوشت می‌کشم. تمام این روزها را با هرگره‌ای که به دار فرش، به نقش مادرم، به تیری که تو در سینه‌ام می‌کشیدی، به آغوشت می‌کشیدم. در را باز می‌کنم. الهی! اندازه کف دستم هم نمی‌شود. برش می‌دارم بین دو کف دستم نگه‌اش می‌دارم. نگاهش کن. مامانی دکترها گفتند دستم ممکن است فلج شود اما فکر کنم دروغ گفتند. چون ببین چگونه هر انگشتت رجی است از زندگی و بندبند وجودت گره‌هایی است که با جانم زدم. ببین چگونه پای دار فرشم ایستادم. ببین تو را چگونه نگه‌ داشته‌ام.

پایان

]]>